منصور حلاج

 

با نام خدا

 

تا به کی ناله و فریاد که آن یار کجاست 

همه آفاق پر از یار شد اغیار کجاست

آتش غیرت عشق آمد و اغیار بسوخت

چشم بازی که نبیند به جزاز یار کجاست

همه ذرات جهـــان آئينـــــه مطلوبنــد

 خرده بيني كه بود طالب ديـــدار كجاست


سرِّ توحيد زِ هـر ذر‏ه عيـــان مي‏گــردد

بي نيازي كه بود واقف اسرار كجاست


يـوسـف مصـريِ ما بـر سـر بـازار آمـد

 اي عزيـزان وفا پيشه ، خريـدار كجـاسـت


عيسي خسته دلان ميرسد از عالم غيــب

سر بيمار كـه دارد ، دل بيمار كجـاســت


هركه بيدار بود ، دولت بيــــدار بــرد

دوست در جلوه ولي عاشق بيدار كجاست

 

منصور حلاج 

صایب تبریزی

با نام خداوند مهربان

موج از حـقـیقـت گهر بـحـر غـافـل اسـت

حـادث چـگـونـه درک نـمـایـد قـدیـم را؟

صایب تبریزی

عطار

با نام  خداوند

 

تا تو ز هستی خود زیر و زبر نگردی

در نیستی مطلق, مرغی بپر نگردی

 

زین ابر تر چو باران, بیرون شو و سفر کن

زیرا که بی سفر تو, هرگز گهر نگردی

 

این پردهٔ نهادت, بردر ز هم که هرگز

در پرده ره نیابی تا پرده‌در نگردی

 

گر با تو خلق عالم, آید برون به خصمی

گر مرد این حدیثی, زنهار برنگردی

 

ور بر تو نیز بارد, ذرات هر دو عالم

هان تا به دفع کردن, گرد سپر نگردی

 

گرچه میان دریا, جاوید ,غرقه گشتی

هش دار تا ز دریا یک موی تر نگردی

 

گر عاقل جهانی, کس عاقلت نخواند

تا تو ز عشق هر دم ,دیوانه‌تر نگردی

 

گر تو کبود پوشی, همچون فلک درین راه

همچون فلک چرا تو دایم به سر نگردی

 

عطار خاک ره شو زیرا که اندرین راه

بادت به دست ماند خاک ره ار نگردی

 

عطار 

شعری از قاسم انوار

 با نام خداوند

 

در هر دو جهان خاطر خرم عشق است
گر غم بپسندد مرا ،غم عشق است
 
آینده نیامده است و بگذ شته گذشت
دنیا چو گذشتنی بود، دم عشق است
 
ازعشق صفای خاطر آید بوجود
از بهر وجود گوهر آید بوجود
 
این عشق چه عشقیست که اندر دو جهان
هر لحظه از آن جواهر آید بوجود
 
عشق است که عقل هم در او حیران است
در وادی عشق زار و سرگردان است
 
هر جا که رود عشق خرد در پی اوست
زان سوی که این دو گوهر از انسان است
 
 قاسم انوار

تسلیم

به نام خدایی که جان آفرید

سخن گفتن اندر زبان آفرید

خداوند بخشندهء دستگیر

کریم خطابخش پوزش پذیر

 

راز در تسلیم است. وقتی تسلیم هستی یعنی هر آنچه داری و هستی میدهی... تمام بارت را خالی میکنی.

راحت..... و چه میماند؟! ـ. همانکه آن لحظه هست.

همانکه هست , غرق در دریای عظیم هستی... هیچ ازت نمی ماند... هیچ!

این بار سنگین است که دوییت بوجود میاورد... بارها را که به دوش میکشی فکر میکنی "کسی" هستی... یا

میخواهی "کسی" باشی!... عجب!

بارها را که بر زمین گذاشتی یک درک عمیق می آید ...

"من" خود را میبینی که عمری از مسایل و مشکلات تغذیه کرده است... و میبینی همه آن مسایل و

مشکلات را خودت ساختی... بجز نیاز های اولیه ات همه را خودت ساخته ای و پرداخته ای و برق انداختی!

وقتی تسلیم شدی و بارت را بر زمین گذاشتی, میبینی "من" ات هم به زانو درآمد, رام شد و آرام

کنارت نشست.

مشکلات را می ساختی و به آنها میچسبیدی و رهایشان نمی کردی ...! بیچاره من ! بدبخت من!

زرنگ من! دانا من! و همیشه نارضا من!....... همه را محکم میچسبیدی ! چرا؟

چون با آنها به خودت یک هویت دروغین و کاذب میدادی! خوراک "من" !

وقتی مشکلات را رها کنی دیگر چیزی برای تغذیه "من" ات باقی نمی ماند.

وقتی ابرهای سیاه را از آسمان کنار بزنی فقط آبی آسمان است و بس! ابرها را تو ساخته ای!

