حسن بینی
با نام خدای بزرگ مهربان
سلام دوستان!
روزی روزگاری پیرمرد دانایی بود که در کنار رودخانه ای به تنهایی زندگی میکرد.
مردم ده کناری همه او را بسیار دانا و پرهیزگار میدانستند و همه می گفتند که آن
پیر دانا هرگز خشمگین نمی شود. کدخدای ده همراه با چند ثروتمند تصمیم گرفتند
که او را بیازمایند. یکی از اوباش را خوانند و گفتند:اگر او را خشمگین کنی به تو پول
فراوانی خواهیم داد.
آن مرد فردا صبح هنگامیکه پیرمرد دانا از غسل صبحگاهی اش از
رودخانه برمیگشت سر راه او سبز شد و آب دهان به سوی او انداخت. پیرمرد نگاهی
به او کرد و بی هیچ کلمه ای برگشت به سوی رودخانه و دوباره غسل کرد. باز هم آن
اوباش آب دهان به روی آن پیر انداخت و باز هم او برگشت و باز هم غسل کرد. هوا
چندان گرم نبود و هر بار بدن پیرمرد از سردی آن کبودتر میشد اما آن اوباش همچنان
به کار پست خود ادامه میداد تا اینکه در صد و دهمین بار که باز هم پیر مرد آرام به
سوی رودخانه برمیگشت دلش لرزید و نادم و پشیمان و گریان به پای پیرمرد افتاد
و همه ماجرا را تعریف کرد.
پیرمرد خندید و گفت: خداوند امروز به من لطف و عنایت داشته که صد و ده بار
با نام او غسل کردم و از تو هم ممنونم. اما اگر میدانستم با خشمگین شدن من,
تو به نوایی میرسی همان مرتبه اول ادای خشمگینی را درمیاوردم.
