تسلیم
به نام خدایی که جان آفرید
سخن گفتن اندر زبان آفرید
خداوند بخشندهء دستگیر
کریم خطابخش پوزش پذیر
راز در تسلیم است. وقتی تسلیم هستی یعنی هر آنچه داری و هستی میدهی... تمام بارت را خالی میکنی.
راحت..... و چه میماند؟! ـ. همانکه آن لحظه هست.
همانکه هست , غرق در دریای عظیم هستی... هیچ ازت نمی ماند... هیچ!
این بار سنگین است که دوییت بوجود میاورد... بارها را که به دوش میکشی فکر میکنی "کسی" هستی... یا
میخواهی "کسی" باشی!... عجب!
بارها را که بر زمین گذاشتی یک درک عمیق می آید ...
"من" خود را میبینی که عمری از مسایل و مشکلات تغذیه کرده است... و میبینی همه آن مسایل و
مشکلات را خودت ساختی... بجز نیاز های اولیه ات همه را خودت ساخته ای و پرداخته ای و برق انداختی!
وقتی تسلیم شدی و بارت را بر زمین گذاشتی, میبینی "من" ات هم به زانو درآمد, رام شد و آرام
کنارت نشست.
مشکلات را می ساختی و به آنها میچسبیدی و رهایشان نمی کردی ...! بیچاره من ! بدبخت من!
زرنگ من! دانا من! و همیشه نارضا من!....... همه را محکم میچسبیدی ! چرا؟
چون با آنها به خودت یک هویت دروغین و کاذب میدادی! خوراک "من" !
وقتی مشکلات را رها کنی دیگر چیزی برای تغذیه "من" ات باقی نمی ماند.
وقتی ابرهای سیاه را از آسمان کنار بزنی فقط آبی آسمان است و بس! ابرها را تو ساخته ای!
ابرها را میسازیم و با آنها عمری بازی میکنیم! سعی داریم ابرها را زیبا بچینیم و شکل دهیم و...
در حالیکه ابر, ابر است و جلو آفتاب را میگیرد. باید رهایش کرد تا آفتاب دوباره بدرخشد.
تو ببند آن چشم و خود تسلیم كن
خویشتن بینی در آن شهر كهن