ابرها را میسازیم و با آنها عمری بازی میکنیم! سعی داریم ابرها را زیبا بچینیم و شکل دهیم و...

در حالیکه ابر, ابر است و جلو آفتاب را میگیرد. باید رهایش کرد تا آفتاب دوباره بدرخشد.

 

 تو ببند آن چشم و خود تسلیم كن


خویشتن بینی در آن شهر كهن

عین القضات

به نام آنكه جان را فكرت آموخت

 چراغ دل به نور جان برافروخت

 زفضلش هر دو عالم گشت روشن

 زفيضش خاك آدم گشت گلشن

 

 
تا از خودپرستی فارغ نشوی خداپرست نتوانی بودن؛ تا بنده نشوی آزادی نیابی؛
تا پشت بر هر دو عالم نکنی بآدم و آدمیت نرسی؛ و تا از خود بنگریزی بخود درنرسی؛
و اگر خود را در راه خدا نبازی و فدا نکنی مقبول حضرت نشوی؛
و تا پای بر همه نزنی و پشت بر همه نکنی همه نشوی و بجمله راه نیابی؛
و تا فقیر نشوی غنی نباشی؛ و تا فانی نشوی باقی نباشی.

تا هرچه علایقست بر هم نزنی
تا آتش در عالم و آدم نزنی

در دایرۀ محققان دم نزنی
یک روز میان کم زنان کم نزنی
تمهیدات عین القضات همدانی

آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن

با نام خداوند ذوالجلال

قادر بر کمال

سزاوار ثنای  

 

 

آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن

 

آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن

اکنون زمان زندگیست تاخیر را باور نکن

حرف از هیاهو کم بزن ار آشتی ها دم بزن

از دشمنی پرهیز کن شمشیر را باور نکن

خود را ضعیف و کم ندان تنها در این عالم ندان

تو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست تحقیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن

شعر از :مهدی جوینی

با نام او

گفتم مــلــکــا تو را کــجـا جویم من

وز خلعت تو وصــف کجـا گویم من


گفتا که مرا مجو به عرش و به بهشت

نزد دل خــود ,که نـزد دل, پویم من



عین‌القضات همدانی

 با نام خدا

 

من به سیبی خوشنودم

وبه بوئیدن یک بوته بابونه

من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد

و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند

من صدای پر بلدرچین را می شناسم

رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را

خوب می دانم ریواس کجا می روید

سار کی می آید کبک کی می خواند باز کی می میرد

ماه در خواب بیابان چیست

مرگ در ساقه ی خواهش

و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی جذبه ی دستی است که می چیند

زندگی نوبر انجیر سیاه

زندگی بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیمایست

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی ماه

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر

زندگی شستن یک بشقاب است

زندگی یاقتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است

زندگی مجذور آینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت

من نمی دانم

که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها راباید شست جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

با همه مردم شهر زیرباران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

......

سهراب سپهری

لیاقت خوشبخت زیستن

خدایا !

با نام تو

 

 

آیا تا بحال احساس کردید که ناخودآگاه خودمان را لایق خوشحالی و شادی و خوشبختی نمی دانیم؟

احساس کردید که درست وقتی که در عمق وجودمان احساس شادی مقدس وزیبایی

پیدا میشود ناگهان یک صدایی میگوید: تو لایق این شادی نیستی؟!

و درست وقتی که در کمال آرامش هستیم بی اختیار طوفان

کنارمان سبز میشود انگار منتظر فرصتی است که برخیزد

و آرامش مان را بهم بزند؟!

راستی چرا؟

............

میگفت: همانگونه که من در اندرونم در عمق وجودم لیاقت خوشبخت و شاد زیستن

را در هرشرایط بیرونی دارم تو هم لیاقت و استعداد شاد زیستن را داری.

ولی چرا من این را عمیقا باور نمی کنم؟!

چرا شادی دائمی را زودگذر میدانم و با آن اینقدر غریبم؟

و حتی وقتی خداوند لطفی میکند و این احساس مقدس زیبا را هدیه ام میکند باز هم

همان کافر "غم" فریاد میزند: تو لیاقتش را نداری!

آیا واقعا لیاقتش را ندارم؟!

در اندرون من خسته دل کیست آخر

که من خموشم و او در فغان و غوغاست

حلول ماه مبارک رجب مبارکتان باشد

چشمان

با نام خداوند زیبایی آفرین

 

این کیست که درون من از دریچه چشمانم به بیرون مینگرد؟

 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

ظرفیت

 

با نام خدای دانای مهربان

سلام!

گفتم: دعایم کن استاد!

استاد فرمود: یا پروردگارا! پیش از عطای هر نعمتی ظرفیت و لیاقت آن را مرحمت فرما!

