رنج!

 

با نام خدای بخشنده و مهربانFlower 

که هر چه نيکوست از اوست

 

 سلام بر شما میهمان عزیزم!

 

من نمي‌دانم.

 -و همين درد مرا سخت مي‌آزارد-

كه چرا انسان,

اين دانا,
اين پيغمبر,

در تكاپوهايش,
-چيزي از معجزه آنسوتر-!

ره نبرده است به اعجاز محبت,

چه دليلي دارد؟

چه دليلي دارد,
كه هنوز,

مهرباني را نشناخته است؟

 و نمي داند در يك لبخند,
چه شگفتي هايي پنهان است!

من بر آنم كه درين دنيا,
خوب بودن، به خدا سهل‌ترين كار است.

 و نمي‌دانم,

 كه چرا انسان,
تا اين حد,
با خوبي,
بيگانه است.

 و همين درد مرا مي‌آزارد.

روانشاد فریدون مشیری

 

تک به تک عضوی از خانوادهء بزرگ انسانیم

و خانهءمان "زمین" زیباست.

باهمدیگر مهربان باشیم!

 

با خودت قهر مکن!

با نام خالق مهربان

کردگار رحمان 

 

 سلام و صد سلام به همه شما دوستانم!

 از لطف و مهر شما عزیزان متشکرم. گاهی فکر میکنم چقدر خوب است

که دوستان نادیده خوب و مهربانی مانند شما دارم.

آیا این یک لطف بزرگ الهی نیست؟!

این داستان زیبا را یکی از عزیزانم برایم فرستاده است که دوست دارم با

شما در میان بگذارم:

به شیوانا خبر دادند که یکی از شاگردان قدیمی‌اش در شهری دور,

از طریق معرفت دور شده و راه ولگردی را پیشه کرده است.

شیوانا چندین هفته سفر کرد تا به شهر آن شاگرد قدیمی رسید.

پس از ساعت‌ها جستجو او را در یک محل نامناسب یافت.

مقابش ایستاد‌؛ سری تکان داد و از او پرسید: دوست قدیمی ام! تو اینجا چه میکنی؟!!


شاگرد لبخند تلخی زد و گفت:

من لیاقت درس‌های شما را نداشتم استاد! من خیلی بد هستم!

شما این همه راه آمده‌اید تا به من چه بگویید؟


شیوانا تبسمی کرد و گفت: من هنوز هم خودم را استاد تو میدانم.

آمده‌ام تا درس امروزت را بدهم و بروم.

شاگردِ مأیوس و ناامید پرسید: یعنی این همه راه را به خاطر من آمده اید؟!!


شیوانا با اطمینان گفت: البته! لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست.


و اما درس امروز این است:


هرگز با خودت قهر مکن.

هرگز مگذار دیگران وادارت کنند با خودت قهر کنی.

و هرگز اجازه مده دیگران وادارت کنند خودت،خودت را محکوم کنی.

به محض اینکه خودت با خودت قهر کنی دیگر نسبت به سلامت روان و جسم

خود بی‌اعتنا می‌شوی و هر نوع بی‌حرمتی به جسم و روح خودت را میپذیری.

                  
همیشه با خودت آشتی باش و همیشه برای جبران خطاها به
خودت فرصت بده.


درس امروز من همین است.


شیوانا پیشانی شاگردش را بوسید و بلافاصله به دهکده‌اش بازگشت.

چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قدیمی‌اش بازگشته است.

شیوانا به استقبالش رفت و او را دید که سالم و سرحال در لباسی تمیز و مرتب

مقابلش ایستاده است. او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت :

اکنون که با خودت آشتی کرده‌ای یاد بگیر که از خودت طرفداری کنی.


به هیچ‌کس اجازه نده تو را با یادآوری گذشته‌ات وادار به سرافکندگی کند.


 
باز آ,باز آ هر آنچه هستي باز آ
 
 گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آ
 
 اين درگه ما درگه نوميدي نيست
 
صد بار اگر توبه شکستي باز آ
 
 عيد غدیرخم، بر رهپويان طريق الهی، مبارك!
 


 

دل آدمی!

با نام خدا

خداوند عظيم شان و هميشه مهربان!

قديم احسان و روشن برهان!

هم عيان و هم نهان!

هم منان و هم رحمان!

 

 سلام دوستان!

سلامی گرم در این هوای سرد خدمت تک تک شما دوستان!

 

.......

