با نام خدای بزرگ مهربان

 

سلام دوستان!

 

روزی روزگاری پیرمرد دانایی بود که در کنار رودخانه ای به تنهایی زندگی میکرد.

مردم ده کناری همه او را بسیار دانا و پرهیزگار میدانستند و همه می گفتند که آن

پیر دانا هرگز خشمگین نمی شود. کدخدای ده همراه با چند ثروتمند تصمیم گرفتند

که او را بیازمایند. یکی از اوباش را خوانند و گفتند:اگر او را خشمگین کنی به تو پول

فراوانی خواهیم داد.

آن مرد فردا صبح هنگامیکه پیرمرد دانا از غسل صبحگاهی اش از

رودخانه برمیگشت سر راه او سبز شد و آب دهان به سوی او انداخت. پیرمرد نگاهی

به او کرد و بی هیچ کلمه ای برگشت به سوی رودخانه و دوباره غسل کرد. باز هم آن

اوباش آب دهان به روی آن پیر انداخت و باز هم او برگشت و باز هم غسل کرد. هوا

چندان گرم نبود و هر بار بدن پیرمرد از سردی آن کبودتر میشد اما آن اوباش همچنان

به کار پست خود ادامه میداد تا اینکه در صد و دهمین بار که باز هم پیر مرد آرام به

سوی رودخانه برمیگشت دلش لرزید و نادم و پشیمان و گریان به پای پیرمرد افتاد

و همه ماجرا را تعریف کرد.

پیرمرد خندید و گفت: خداوند امروز به من لطف و عنایت داشته که صد و ده بار

با نام او غسل کردم و از تو هم ممنونم. اما اگر میدانستم با خشمگین شدن من,

تو به نوایی میرسی همان مرتبه اول ادای خشمگینی را درمیاوردم.