گوهر راستین!
با نام خدای مهربان
![]() |
سلام دوستان!
خداوند از ما میپرسد:
فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ
پس به كجا مىرويد؟!
براستی به کجا میرویم؟!
بانوی مهربان در بیابانها سفر میکرد. روزی سنگ گران قیمتی در جوی آبی
پیدا کرد. آن را در سفره اش نهاد. شبانگاه به درویشی گرسنه رسید.
درویش از او لقمه نانی خواست. بانوی مهربان سفره اش را باز کرد و از
نان خشکها قدری او را میهمان کرد. چشم درویش به آن گوهر افتاد.
از او خواست آن را به او دهد. بانوی مهربان لبخندی زد و بی درنگ گوهر را به
او داد و به راه افتاد.
درویش شادمان شد. تا صبحگاه از خوشحالی نخوابید. نزدیک پگاه خوابی عجیب
او را در ربود. خواب پیر فاضل خود دید که با تاسف سر می جنباند: ای ابله!
از او جواهر درگرفتی و به راحتی به تو بخشید. چرا از آن باارزش تر گوهر مهربانی
و بخشش او را ندیدی و گذاشتی برود؟!
هراسان بیدار شد و پای برهنه به دنبال بانوی مهربان دوید. ساعتها بعد به او رسید.
نفس نفس زنان جواهر را بدو پس داد و به پاهایش افتاد و گفت: ای بانوی بزرگوار!
میدانم این سنگ بسیار باارزش است اما من آن گوهر راستین را میخواهم که درون تو,
آن جواهر را به راحتی بر من بخشید.....
بعثت آن پیامبر مهرباني ها مبارك باد!
![]() |


