مرغ باغ ملکوت!

 با نام خدای مهربان

سلام دوستان!

چقدر مرگ نزدیک است و ما از آن دوریم!

ضمن تسلیت وفات عالم عارف, عزیز خدا,حضرت آیت الله  بهجت,

خدمت همه دوستداران آن حضرت, یکی از دستور العمل های آن

بزرگوار را مینویسم:

 
بسمه تعالی


گفتم که: الف، گفت: دگر؟ گفتم: هيچ!

 
در خانه اگر کس است، يک حرف بس است!

 
بارها گفته ام و بار دگر مي گويم: «کسي که بداند هر که خدا را ياد کند،

خدا همنشين اوست، احتياج به هيچ وعظي ندارد، مي داند چه بايد بکند

و چه بايد نکند؛ مي داند که آنچه را که مي داند، بايد انجام دهد،

و در آنچه که نمي داند، بايد احتياط کند.»

 
والسلام عليکم و رحمة الله و برکاته

 
محمد تقی بهجت

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتینم؟ 

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟

به کجا میروم؟ آخر ننمایی وطنم!

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم

آن که آورد مرا باز برد در وطنم

جان كه از عالم علويست يقين مي‏دانم

رخت خود باز برآنم كه همانجا فكنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک


چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم


 

مادری

 

با نام پروردگار یکتا

 سلام دوستان!

از لطف و مهربانی شما متشکر و ممنونم!

 

و خدای مهربان صبرش  آموخت...

با مهر و محبت, عشق 

با رنج و درد, غم... 

 

اول, حبابها در آرامش و سکوت ترکیدند همه

"به ریسمان من چنگ بزن"

با من باش.

 هیچ خواستن را بیآموز!...  

 هیچ ... هیچ ...  

 آرام تماشا کن...

شاهد باش!

جوانه زدن ها را بین..... 

 ... که مهر جریان مییابد و میسوزد... 

 و میسوزاند همه را ...

-با نام مقدس عشق- 

 هر آنچه به تنگش آورده است!  

...... 

امروز باز هم سجده شکر بجا آر!

چه نیکو می آموزی؟

چه والا گهری!؟...

لطف و مهربانی از این بیشتر!...

احساس سبکی!

چفدر سبک شده ای... 

باورت نمیشود!!!

....

امروز باز هم در آینه بنگر.

اینبار یک "مادر" می بینی  ...

یک مادر پیر!....

یک مادر صبور...

وقتی دل را به خدا داد, مادری عطایش کردند...

و خدا خوب میدانست...

مگر "زن" را برای همین نیافریده بود؟!

جمال و جلال تمام هستی!

مادر  ...

 مادری تنها! 

چقدر تنها !.... 

بین اینهمه آدمها, تنهایی؟!!!

.......... 

 

ای آسان کننده ی کارهای سخت،   

سخت شده برایم کارهای آسان،   

آسان کن برایم کارهای سخت.

مادر

 

با نام پروردگار یکتا

 سلام دوستان!

از لطف و مهربانی شما متشکر و ممنونم!

 

و خدای مهربان صبرش  آموخت...

با مهر و محبت, عشق 

با رنج و درد, غم... 

 

اول, حبابها در آرامش و سکوت ترکیدند همه

"به ریسمان من چنگ بزن"

با من باش.

 هیچ خواستن را بیآموز!...  

 هیچ ... هیچ ...  

 آرام تماشا کن...

شاهد باش!

جوانه زدن ها را بین..... 

 ... که مهر جریان مییابد و میسوزد... 

 و میسوزاند همه را ...

-با نام مقدس عشق- 

 هر آنچه به تنگش آورده است!  

...... 

امروز باز هم سجده شکر بجا آر!

چه نیکو می آموزی؟

چه والا گهری!؟...

لطف و مهربانی از این بیشتر!...

احساس سبکی!

چفدر سبک شده ای... 

باورت نمیشود!!!

....

امروز باز هم در آینه بنگر.

اینبار یک "مادر" می بینی  ...