کلمات را فهمیدم اما معنایشان را درک نکردم تا چند روز پیش...

یا پروردگارا!

پیش از عطای هر نعمتی

ظرفیت و لیاقت آن را به همهء ما مرحمت فرما!

با نام خدا

 

 

باز هم پیش میرود!

خستگی نمی شناسد!

در مصاف با نفس

جنگجوی نور است!

آمال و آرزوها

با نام او

با سلام خدمت دوستان خوب!

مدتی است که وقت کم می آورم. امتحانات سخت تر شده است.

رسیدنی نیست هر قدر پیش برویم باز هم تا بینهایت راه است.

صبوری هم انتهایی ندارد تا ابد درجاتش پیش میرود....

آقای دولابی می فرمایند:

"موت خیلی نزدیک است. تا ذکر موت کنیم مرده ایم. قولو لا اله (موت) الّا الله (حیات) تفلحو.

خداوند می فرماید: خلق الموت و الحیوة لیبلوکم ایّکم احسن عملا.

موت و حیات را مثل دو تو آفرید تا معلوم شود کدام بهتر بازی می کنند.

کسی که ایمان به قلبش رسید مرده است. باید تن به موت داد، نه فوت کرد.

دست از آمال و آرزو که برداشتی موت است. "

 

آمال و آرزوها.... دست برداشتن از آمال و آرزوها....

آیا آمال و آرزوها هیزمهای جهنم نفس درونمان نیستند؟!

آیا دست برداشتن از آنها همان تسلیم و رضا نیست؟!

و آیا موت.... همان آرامش عمیق و بجز خدا دیدن نیست؟!

و چه کار سختی است از آرزوها گذشتن!

که عشق آسان نمود اول ولی افتاده مشکلها.....

...............

پاییزتان مبارک! مبادا زیباییهای پاییز را ندیده بگیریم!

احساسها

 

با نام خدای مهربان

 

 

سلام!

میگویم: آنچه ناراحتمان میکند و عذابمان میدهد مسایل نیستند

بلکه احساسی است که بعد از وقوع مسایل و اندیشیدن به آنها

در وجودمان شکل میگیرند و گسترش پیدا میکنند.

مسایل مختلف اند و یکی نیستند اما احساسها همیشه همان هستند.

مثلا احساس درد یا احساس عشق یا احساس عذاب همیشه هر کدام یکسانند.

دوستی میگفت: تجربه کرده ام مسایل میتوانند اتفاق بیفتند و رد شوند و بروند

هر چه هست در وجود ماست. اگر عذابی است رنجشی است یا عشقی است

ففط در وجود ماست. هر چه بیرون از ما هست در وجود خود عالی است.

برداشتهای ما از اتفاقات است که احساسهایی در ما بوجود میاورند و این احساسها

همیشه یکجورند.

 

اگر ا حساس غم و اندوه و تاریکی داریم شاید به قدر کافی در آسمان زندگی اوج نگرفته ایم.

چون آن بالاها وقتی از ابرها گذر کردیم همیشه آفتاب همچنان با مهربانی و گرمی میتابد.

عفو و بخشش

با نام خدای بخشاینده مهربان

سلام دوستان!

این نوشته را سالها پیش نوشته بودم که امروز دوباره که میخواندم خیلی به دلم نشست

امیدوارم به دل شما هم بنشیند:

عفو و بخشش

هنگامی از يکی بدی ميبينيم واکنش مان ميتواند چند نوع باشد:

اول: بالافاصله در ذهن نقشهء انتقام ميکشيم که در اولين فرصت

آن را پياده کنيم. که اين انسانی است که با خود طبيعی و حيوانی

خود زندگی ميکند. بسياری از مشکلاتمان از اين سرچشمه ميگيرد.

Flowers

دوم: گذشت ميکنيم و به روی خود نمی آوريم و نديده ميگيريم

ولی همچنان درونمان در جوشش و غليان است...بايد کسی را

بيابيم و کلی غيبت کنيم... و اين انسانی است که هنوز خود طبيعی

قوی دارد اما ميداند نور اندکی به نام خود انسانی هم در ته

درونش سوسو ميزند.

Flowers

سوم: ميرنجيم اما خوب ميدانيم که چه بايد کنيم, خوبی در برابر

بدی. وقتی قادر به اين عمل نيک هستيم که نيروهای خود انسانی

درونمان اندکی قدرت گرفته باشند.

Flowers

چهارم: بدی ميبينيم اما چون شناخت و آگاهی داريم نمی رنجيم.

اين انسانی است که خود حيوانی اش را مهار کرده و

خود انسانی اش را ميدان داده است.

Flowers

و بالاخره پنچم: نه تنها نمی رنجيم بلکه از عشق و محبتمان به او

ذره ای کم نمی شود. خود را از او و او را از خودمان جدا نمی بينيم

و اين چه والا مقام انسانی است که از خود انسانی اش هم گذشته

و قدم به حلقهء توحيد نهاده است.

