عین القضات
به نام آنكه جان را فكرت آموخت
چراغ دل به نور جان برافروخت
زفضلش هر دو عالم گشت روشن
زفيضش خاك آدم گشت گلشن
به نام آنكه جان را فكرت آموخت
چراغ دل به نور جان برافروخت
زفضلش هر دو عالم گشت روشن
زفيضش خاك آدم گشت گلشن
با نام خداوند ذوالجلال
قادر بر کمال
سزاوار ثنای
با نام او
![]() |
گفتم مــلــکــا تو را کــجـا جویم من
وز خلعت تو وصــف کجـا گویم من
گفتا که مرا مجو به عرش و به بهشت
نزد دل خــود ,که نـزد دل, پویم من
عینالقضات همدانی
با نام خدا
![]() |
من به سیبی خوشنودم
وبه بوئیدن یک بوته بابونه
من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
سار کی می آید کبک کی می خواند باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
مرگ در ساقه ی خواهش
و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی جذبه ی دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیمایست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یاقتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت
من نمی دانم
که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها راباید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد
چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت
با همه مردم شهر زیرباران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
......
سهراب سپهری
خدایا !
با نام تو
![]() |
آیا تا بحال احساس کردید که ناخودآگاه خودمان را لایق خوشحالی و شادی و خوشبختی نمی دانیم؟
احساس کردید که درست وقتی که در عمق وجودمان احساس شادی مقدس وزیبایی
پیدا میشود ناگهان یک صدایی میگوید: تو لایق این شادی نیستی؟!
و درست وقتی که در کمال آرامش هستیم بی اختیار طوفان
کنارمان سبز میشود انگار منتظر فرصتی است که برخیزد
و آرامش مان را بهم بزند؟!
راستی چرا؟
............
میگفت: همانگونه که من در اندرونم در عمق وجودم لیاقت خوشبخت و شاد زیستن
را در هرشرایط بیرونی دارم تو هم لیاقت و استعداد شاد زیستن را داری.
ولی چرا من این را عمیقا باور نمی کنم؟!
چرا شادی دائمی را زودگذر میدانم و با آن اینقدر غریبم؟
و حتی وقتی خداوند لطفی میکند و این احساس مقدس زیبا را هدیه ام میکند باز هم
همان کافر "غم" فریاد میزند: تو لیاقتش را نداری!
آیا واقعا لیاقتش را ندارم؟!
در اندرون من خسته دل کیست آخر
که من خموشم و او در فغان و غوغاست
حلول ماه مبارک رجب مبارکتان باشد![]()