یک مادر پیر!....

یک مادر صبور...

وقتی دل را به خدا داد, مادری عطایش کردند...

و خدا خوب میدانست...

مگر "زن" را برای همین نیافریده بود؟!

جمال و جلال تمام هستی!

مادر  ...

 مادری تنها! 

چقدر تنها !.... 

بین اینهمه آدمها, تنهایی؟!!!

.......... 

 

ای آسان کننده ی کارهای سخت،   

سخت شده برایم کارهای آسان،   

آسان کن برایم کارهای سخت.

باز هم از جنید

 

با نام خداوند کريم

کردگار حکيم

 

 

سلام دوستان خوبم!


نقل است که شیخ جنید بغدادی گفت:
 
یک روز دلم گم شده بود.

گفتم: الهی! دل من باز ده .

ندایی شنیدم که : یا جنید! ما دل به آن ربوده ایم که با ما بمانی.
 
تو باز می خواهی تا با غیر ما بمانی؟!
 
 

بگفت:اين جفا بر من از دست اوست

نه شرطيست ناليدن از دست دوست

 سعدی

حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد

با نام و لطف پروردگار یکتا

سلام دوستان!

باز هم حکایتی از شیخ جنید:

حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد

 آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند.

شيخ پيش او رفت و سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي هستي؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي.

فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري..

بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟

عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم..

 

بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت.

مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد.

بهلول پرسيد چه كسي؟ جواب داد شيخ بغدادي كه طعام  خوردن خود را نمي‌داند. بهلول فرمود: آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟

عرض كرد آري... سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني..

پس برخاست و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد.

باز به دنبال او رفت تا به او رسيد. بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟

عرض كرد آري... چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد.

 بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني.

خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز.

 

 بهلول گفت: چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.

بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود.

جنيد گفت: جزاك الله خيراً! و ادامه داد:در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد.

و در خواب كردن اين‌ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.

 

زن بداخلاق!

با نام او

که خالق کل کاینات است 

 

سلام دوستان!

 

"مردی به دنبال استادی بزرگ و عارف نامی ماهها پای پیاده راه رفت تا عاقبت

به در خانهء او رسید. در زد و زنی در را باز کرد و همینکه چشمش به او افتاد

شروع به فحاشی و داد و بیداد کرد. مرد بینوا فکر کرد خانه را عوضی آمده و خود

را جمع و جور کرد و آهسته گفت: ببخشید انگار خانه را اشتباه آمده ام.

من به دنبال شیخ بزرگ میگردم که آوازه اش همه دیار را پر کرده است.

زن همینکه این را شنید با شدت بیشتری فریاد زد که: درست آمدی و .....

و باز هم به فحاشی ادامه داد:... این شیخ بدبخت, نگون روزت رفته به بیابان

تو هم برو به دنبال او که ای کاش هر دو از بین بروید و رویتان را نبینم و.....

مرد با سرعت از زن جدا شد و راه بیابان را گرفت و در راه با خود می اندیشید:

این دیگر که بود؟!... آیا واقعا همسر شیخ بود یا او را به دروغ روانه بیابان

کرده است!؟

در این افکار غرق بود که از دور شیخ را دید که کنار سنگی نشسته و

دور و بر او حیوانات وحشی فراوانی به راحتی آرامیده اند.

با ترس و لرز جلو رفت و سلامی کرد.

شیخ جواب سلامش را داد و گفت: نترس جلو بیا و بنشین اینها را

با تو کاری نیست.

مرد نشست و با تعجب از شیخ پرسید: یا شیخ شما چگونه این وحشیان را

رام خود کرده اید که اینگونه آرام در کنارتان بینشینند ولی آن زن را در

خانه نتوانسته اید رام و مطیع سازید؟ 

شیخ لبخندی زد و گفت: خاموش! که از برکت به سر بردن با آن زن

به این مقام رسیده ام...."

 

این داستان بسیار زیباست. نظر شما چیست؟