Beating

...و عجيب اينکه همگی ما قادريم تا مرحلهء پنچم پيش برويم.

اين استعداد خارق العاده را خداوند درون همگی مان به وديعه

نهاده است.

از هستی خويش رها بايد شد

از ديو خودی خود جدا بايد شد

آن کس که به شيظان درون سرگرم است

کی راهی راه انبيا خواهد شد؟!

عید

يا مقلب القلوب و الابصار

يا مدبر الليل و النهار

يا محول حول و الاحوال

حول حالنا الي احسن حال

 

عید بر عاشقان مبارک باد

عاشقان عیدتان مبارک باد

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد


ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد


این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

سلام دوستانHearts

 

 عید واقعی آن لحظه ای است که دل صاف و پاک و شاداب همچو آیینه شود

که منعکس گردد در آن آنچه باید.

 عشق راستین آتش بر همه ء درون زند و هیچ نماند الا آن که باید ماند.

آن زمان عید است.

بهار, این آتش را به جان طبیعت زد و عید آمد....

دشت دلهاتان همیشه شاداب و با طراوت و هوای زندگیتان همواره بهاری !

 

Flowers 

یا الله

ای نام تو بهترین سرآغاز,

بی نام تو نامه کی کنم باز.

ای یاد تو مونس روانم,

جز نام تو نیست بر زبانم

سلام دوستان

 

این شعر زیبا را یکی از دوستان برایم فرستاده بود. امیدوارم مورد پسند قرار گیرد:

همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدينه تا به کعبه ، سر و پا برهنه رفتن

دو لب از براي لبيّک ، به وظيفه باز کردن

به مساجد و معابد ، همه اعتکاف جستن

ز ملاهي و مناهي ، همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن، به خداي راز گفتن

ز وجود بي نيازش، طلب نياز کردن

بخدا که هيچ کس را، ثمر آنقدر نباشد

که به روي نا اميدي ، در بسته باز کردن

                             < شیخ بهایی >

 

میلاد پبامبر بزرگوارمان حضرت محمد مصطفی (ص)

و  امام جعفر صادق (ع)

بر شما و تمامی جهانیان مبارک

رنجش زدایی

با نام ایزد یکتای توانا

 

 
سلام دوستان

یادم می آید وقتی بچه بودم از دست یکی از دوستانم بسیار دلخور شده

کنار حوض آبی رنگ حیاط مادر بزرگم نشسته بودم. مادر بزرگم درختها را آب میداد

و زیر چشمی من را نگاه میکرد. من هم با بی صبری منتظرش بودم که درد و دل کنم.

خلاصه بعد از تمام شدن کارش شیر آب را بست و در حالیکه دستهایش را با چادرش

پاک میکرد آرام آرام نزدیک شد و کنارم نشست.

بهش مهلت ندادم که سوال کند و بالافاصله شروع کردم و بعد از کلی گله و شکایت بغضم ترکید.

با مهربانی سرم را در آغوش گرفت و اشکهایم را با دستهای چروکیده اش پاک کرد.

و بعد از کلی قربان صدقه رفتن بهم راه و روشی را یاد داد که هنوز هم گاهی وقتها که

از دست کسی دلخوری دارم بعد از نماز صبح آن تمرینات را انجام میدهم و همیشه کار میکند.

آن روز کنار حوض مادر بزرگ به من گفت:

هر وقت از دست کسی دلخوری بعد از نماز صبح  از سجاده ات بلند نشو و چشمانت

را ببند و یک طناب طلایی مجسم کن که از آسمان آویزان است. آن طناب را بگیر و یک

گره به آن بزن. اندازه گره دقیقا همان اندازه ای باشد که از دوستت دلخوری دارد. اگر

دلخوری ات زیاد است گره را بزرگتر و محکم تر بزن. بعد قیافه دوستت را به روی گره بچسبان.

و همانطور که در ذهن خودت به عکس نگاه میکنی یک فوت واقعی پر از مهر و محبت

نثارش کن. با فوت تو باید گره شل شده و باز شود ولی اگر نشد آنقدر فوت را ادامه بده

تا گره کاملا باز شود....

آدمهایی که ما را میآزارند به دعای مهر و محبت ما نیاز دارند.

دل ما جایگاه گره ها نیست. با گره ها ما به خودمان آسیب میرسانیم.

کینه و رنجش را در دلهایمان نگاه نداریم. حتی اگر گاهی مجبوریم عکس العملی

در مقابل عمل زشت دیگران نشان دهیم زیر بنای آن را مهر قرار دهیم نه نفرت و عناد.

