چای!

 

با نام او

آفريدگار زيباييها

 

سلام !

سلامی به صفای دل عارف!

سلامی به زيبايی دعای عاشق!Flower

 

پاییز پیش میرود. برگهای الوان دلبری میکنند.

سنجابها برای پنهان کردن بادامها و گردوها به این طرف و آن طرف میدوند

و هوا سردتر و سردتر میشود.

Tree

 

زندگی شاید جیرهء مختصری است, مثل یک فنجان چای.

و کنارش عشق است, مثل یک حبهء قند.

زندگی را با عشق بنوشید.

دلهایتان گرم, با همدیگر مهربان باشیم!

مادر بزرگ!

  با نام خداوند یکتا 

سلام دوستان!Leaf 3 

مادر بزرگم بسیار صبور و آرام بود. خیلی از اوقات که همه برای موضوعی

پر پر میزدند او با آرامش کنار بساط سماورش مینشست و یک قاشق

دارچین و نبات داخل استکان چایی اش میریخت و آرام آرام هم میزد.

صدای جرنگ جرنگ قاشق اش توجه همه را به خود جلب میکرد...

نمی دانم شاید هم لیخند و آرامشش بود که کم کم جوّ  خانه را آرام میکرد؟!

میدانید!؟ راستش, آرامش مسری است همانطور که عصبیت و خشم هم

خیلی زود مثل آتش سرایت میکند و دامن همه را میگیرید.

وقتی بزرگتر شدم یک روزی از او پرسیدم: خانوم جون چطور میتونید این جور

مواقع آروم و راحت بنشینید و چایی بخورید؟!

خدا بیامرزدش, از پشت عینک ذره بینی اش نگاهی به من انداخت و گفت:

"عزیز من! دنیا که سر خود نیست, صاحب داره... صاحبش هم برای همه چیز

قانون گذاشته...مثلا هر کس خودش را از کوه پایین بیندازه حتما سقوط میکنه

مگه نه؟!... حالا هر کس هم یه مشکلی براش پیش بیاد یعنی اینکه یک عیب

و نقصی درش هست که باید درست کنه... اول به آدم برمیخوره و داد و بیداد میکنه

بعد یک تکون باید به خودش بده و عیب اش رو برطرف کنه... تازه وقتی هم عیبهایش

را شناخت قوی تر میشه ... و هر چه قوی تر بشه آروم تر و راحت تر زندگی میکنه..."

با پرورویی باز هم پرسیدم: خانوم جون اگه عیبهاشو برطرف نکنه چی؟!

لبخندی زد و جواب داد: "مادر جون اون وقته که خدا دست برنمی داره و دوباره

و دوباره بهش عیبهاشو نشون میده... تا بالاخره یه جایی بفهمه دیگه!؟"

خواستم بگم اگه باز هم نفهمید...که خودش پیش قدم شد و ادامه داد:

و اگه باز هم نفهمید موهاش سفید میشه و یک جرعه چایی خوش از گلوش

پایین نرفته.... حالا برات یک چایی بریزم؟!...

و شروع کرد به خندیدن....

 

خدا مادر بزرگهای من و همه شما دوستانم را غرق رحمت کند!

عشق خدا!

 با نام تو ای کریم دادار

Changing Color Heartای خالق بی شریک و بی یارChanging Color Heart

 

سلام و صد سلام به شما عزيز

يکی يکدانهء خداوند!Beating

 

ميگفت: "از من غافل تر نميتوانی پيدا کنی. 

خيلی راحت طلب هستم اما همیشه ته دلم خدا

را خيلی دوست دارم.

شبی پررويی کردم و از خدا پرسيدم:

"خدايا ميدانم خيلی تقصيرکار و غافلم اما ميخواهم

بدانم از من راضی هستی؟"

راستش بعد هم از جسارتم خنده ام گرفت که

عجب سوالی کردم. 

تقريبا مطمين بودم صدايم از زير اينهمه لايه ها و

غبارهايی که در دل انبار کرده بودم حتی نزديک در

درگاهش هم نمی رسد...

به هر حال شب خوابيدم و خواب ديدم که همراه دو مومن

خوب در مکه هستم و خانهء خدا را زيارت ميکنیم... 

بيدار که شدم سخت گريستم... 

خدایا! باور نمی کنم...

يعنی آنقدر دوستم داری که لايق زيارت خانه ات هستم؟!

با تمام عيبهايم و غفلت هايم باز هم دوستم داری

و مرا همراه مومنان به خانه ات دعوت میکنی؟!...

