با نام او که زیباست و زیبا آفرین

 

سلام دوستان!

 

ببخشید ادامه پست قبلی کمی تاخیر پیدا کرد.

مادرم بیمار است و مشغول پرستاری از او هستم.

در اولین فرصت به تمام دوستانی که برایم کامنت گذاشتند سرمیزنم.

 

و اما داستان:

"سالها پیش یک پیرزن عارف و وارسته شب هنگام به دهکده ای رسید

هوا سرد بود و او سخت گرسنه. در خانه ای را زد و از آنها پناه خواست.

با بیرحمی او را رد کردند. در خانه دوم را زد و همینطور خانه سوم و چهارم

و... هیچ دری به رویش باز نشد. در تاریکی و سرما با دلی شکسته و رنجور

و گرسنه از دهکده خارج شد و کنار جوب آبی زیر درخت گیلاسی نشست.

در هم پیچید و بخواب رفت. نیمه های شب از شدت سرما و گرسنگی بیدار شد.

سرش را بالا آورد و از لای شاخه های پرشکوفه درخت گیلاس ماه درخشان را دید.

منظره بسیار زیبایی بود. شکوفه های صورتی رنگ درخت, زیر مهتاب میدرخشیدند

و با باد بهاری میرقصیدند.  ناگهان تمام مشکلاتش دود شد و به هوا رفت.

 و او را در یک شعف و شادی عجیبی فرو برد. ناخودآگاه به سجده افتاد و شروع به شکر

پروردگار کرد.

مردی از آن نزدیکی میگذشت. با تعجب از او پرسید: ای زن شکر چه را میکنی؟!

شکم سیرت را یا سقف بالای سرت را؟!!!

زن با لبخند سر ازسجده برداشت وگفت: ای مرد شکر اینهمه زیبایی! شکر اینکه

این مردمان نازنین اگر راهم میدادند و امشب زیر سقف میخوابیدم نمی توانستم

شاهد اینهمه زیبایی باشم..... شکر مهربانی و محبت شان!!!!