التماس دعا

بيا مانند آب آينه باشيم

زُلال وپاك دور از كينه باشيم

بيا در كوره راه ساكت كوه

به آوازي زُدائيم از دل اندوه

بيا معيار عشقي ساده گرديم

بدور از کِبرها افتاده گرديم

 

شعر از آقای رحیم سینایی

http://avayedel.com 

ماه محرم

 

با نام خداوند مهربان

 

"ماذا وجد من فقدک و ماالذی فقد من وجدک"

چه يافت آن کس که ترا گم کرد؟!

و چه گم کرد آن که ترا يافت؟!

امام حسين(ع)

سلام بر شما !Flowers

 

گفت:  اگر دنباله رو امام حسين باشيم محرم امسالمان با سال

گذشته خيلی فرق بايد داشته باشد!

داستان عاشورا داستان کسل کنندهء تکراری نيست. يک نبرد زنده

است نبرد نور و ظلمت, نبرد حق و باطل, نبردی که هر لحظه در

رگهای زندگيمان جاری است.

مگر نگفته اند: کل يوم عاشورا کل ارض کربلا... يعنی هر جا که

هستيم در صحنهء کربلا ايم و هر لحظهء زندگیمان ميدان عاشورا

است. هر لحظه بايد بين حق يا باطل, نور يا ظلمت يکی را انتخاب

کنيم. و با انتخابی که ميکنيم راهمان مشخص ميشود:

رستگاری يا گمراهی؟!

ميگفت: عزای حسين, عزای درونی همهء ماست.  ما بايدهر روز 

عزادار باشيم که آيا ما که ادعای شاگردی مولا را داريم اعمالمان و

افکارمان آنقدر پاک شده است که بتوانيم همهء آنچه داريم  مانند او

در راه خداوند فدا کنيم و رستگار شويم و از ته دل بگوييم:

چه يافت آن کس که ترا گم کرد؟!

و چه گم کرد آن که ترا يافت؟!

اگر نمی توانيم لااقل تا چه حد در اين راه پيش رفته ايم؟!

تا چه حد سعی و کوشش کرده ايم؟! آيا اصلا راه افتاده ايم؟!

مولا امام حسين همه را انفاق کرد تا راه حق, روشن و نورانی, برای

من و تو باقی بماند. ادای حق او را با براه افتادن بايد داد. و راه افتادن

چه سهل و آسان است. از همان لحظه که تصميم بگيريم "من" خود

را کناری گذاشته و خوب و نيک باشيم, در راهيم.

التماس دعا! 

غضب

با نام خدا

 

 

سلام دوستان

یکی از دوستانم با تمام اطلاعات وسیعی که دارد انسان بسیار خشمگینی است. 

 وقتی عصبانی میشود از حالت عادی خارج شده و .....

در این مورد تحقیق میکردم و این نوشته که گرفته ای از کتاب معراج السعادت است را یافتم:

 

 غضب عبارت است از حالت نفسانیه که باعث حرکت روحى حیوانى مى‏شود

و هرگاه شدید شد باعث حرکت شدیدى مى‏شود که از آن حرکت حرارتى

بیش از حد حاصل مى‏شود و رگ‏هاى گردن باد مى‏کند و نور عقل خاموش مى‏شود

 واثر قوه عاقله را ضعیف مى‏کند و بدین جهت موعظه و نصیحت در آدم غضبناک

اثرى نمى‏بخشد، بلکه پند و موعظه غضبش را شدیدتر مى‏کند.

 غضب از دید اخلاق اسلامى از مهلکات و آفات خطرناک است و بسا باعث

هلاکت همیشگى مى‏شود، لذا پیامبر(ص) فرمودند:

غضب ایمان را فاسد مى‏کند چنان که سرکه عسل را فاسد مى‏کند.

عوامل خشم و غضب:

کبر و خودبینى: کسى که خودش را بزرگ و بهتر از دیگران بداند، از انتقاد و

نصیحت دیگران عصبانى و غضبناک مى‏شود و توان انتقاد پذیرى و نصیحت را ندارد،

لذا از خود خشونت و عکس العمل نشان مى‏دهد که باعث بدزبانى و فحاشى،

فریاد کشیدن و بى توجهى به دیگران مى‏شود.

 حب دنیا: دوست دار دنیا اگر دوستى اش به حدى باشد که خلاف میلى

در جهتى از زندگى برایش پیش آید نمى‏تواند خوددارى کند و خشمگین مى‏شود

ودر آتش خشم خود مى‏سوزد.

نحوه برخورد با غضب و درمان آن: 

 سعى كند در از بین بردن اسبابى كه باعث هيجان غضب مى‏شود،

مثل: فخر و كبرو عجب و غرور و لجاج و مراء و استهزاء و حرص و دشمنى

و حب جاه و مال و امثال‏اينها، كه همه آنها اخلاق رديه و صفات مهلكه هستند،

و خلاصى از غضب با وجود آنها ممكن نيست.پس بايد ابتدا  آنها را از بین برد

 تا از بین بردن غضب سهل و آسان باشد.

