با نام خدای مهربان
سلام دوستان خوبم!
سال نو تان مبارک!
یادتان هست در مورد خاله خاله جون براتون نوشتم؟!
همون پیرزن کوچولو نازنینی که در کوچه مان دو تا اتاق ترگل ورگل
و یک حیاط قد یه غربیل داره؟!
همون که قلبش از طلاست و برق اون طلا تا فرسنگها تو شهرمون
میدرخشه و دل همه رو شاد میکنه؟! یادتون هست؟
خاله خاله جونم امسال بعد از یک کمی خونه تکونی و کاشتن
بنفشه های باغچه اش, وقتی میخواسته گلدونهای شمعدانی شو
جا بجا کنه یهو کمرش خشک شد و خلاصه همونطور موند...
همه فامیل و اهل محل,از خدا خواسته, به دادش رسیدند و بقیه کارهای
عیدشو براش انجام دادن, حتی براش هفت سین هم چیدن...
اما با این کار, خیلی ها به بعضی از اسراری که سالها از مردم پنهون کرده
بود پی بردن...
همسایه اش تعریف میکرد: "باورتان نمیشه یکی از کارهایی که خاله
هر سال دم عید انجام میده اینه که در خونه و کمدش را باز میکنه و
بیشتر وسایلهاشو یواشکی میده به مسجد محله که پخش کنن
بین بی بضاعتها..."
......
من سالهاست اینو میدونستم چند بار هم خودم بهش کمک کرده بودم....
خودش میگفت: "خاله به هیچی تو دنیا دل نبند...چیزهایی که کم استفاده
میکنی باید بدی به اونایی که بهش احتیاج دارند ...
باید خالی کنی تا خدا ببینه جا باز شده برای تازه ها ..."
یادمه یه روز ازش پرسیدم:
خاله جون شما چطور میتونین هرچی دستتون میاد اینطور راحت ببخشین
و ازشون بگذرین؟!
یک کمی به گلهای باغچه اش خیره شد, انگار میخواست سبک سنگین
کنه که بگه یا نگه... ولی ,شانس من, بالاخره تصمیم گرفت که جواب بده:
"میدونی خاله وقتی عموت از دنیا رفت خیلی سن نداشتم...
زود بیوه شدم...خدا بیامرز مرد خوبی بود و منم خیلی بهش علاقه داشتم...
برای همین سالهای سال اشک ریختم و دعا کردم و به یادش خیرات دادم...
تمام زندگیم یاد و حرف اون بود...هر لحظه به یادش بودم و باهاش زندگی
میکردم و تازه ازش دلگیر بودم که چرا تنهام گذاشت و رفت...
تا اینکه یه سالی, سر تحویل سال, وقتی سال کهنه داشت بار و بندیلشو
میبست بره و تا خدا سال تازه رو وارد کنه, یهو احساس کردم منم باید
احساسهای کهنهء دلم رو رها کنم تا خدا تازه ها را وارد کنه...
دیدم وقتشه باید رهاش کنم...باید بزارم بره!...
هم برای خودم و هم برای خودش... اون سال عجیبی بود...
......
اینجا که رسید اشک چشماشو پاک کرد و دستی به عکس عمو جونم
کشید و لبخندی زد:
آره خاله جون! همون سال بود که یادهای کهنه رو رها کردم و یهو
یک حفره خالی تو دلم باز شد, مثل یه چاهی که ته نداره...
خدا هم که دید دلم خیلی جا داره, لطف کرد و مهر عالم رو
ریخت تو دلم ..."
........
بعله...اینطوری شد که خاله خاله جونم اینی شد که حالا هست...
دلهایمان با خدا باشد!