از شیخ جنید بغدادی

با نام خدای مهربان

 

 

سلام دوستان!

شیخ عطار در کتاب تذکره الاولیا مینویسد:

شیخ جنید بغدادی میگوید:

"میان بنده و حق چهار دریاست که بنده تا آنها را قطع نکند به حق نرسد:

اول دنیا, و کشتی نجات او زهد است.

دوم آدمیان, و کشتی نجات او دوری جستن است.

سوم ابلیس, و کشتی نجات او بغض (دشمنی)است.

و چهارم هوی و هوس, که کشتی نجات او مخالفت است."

 

دلتان شاد همیشه شاد!

 
 

یک سال گذشت!

 

 با نام خدای مهربان

 

سلام دوستان خوبم!

 از لطف و محبت همه شما عزیزانم ممنون و متشکرم!

یکی از دوستانم میگفت:

"هر سال قبل از عید نوروز عادت دارم در آخرین روزهای سال یک مروری

به یک سال گذشته ام می اندازم... امسال سال بسیار پرباری داشتم

درسهای مهمی پشت سر هم بدون هیچ ترحمی داده شد...

حالا چقدر یاد گرفتم بماند....

یادم دادند که کنترل زندگی بسیاری اوقات دست انسان نیست.

آدمها نقشه می چینند. نقشه هایی که مدتها با دقت و صرف وقت

و مال و زندگی کشیده میشوند, اما ناگهان دست پر قدرت الهی

وارد میشود و تمام بافته ها به اشاره ای نقش بر آب میشود... 

کنترل سر نخ زندگی بر باد میرود و آدمی حیران میماند که چه کند.

درست مثل بادبادک پرانی, چقدر وقت میگذاری و سعی میکنی تا

بادبادکی بسازی و چقدر تلاش میکنی و میدوی تا به آسمانش بفرستی

ولی درست در لحظه اوج, ناگهان بادی می وزد و آن را از دست تو می رباید

و تو آن هنگام حیران و آشفته میمانی چه کنی؟!...

من بسیار گریستم. به غم, ناامیدی و یاس افتادم اما جنگیدم و خدا با

مهربانی نوازشم کرد ولی من باز هم جنگیدم ...

یادم هست سالها پیش وقتی استادم بیمار شد همه با سنگدلی

گفتند: استاد شما چرا؟!... و یادم هست که ایشان با تواضع جواب داد:

برای اینکه خدا میگوید:

"ای بنده! خواست تو نیست بلکه خواست من است."

او بزرگوار بود و خواست خدا را بر دیدهء منت گذاشت اما من انسان ضعیفی

بودم و برای خواستهای من های وجودم جنگیدم...

آری عاجزانه برای خودخواهی هایم جنگیدم و به نادانی برای نفسم

مبارزه کردم و از تسلیم گریختم...

و جایی رسیدم که از پای افتادم و خدای مهربان با عشق بلندم کرد

و تازه متوجه شدم باید درس دیگری بیاموزم یک درس بسیار مهم تر که

با واژه اش از دیرگاه آشنا بودم اما با معنایش بیگانه:

صبر... آری صبر!

صبر گنج است برادر صبر کن

تا صفا یابی تو از رنج کهن

و امسال....

 شاید وقت این است که صبر را در عمق وجودم بکارم و از آن مواظبت

نمایم و بگذارم دردها و غمها و تمام سختی ها درونم آرام گیرند و

ته نشین شوند...

و شاید با یاری خدا سالهای دیگر  آرام آرام  بندهای تمام آنچه

ناخواسته دور روح خود تنیده ام  باز کنم و روحم را از اینهمه بار تحمیلی

رها سازم....."

و من میگویم:

کسی چه میداند امسال چگونه سالی باشد اما این را مطمئن هستم

هر چه هست خیر و برکت است.