دل آدمی٬

اگر چون دهکده عالم,

جايگاه آب و ملک و دام و دد نباشد,

خانه عشق است!

و آنجا چون اطاق هزار آيينهء زليخا به هر سو بنگرد٬

جز جمال يوسف و يوسف جمال چيزی نمی بيند.

.....

از دکتر الهی قمشه ای"رقصی به سوی خدا"

 
 

تا نقش تو در ديده ما خانه نشين شد

هر جا که نشستيم چو فردوس برين شد

(مولانا)

عید قربان!

 

سلام دوستان خوبم!

صدای پای عید می آید. عید قربان!

عیدی که پاک ترین عیدها است.

عید رهایی از اسارت نفس و شکوفایی ایمان! 

ای حاجی سبکبال! که چالشهای عرفات (جایگاه شناخت) و سختیهای

مشعر (جایگاه آگاهي) و درگیریهای منا (جایگاه عشق) را پشت سر

گذاشته ای, عيد رهايى و از خود گذشتگی ات مبارک باد.

  "الهى! خانه كجا و صاحب خانه كجا؟

طائف آن كجا و عارف اين كجا؟

آن سفر جسمانى است و اين روحانى.

آن براى دولتمند است و اين براى درويش.

آن اهل و عيال را وداع كند و اين ما سوا را. آن ترك مال كند و اين ترك جان.

سفر آن در ماه مخصوص است و اين را همه ماه و آن را يكبار است

و اين را همه عمر.

آن سفر آفاق كند و اين سير انفس،

راه آن را پايان است و اين را نهايت نبود.

آن ميرود كه برگردد و اين ميرود كه از او نام و نشانى نباشد.

آن فرش پيمايد و اين عرش. آن مُحرِم ميشود و اين مَحرَم.

آن لباس احرام ميپوشد و اين از خود عارى ميشود.

آن لبيك مى گويد و اين لبيك ميشنود.

آن تا بمسجد الحرام رسد و اين از مسجد اقصى بگذرد.

آن استلام حجر كند و اين انشقاق قمر، آنرا كوه صفا است و اين را روح صفا.

سعى آن چند مرّه بين صفا و مروه است و سعى اين يك مرّه در كشور هستى.

آن هروله ميكند و اين پرواز، آن مقام ابراهيم طلب كند و اين مقام ابراهيم.

آن آب زمزم نوشد و اين آب حيات. آن عَرَفات بيند و اين عَرَصات.

آنرا يك روز وقوف است و اين را همه روز.

آن از عرفات بمشعر كوچ كند و اين از دنيا بمحشر.

آن درك منا آرزو كند و اين ترك تمنا را، آن بهيمه قربانى كند و اين خويشتن را.

آن رمى جَمَرات كند و اين رجم هَمَزات.آن حلق رأس كند و اين ترك سر.

آنرا "لا فسوق و لا جدال فى الحج"* است و اين را "فى العمر".

آن بهشت طلبد و اين بهشت آفرين. لاجرم آن حاجى شود و اين ناجى.

خنك آن حاجى كه ناجى است.

علامه حسن زاده آملی (کتاب الهی نامه)

*بقره ۱۹۷

عید همه انسانهایی که دلیرانه

با نفس خود مبارزه میکنند مبارک باد!

 

ظهیرالدوله 2

با نام خداوند ذوالجلال

قادر بر کمال

سزاوار ثنای  

و اما بقیهء داستان ظهیرالدوله:

اما ظهیرالدوله جواب میدهد: به چشم!

سریع پیراهن و کفش و کلاهش را در آورده لباس ساده درویشی را

به تن میکند و پای برهنه با کشکول پر از نقل به راه می افتد و به همان

طریقی که مرشد پیر فرموده بود تا عصر شعر میخواند و گدایی میکند.

همه در کوچه و خیابان او را بهم نشان میدادند. اما او بدون توجه به گفته های

مردم کار خود را انجام میدهد و عصر هم به نزد مرشد برمیگردد. 

شیخ نظری به پشت خم شدهء او می اندازد و برمیخیزد و روی او را

میبوسد و او را کنار خود نشانده میگوید:

تو به خاطر اعتقادی که به من داشتی و علاقه ای که به راه حق پیدا کردی

آنچه از تو خواستم با اینکه بسیار مشکل بود ولی به نحو احسنت انجام دادی

ولی خوب گوش کن بگذار دلیل آن را هم برایت روشن کنم...