اساسى‏ترین راه غلبه بر خشم و ستیزه جویى و مصون ماندن از اعمال انتقامى،

 جهاد با نفس و تزکیه روح است

و این امر با تقویت اراده حاصل مى‏شود. رسول اکرم(ص) مى‏فرماید:

قوى‏ترین شما کسى است که در موقع غضب مالک نفس سرکش خود باشد.

ديده بگشا و نظر به صفات و اخلاق‏مردم كن و كتب سير و تواريخ را مطالعه نماى

و حكايات گذشتگان را استماع كن تاببينى كه حلم و بردبارى و خود را در وقت

غضب نگاهدارى كردن طريقه انبيا و اوليا ودانايان و حكما و نيكان و عقلا و

پادشاهان ذو الاقتدار و شهرياران كامكار بوده وغضب و اضطراب و از جا در آمدن،

خصلت اراذل و اوباش و نادانان و جهال‏است.


 

- نکته مهم دیگر در درمان غضب، مبارزه با اسباب و عوامل خشم و غضب است.

امام صادق(ع) فرمود: حواریون عیسى (ع) به آن حضرت گفتند:

سخت‏ترین چیزها چیست؟

فرمود: سخت‏ترین چیزها غضب خداوند مى‏باشد.

آنان گفتند: با چه چیزى خود را از غضب خدا حفظ کنیم؟

حضرت فرمود: به این که غضب نکنید و بر کسى خشمگین نشوید:

آنان گفتند: منشأ غضب چیست؟

فرمود: کبر و خودکامگى و کوچک شمردن مردم.

 

در روایات خشم و غضب به عنوان کلید بدى‏ها ذکر شده است.

 پیامبر اکرم(ص) فرمود: »هنگامى که انسان غضب کند تمام شرور وجودش را

در بر مى‏گیرد».

- براى خاموش شدن آتش خشم باید تغییر وضع و حالت داد.

پیامبر اکرم(ص) مى‏فرماید: اگر یکى از شما دچار خشم شد اگر ایستاده است

 بنشیند و اگر نشسته است بخوابد و اگر خشمش فرو نشست با آب سرد

وضو بگیرد یا بدن را شستشو دهد.

 

اگر شما هم نظری در این مورد دارید حتما برایم بنویسید.

در پناه خدا

نفس

 

 با نام او

مهربان ترین

 

اى شهان كشتيم ما خصم برون                ماند خصمى ز او بتر در اندرون


كشتن اين, كار عقل و هوش نيست          شير باطن سخره‏ء خرگوش نيست‏

دوزخ است اين نفس و دوزخ اژدهاست   كاو به درياها نگردد كم و كاست


هفت دريا را در آشامد هنوز                     كم نگردد سوزش آن خلق سوز

هم نگردد ساكن از چندين غذا            تا ز حق آيد مر او را اين ندا


سير گشتى سير؟ گويد نى هنوز         اينت آتش اينت تابش اينت سوز

عالمى را لقمه كرد و در كشيد            معده‏اش نعره زنان، هَلْ مِنْ مزيد

من ز مكر نفس ديدم چيزها                كاو برد از سحر خود تمييزها

چون كه جزو دوزخ است اين نفس ما       طبع كل دارد هميشه جزوها

چون كه واگشتم ز پيكار برون                روى آوردم به پيكار درون‏

قد رجعنا من جهاد الاصغريم                 با نبى اندر جهاد اكبريم


قوتی خواهم ز حق دریا شکاف            تا به ناخن برکنم این کوه قاف

سهل شيرى دان كه صفها بشكند           شير آن است آن كه خود را بشكند

مولانا

با نام خدای مهربان

 

سلام دوستان!

 

مادرم عمل جراحی داشت و اکنون دوره نقاهت را میگذراند. برای همین

مدتی است که ناپیدایم....

اما امروز با یک سوال آمده ام. مدتی است که این سوال ذهنم را بخود

مشغول کرده است:

دلم میخواهد بدانم که آیا در صد مهمی از دردها و سختی هایی که میکشیم

برای این نیست که هنوز ناخالصی هایی درونمان وجود دارد که باید خالص شوند؟!

 

 

 

 

با نام او که زیباست و زیبا آفرین

 

سلام دوستان!

 

ببخشید ادامه پست قبلی کمی تاخیر پیدا کرد.

مادرم بیمار است و مشغول پرستاری از او هستم.

در اولین فرصت به تمام دوستانی که برایم کامنت گذاشتند سرمیزنم.

 

و اما داستان:

"سالها پیش یک پیرزن عارف و وارسته شب هنگام به دهکده ای رسید

هوا سرد بود و او سخت گرسنه. در خانه ای را زد و از آنها پناه خواست.