مگر نه اینکه خدا فرموده:

 

بگو خداوندا، اى فرمانفرماى هستى‏،

تو به هر كس كه خواهى می بخشى و از هر كس كه خواهى

 باز می ستانى‏؛

و هر كس را كه خواهى گرامى دارى و هر كس را كه خواهى خوار كنى‏؛

اما سر رشته‏ خير همه به دست توست‏؛

تو بر هر كار توانايى‏.

سوره ال عمران ایه ۲۷ 

 

باز هم خاله خاله!

 

 با نام خدای مهربان

 

سلام دوستان خوبم!

سال نو تان مبارک!Flowers

یادتان هست در مورد خاله خاله جون براتون نوشتم؟!

همون پیرزن کوچولو نازنینی که در کوچه مان دو تا اتاق ترگل ورگل

و یک حیاط قد یه غربیل داره؟!

همون که قلبش از طلاست و برق اون طلا تا فرسنگها تو شهرمون

میدرخشه و دل همه رو شاد میکنه؟! یادتون هست؟

خاله خاله جونم امسال بعد از یک کمی خونه تکونی و کاشتن

بنفشه های باغچه اش, وقتی میخواسته گلدونهای شمعدانی شو

جا بجا کنه یهو کمرش خشک شد و خلاصه همونطور موند...

همه فامیل و اهل محل,از خدا خواسته, به دادش رسیدند و بقیه کارهای

عیدشو براش انجام دادن, حتی براش هفت سین هم چیدن...

اما با این کار, خیلی ها به بعضی از اسراری که سالها از مردم پنهون کرده

بود پی بردن...

همسایه اش تعریف میکرد: "باورتان نمیشه یکی از کارهایی که خاله

هر سال دم عید انجام میده اینه که در خونه و کمدش را باز میکنه و

 بیشتر وسایلهاشو  یواشکی میده به مسجد محله که پخش کنن

بین بی بضاعتها..."

......

من سالهاست اینو میدونستم چند بار هم خودم بهش کمک کرده بودم....

خودش میگفت: "خاله به هیچی تو دنیا دل نبند...چیزهایی که کم استفاده

میکنی باید بدی به اونایی که بهش احتیاج دارند ... 

باید خالی کنی تا خدا ببینه جا باز شده برای تازه ها ..."

یادمه یه روز ازش پرسیدم:

خاله جون شما چطور میتونین هرچی دستتون میاد اینطور راحت ببخشین

و ازشون بگذرین؟!

 

یک کمی به گلهای باغچه اش خیره شد, انگار میخواست سبک سنگین

کنه که بگه یا نگه... ولی ,شانس من, بالاخره تصمیم گرفت که جواب بده:

 

"میدونی خاله وقتی عموت از دنیا رفت خیلی سن نداشتم...

زود بیوه شدم...خدا بیامرز مرد خوبی بود و منم خیلی بهش علاقه داشتم...

برای همین سالهای سال اشک ریختم و دعا کردم و به یادش خیرات دادم...

تمام زندگیم یاد و حرف اون بود...هر لحظه به یادش بودم و باهاش زندگی

میکردم و تازه ازش دلگیر بودم که چرا تنهام گذاشت و رفت...

تا اینکه یه سالی, سر تحویل سال, وقتی سال کهنه داشت بار و بندیلشو

میبست بره و تا خدا سال تازه رو وارد کنه, یهو احساس کردم منم باید

احساسهای کهنهء دلم رو رها کنم  تا خدا تازه ها را وارد کنه...

دیدم وقتشه باید رهاش کنم...باید بزارم بره!...

هم برای خودم و هم برای خودش... اون سال عجیبی بود...

......

اینجا که رسید اشک چشماشو پاک کرد و دستی به عکس عمو جونم

کشید و لبخندی زد:

آره خاله جون! همون سال بود که یادهای کهنه رو رها کردم و یهو

یک حفره خالی تو دلم باز شد, مثل یه چاهی که ته نداره...

خدا هم که دید دلم خیلی جا داره, لطف کرد و مهر عالم رو

ریخت تو دلم ..."

........

بعله...اینطوری شد که خاله خاله جونم اینی شد که حالا هست...

 

دلهایمان با خدا باشد!