بدترین دشمن انسان "غرور" اوست. غرور به صورتهای مختلف و به

ماسکهای گوناگون در میاید و هزاران بلا سر انسان میاورد.

ما عارفان از این سّر باخبریم و برای همین در خودسازی با تمرینات

مختلف کاری میکنیم که این غرورها را در خود بیابیم و بشکنیم

و از بین ببریم... من خواستم شما را یکباره از آن اوج عظمت و قدرت

و دبدبه و کبکبه که غرور برای شما ساخته بود به زیر بکشم و به صورت

پایین ترین طبقات مردم جامعه در آیید. در اصل من با این کار روح شما را

جراحی کردم و غرورتان را که مانند سرطان ریشه دوانده بود شکستم و

بریدم و بدور انداختم...میدانم با اینکار کمر شما خم شد ولی روحتان آزاد شد

و نفس راحتی کشید...

و چنین بود که ظهیرالدوله, با تعلمیات شیخ بزرگ ظهیرالدوله شد.

 

استاد روانشناسی ام میگفت تا پیر نشدید این غرورها را خودتان در وجودتان

پیدا کنید و بشکنید ولی مواظب باشید غرور کسان دیگر را شما نشکنید

که شما مرشد نیستید و کار بسیار خطایی است ...

Leaf 3   

پیش چشمت داشتی شیشه کبود

لاجرم دنیا کبودت مینمود 

ظهیرالدوله

  با نام خدای مهربان

 

با سلام خدمت همه دوستان!

 

استاد روانشناسی ام ( خدا بیامرزدش) داستانی تعریف میکرد که البته واقعا

اتفاق افتاده است:

"در زمان ناصرالدین شاه قاجار, صفی علیشاه عارف و درویش بزرگ به تهران آمد

و در پامنار منزل کرد. از بس مردم به او مراجعه و ابراز ارادت میکردند موجب

نگرانی شاه شد و برای اینکه سر از کار او درآورد یکی از محرم ترین و قابل

اعتمادترین شخص دربار را نزد او فرستاد. این شخص کسی جز ظهیرالدوله

محرم اسرار و داماد شاه نبود.

ظهیرالدوله که مقبره اش در راه امامزاده قاسم تجریش هنوز پابرجاست,

در همان یکی دو جلسه اول چنان مجذوب بیانات شیخ قرار میگیرد

که بی اختیار میگوید: یا شیخ! من هم میل دارم مرید شما شوم!...

مرشد بزرگ نگاهی به سر و رویش میاندازد و میگوید:

نخیر آقا! این کار از شما ساخته نیست.

ظهیرالدوله اصرار میکند و مرشد پیر ادامه میدهد:

ای آقا! کالسکه و نوکران شما در سر پامنار منتظر شما ایستاده اند و شما با

این لباس فاخر و و با این سر و وضع متشخص به نمایندگی شاه مملکت اینجا

نشسته اید... چطور میتوانید در مسلک دراویش در آیید و تکالیف فقیرانهء آنها

را انجام دهید؟!

ظهیر الدوله میگوید: بطوری شما مرا مجذوب کرده اید که قول میدهم هر چه

شما بگویید انجام دهم.

خلاصه بعد از اصرار زیاد بالاخره صفی علیشاه میگوید:

خیلی خوب امتحان میکنیم.

بعد یک پیراهن درویشی بسیار ساده به او میدهد و میگوید:

حضرت والا بفرمایید کالسکه و نوکران را مرخص کنید. کلاه و لباسهایتان را هم

درآورید و این پیراهن درویشی را به تن کنید.

(در آن موقع بی کلاهی حالت بسیار غیر متشخصی داشت و آدمهای متشخص

و اعیان هرگز بدون کلاه دیده نمیشدند.)

و بعد ادامه میدهد: یک کشکول هم به دست بگیرید و همین الان از اینجا

به خیابان چراغ برق میروید و از امیریه و سپه هم میگذرید و خلاصه تا

غروب شعر میخوانید و نقل به مردم میدهید و پول میگیرید و عصر پولها

را برای من میاورید...

شما توجه کنید انجام اینچنین تکلیفی برای کسی مانند ظهیرالدوله که

از اعیان و اشراف دربار پادشاه بود چقدر دشوار و مشکل بود: بدون کلاه,

 لباس درویشی و گدایی در مرکز شهر....

کار هر بز نیست خرمن کوفتن

گاو نر میخواهدو مرد کهن

بقیه داستان هفته بعد...

از لطف و مهربانی شما بسیار متشکرم!