با بیرحمی او را رد کردند. در خانه دوم را زد و همینطور خانه سوم و چهارم

و... هیچ دری به رویش باز نشد. در تاریکی و سرما با دلی شکسته و رنجور

و گرسنه از دهکده خارج شد و کنار جوب آبی زیر درخت گیلاسی نشست.

در هم پیچید و بخواب رفت. نیمه های شب از شدت سرما و گرسنگی بیدار شد.

سرش را بالا آورد و از لای شاخه های پرشکوفه درخت گیلاس ماه درخشان را دید.

منظره بسیار زیبایی بود. شکوفه های صورتی رنگ درخت, زیر مهتاب میدرخشیدند

و با باد بهاری میرقصیدند.  ناگهان تمام مشکلاتش دود شد و به هوا رفت.

 و او را در یک شعف و شادی عجیبی فرو برد. ناخودآگاه به سجده افتاد و شروع به شکر

پروردگار کرد.

مردی از آن نزدیکی میگذشت. با تعجب از او پرسید: ای زن شکر چه را میکنی؟!

شکم سیرت را یا سقف بالای سرت را؟!!!

زن با لبخند سر ازسجده برداشت وگفت: ای مرد شکر اینهمه زیبایی! شکر اینکه

این مردمان نازنین اگر راهم میدادند و امشب زیر سقف میخوابیدم نمی توانستم

شاهد اینهمه زیبایی باشم..... شکر مهربانی و محبت شان!!!!

زندگی بافتن یک قالی است

 

با نام خدای بزرگ مهربان

سلام دوستان!

با سکوت و آرامش همهء درد و دلها و ناله هایم را از زندگی و روزگار و این و آن گوش داد.

وقتی دیگر حرفی برای گفتن نماند یک استکان چایی برایم ریخت و گفت:

زمانی که بیاموزی برای تمام دردها و رنجها و همه خوشی ها وشادیهای

زندگیت یکسان شاکر باشی آن روز قدم بزرگی در راه معنویت برداشته ای.

با تعجب پرسیدم: شکر برای خوشی ها و شادیها را میفهمم اما شکر کردن

برای رنجها و دردها ....؟!

جواب داد: هر آنچه از دوست رسد نیکوست.ما همه مهمانان سفره گسترده اویم. 

 هر آنچه میرسد حکمتی بدنبال دارد. گاهی آنچه میرسد را شاید نپسندیدیم

 اما حتما برای رشد معنوی نیازمندش بودیم. او عالم داناست و صلاحمان را میداند.

چنانکه تابستان و زمستان هر دو برای رشد گیاهان لازم است گرچه سرمای زمستان

و آفتاب سوزان تابستان دلپذیر نیستند اما برای رشد وباروری گیاهان لازم اند.

وقتی این را با تمام وجود بپذیریم هر لحظه از زندگی برایمان لحظه شکر و دعا

میشود: خدای شکرت برای شادیها! خدایا شکرت برای اشکها! خدایا شکرت ...شکرت!

بی صبرانه  میان کلامش دویدم و گفتم: و بعد.....

لبخندی زد و ادامه داد: و این یعنی زندگی را پذیرفته ای. با این پذیرش تمام کنترلها و

 خواسته ها و آرزوها مانندبرف بهاری آب میشوند... و به دنبالش ناراحتی ها و رنجها

رنگ میبازند... و بعد...  احساس نشاط دایم ... یک شادی بدون دلیل دایمی....

میدانی که وقتی شادی دلیلی داشته باشد دایمی نمیشود اما اگر بدون دلیل باشد

دایم و همیشگی است....

و بعد برایم داستانی را تعریف کرد که انشالله اگر عمری باشد در نوشته های بعد

برایتان مینویسم.

زندگی بافتن یک قالی است

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

نقشه از قبل مشخص شده است

تو در این بین فقط میبافی

نقشه را خوب ببین !!!

نکند آخر کار قالی بافته ات را نخرند.

 

 

 

حسن بینی

با نام خدای بزرگ مهربان

 

سلام دوستان!

 

روزی روزگاری پیرمرد دانایی بود که در کنار رودخانه ای به تنهایی زندگی میکرد.

مردم ده کناری همه او را بسیار دانا و پرهیزگار میدانستند و همه می گفتند که آن

پیر دانا هرگز خشمگین نمی شود. کدخدای ده همراه با چند ثروتمند تصمیم گرفتند

که او را بیازمایند. یکی از اوباش را خوانند و گفتند:اگر او را خشمگین کنی به تو پول

فراوانی خواهیم داد.