من که خود را لايق پاسخ دادنت هم  نمی دانستم...

اما حالا ميفهمم که هميشه به راههای خاصی پاسخم

دادی... و من چه به غفلت پاسخ هايت را نشنيده گرفتم...."


باری! خداوند انسان را قبل از اينکه به اين دنيا قدم بگذارد

دوست داشته و هيچ زمانی از دوست داشتنش

کم نشده است.

اگر دوستمان نداشت که اينجا نبوديم چون دوستمان

دارد ما را برای رشد و به کمال رسيدن به اين دنيا

فرستاده است.Changing Color Heart

در عشق خدا ترديدی به خود راه ندهيم.

راه سوی خدا!

Apple 2یا لطیف Pineapple

 

 

سلام دوستان!Grape 2

سلامی به درخشندگی برگهای زرد و قرمز پاییزی! 

 

از عارفی پرسیدند: راه به سوی خدا کدام است؟

گفت: دو قدم است. قدم اول بر سر نفس و قدمی دیگر بر سر دنیا.

این پاسخ به عارفی با معرفت تر و عاشق تر رسید. فرمود:

آنچه خدا کوتاه کرده است طولانی نباید کرد. راه رسیدن به خدا

فقط یک قدم است و آن گذشتن از خود است که دنیا به واسطهء

 خود, حجاب بین بنده و خدا میشود.

عزیزان!

دلتان شاد و پرنور!

زیبایی های پاییز را دریابید!

دوست بسیار خوبم سید عرفان این شعر مولانا را فرستاده اند:

اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد
اگر به اب ریاضت براوری غسلی
همه کدورت دل را صفا توانی کرد
ز منزل هوسات ار دو گام پیش نهی
نزول در حرم کبریا توانی کرد...

 

داستان گاو سوره بقره!

به نام خداوند بخشنده و مهربان

سلام دوستان!

 

یک از دوستان لطف کرده این مطلب را فرستاده است که با کمی

کم و زیاد کردن آن را برایتان مینویسم. گرچه طولانی است اما به

خواندش می ارزد:


داستانی از قرآن:

خداوند متعال، در قرآن مجید، به داستانى اشاره مى فرماید
كه از جهاتى، قابل دقت و تأمّل است.

با توجّه به اهمیّت آن در قرآن، كه نام بزرگترین سوره از این قصه گرفته شده و همچنین به

علت نتایج ثمربخش آن، ما مشروح آن را براى خوانندگان گرامى، در اینجا نقل مى كنیم:

در زمان حضرت موسى علیه السّلام در بنى اسرائیل، مرد جوانى زندگى مى كرد. 

او به شغل غلّه فروشى اشتغال داشت. وى جوانى با ادب، و آراسته به كمالات

ظاهرى و معنوى بود.

در یكى از روزها، كه طبق معمول در مغازه خویش، مشغول تجارت بود، شخصى آمده

و از او، گندم فراوانى خریدارى كرد، كه آن معامله كلان، بهره سرشارى براى آن تاجر

جوان، در پى داشت. وقتى براى تحویل گندم به انبارى خویش در منزل مراجعه كرد،

متوجه شد كه درب انبارى بسته و پدرش پشت در خوابیده، كلید انبار هم در جیب

اوست. و از آنجایى كه این جوان، شخصى فهمیده و با تربیت بود، طبعاً پدرش، احترام

خاصى پیش او داشت.


با عذرخواهى به مشترى گفت: متأسفانه ! تحویل گندم، بستگى به بیدارى پدرم دارد

و من راضى نیستم كه او را از خواب، بیدار كرده و اسباب ناراحتى اش را فراهم كنم؛

به همین جهت، اگر صبر كنى تا پدرم بیدار شود من مقدارى از مبلغ كالا، به تو

تخفیف خواهم داد، و اگر نمى توانى صبر كنى، لطفاً از جاى دیگرى جنس مورد نیاز خود را تهیه كن.

مشترى گفت: من آن جنس را مقدارى هم گرانتر مى خرم، معطل نشو و پدر را از

خواب بیدار كن، جنس را تحویل من بده. جوان گفت: من هرگز، او را از خواب بیدار

نخواهم كرد و استراحت پدر، در نزد من بیشتر ارزش ‍ دارد تا سود این معامله كلان.

بعد از اصرار مشترى و امتناع تاجر جوان، بالاخره مشترى صبر نكرد و رفت.

