نفس
با نام او
مهربان ترین

اى شهان كشتيم ما خصم برون ماند خصمى ز او بتر در اندرون
كشتن اين, كار عقل و هوش نيست شير باطن سخرهء خرگوش نيست
دوزخ است اين نفس و دوزخ اژدهاست كاو به درياها نگردد كم و كاست
هفت دريا را در آشامد هنوز كم نگردد سوزش آن خلق سوز
هم نگردد ساكن از چندين غذا تا ز حق آيد مر او را اين ندا
سير گشتى سير؟ گويد نى هنوز اينت آتش اينت تابش اينت سوز
عالمى را لقمه كرد و در كشيد معدهاش نعره زنان، هَلْ مِنْ مزيد
من ز مكر نفس ديدم چيزها كاو برد از سحر خود تمييزها
چون كه جزو دوزخ است اين نفس ما طبع كل دارد هميشه جزوها
چون كه واگشتم ز پيكار برون روى آوردم به پيكار درون
قد رجعنا من جهاد الاصغريم با نبى اندر جهاد اكبريم
قوتی خواهم ز حق دریا شکاف تا به ناخن برکنم این کوه قاف
سهل شيرى دان كه صفها بشكند شير آن است آن كه خود را بشكند
مولانا