آن مرد فردا صبح هنگامیکه پیرمرد دانا از غسل صبحگاهی اش از

رودخانه برمیگشت سر راه او سبز شد و آب دهان به سوی او انداخت. پیرمرد نگاهی

به او کرد و بی هیچ کلمه ای برگشت به سوی رودخانه و دوباره غسل کرد. باز هم آن

اوباش آب دهان به روی آن پیر انداخت و باز هم او برگشت و باز هم غسل کرد. هوا

چندان گرم نبود و هر بار بدن پیرمرد از سردی آن کبودتر میشد اما آن اوباش همچنان

به کار پست خود ادامه میداد تا اینکه در صد و دهمین بار که باز هم پیر مرد آرام به

سوی رودخانه برمیگشت دلش لرزید و نادم و پشیمان و گریان به پای پیرمرد افتاد

و همه ماجرا را تعریف کرد.

پیرمرد خندید و گفت: خداوند امروز به من لطف و عنایت داشته که صد و ده بار

با نام او غسل کردم و از تو هم ممنونم. اما اگر میدانستم با خشمگین شدن من,

تو به نوایی میرسی همان مرتبه اول ادای خشمگینی را درمیاوردم.

 

 

راه

 

با نام خدای مهربان

 سلام دوستان!

ایام عید چه به سرعت گذشت.....

 این داستان کوتاه از نوشته های پاییلو کوییلوست

که مدتی مرا به فکر فرو برد. دوست دارم نظر شما را هم در موردش بدانم:

 

" گاهی به آنچه در فیلمها میبینیم عادت میکنیم و داستان اصلی (که فیلم بر اساس آن

ساخته شده است ) را فراموش میکنیم.

هنگامیکه در میامی بودم دوستی از من پرسید: فیلم ده فرمان را به یاد داری؟

گفتم: البته که به یاد دارم. چارلتون هستن نقش حضرت موسی را بازی میکرد و

در جایی از فیلم عصایش را بلند میکند و با این حرکت آب رودخانه دو قسمت میشود

و قوم یهود از آن میگذرند...

دوستم جواب داد: اما در کتاب انجیل جور دیگر نقل شده است, آنجا خداوند به موسی (ع)

دستور میدهد که:  "فرزندان اسراییل به پیش روند." و بعد از اینکه آنها حرکت میکنند

موسی (ع) آنچه در دست دارد را بلند میکند و دریا به دو قسمت میشود.

شجاعت و جرات  مسیر را آشکار میکند.

Courage in the path, is what makes the path manifest itself

پاییلو کوییلو

 

باری, شجاعت و ایمان, راه را روشن ومشخص میکند. ما هنگامیکه به راه افتادیم و در راه

خدا قدم برداشتیم تازه راه خود را به ما نشان میدهد و منزل به منزل راهنمایمان میشود.

 

هر روزتان نوبهار 

عید نوروز 1389

با نام خدای مهربان

سلام دوستان!

 

عید نوروز و سال نو را خدمت همه شما دوستان خوبم تبریک میگویم.

از اینکه در لحظاتی, گرچه کوتاه, همراه و دوستم بودید ممنونم.

از همه شما مطالبی آموختم.

در پناه خدای مهربان دلشاد و موفق و سلامت باشید. 

آرزوها

 

با نام خدای مهربان

 


سلام دوستان!

این روزها خیلی آنلاین نیستم و متاسفانه نمی توانم سر وقت به

همه سر بزنم.

اما از لطف و محبت تان ممنون و متشکرم و سعی میکنم در اولین

فرصت به تمام دوستان که لطف کرده نظر داده اند سر بزنم.

اشعار سیلور استاین را خیلی دوست دارم چون در عین سادگی

بسیار عمیق و پرمعناست.

امیدوارم این شعرش را بپسندید. حتما نظرتان را برایم بنویسید:


 

 

آرزوهایی که حرام شدند


جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند


به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم


لستر هم با زرنگی آرزو کرد


دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد


بعد با هر کدام از این سه آرزو 


سه آرزوی دیگر آرزو کرد


آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی


بعد با هر کدام از این دوازده آرزو


سه آرزوی دیگر خواست


که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...0


به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد


برای خواستن یه آرزوی دیگر


تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...0

پنج میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو


بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن


جست و خیز کردن و آواز خواندن


و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر


بیشتر و بیشتر


در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند


عشق می ورزیدند و محبت میکردند


لستر وسط آرزوهایش نشست 


آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا


و نشست به شمردنشان تا ......0


پیر شد


و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود


و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند


آرزوهایش را شمردند


حتی یکی از آنها هم گم نشده بود


همشان نو بودند و برق میزدند


بفرمائید چند تا بردارید


به یاد لستر هم باشید


که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها


همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد.

 

شل سیلور استاین

راستی آوای بهار را از دور دورها میشنوید؟!

 

خانه دوست

 

 با نام خدای مهربان

 سلام دوستان!

 من دلم مي خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسي مي خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوی گل سرخ

به من هديه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست

شرط آن داشتن

يک دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلی مي کوبم  

روي آن با قلم سبز بهار

مي نويسم اي يار

خانه ي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد ديگر

" خانه دوست کجاست؟ "

فريدون   مشيری