بعد از ساعتى، پدر از خواب بیدار شد؛ دید پسرش در حیاط خانه قدم مى زند،

پرسید: پسرم! چطور شده در این ساعت كارى، درب مغازه را بسته و به خانه آمده

اى؟ جوان برومند، داستان را از براى او نقل كرد، پدرش ‍ بعد از شنیدن واقعه، خیلى

خوشحال شد و حمد الهى بجا آورد و به خداوند عرضه داشت: پروردگارا! از تو

متشكرم، كه چنین فرزند باعاطفه و مهربان به من عطا كرده اى. و به پسرش گفت:

اگر چه من راضى بودم كه مرا از خواب بیدار كنى و اینقدر سود را از دست ندهى، امّا

حالا كه تو بزرگوارى كردى و احترام پدر پیرت را نگاه داشته اى، من، در عوض آن

سودى كه از دست داده اى، گوساله خویش را، بتو مى بخشم و امیدوارم كه خداى

متعال توسط این گوساله، نفع بسیارى به تو برساند و آن درس عبرتى باشد، براى

تمام جوانها كه احترام پدر و مادر خویش را حفظ كنند. سه سال از این ماجرا گذشته

و آن گوساله روز به روز رشد كرده و یك گاو بزرگ و كامل شده بود.


  در آن زمان، در منطقه دیگرى در یكى از خانواده هاى بنى اسرائیل، دخترى مؤدّب و

عفیفه و جمیله ای بود كه به حدّ بلوغ رسیده و خواستگاران زیادى برایش مى آمدند؛

كه از جمله آنان دو پسر عموىِ دختر بود: یكى از آن دو، متدین و با تربیت بود امّا از

مال دنیا، چندان بهره اى نداشت و در مقابل پسر عموى دوم، از ثروت دنیا بهره مند

بود، ولى از دین و تقوا و معنویت هیچ بهره اى نداشت، فقط در ظاهر و با زبان به

حضرت موسى گرویده بود. دختر، از بین خواستگاران، به این دو نفر متمایل شد و یك

هفته مهلت خواست، تا در مورد زندگى و انتخاب همسر آینده خویش تصمیم بگیرد.

او در این مدت با خود فكر كرد كه :

اگر من، با پسر عموى متدین ازدواج كنم، باید عمرى در فقر بوده و با زندگى ساده

بسازم، امّا در عوض با همسرى راستگو و مهربان و خداشناس، به سر خواهم برد و

یك زندگى آرامبخش و سالم، خواهم داشت. و اگر با همسر ثروتمند، بى تقوا و آلوده

به گناه ازدواج كنم، ممكن است چند روزى در رفاه و آسایش باشم، امّا از فضائل

اخلاقى و معنوى دور خواهم شد و در اثر بى مبالاتى و بى تقوائى همسر آینده ام،

ممكن است از جادّه سعادت، منحرف شده و در سراشیبى لغزش ها و آلودگى سقوط كنم.

 

دختر جوان، بعد از فكر و مشورت با پدر و مادرش به این نتیجه رسید كه با پسر عموى

متدین و باتقوا ازدواج كند. وقتى پسر عموى ثروتمند، از تصمیم عاقلانه دختر عموى

خویش آگاه گردید، خود را در میان همسن و سالان شكست خورده تلقى كرد؛ و

آتش حسد، در سینه او شعله ور شد. وى در اثر وسوسه شیطان، نقشه خطرناك و شومى كشید.

او شبى، پسر عموى باتقوا را، به منزل خویش دعوت كرده و بعد از پذیرائى كامل،

شب او را در خانه نگهداشت و در آخرهاى شب، در حالى كه میهمان در خواب بود او

را بطرز فجیعى كشته، و جنازه را در یكى از محلاّت ثروتمند بنى اسرائیل انداخت. بعد

پیش خودش فكر كرد: با یك تیر دو نشان مى زنم، اوّلاً، دختر عموى من بعد از حذف

رقیب، ناچار مرا مى پذیرد و ثانیاً، دیه این پسر عمو را، كه به غیر از من ، وارثى ندارد،

(طبق قانون حضرت موسى علیه السّلام) از اهالى محل گرفته، و صرف خرج عروسى مى كنم.


صبح زود، وقتى مردم از خانه ها بیرون آمدند، با جسد خونین یك شخص مقتول،

مواجه شدند، و هر چه دقت كردند، او را نشناختند؛ تا اینكه بحضور حضرت موسى

رفته و حادثه را گزارش دادند. حضرت موسى علیه السّلام دستور داد، تمام طبقات واصناف

حتى كشاورزان، از رفتن به سرِ كار، خوددارى كنند و همه در صدد شناختن قاتل و مقتول باشند.

(زیرا مسئله قتل، در بین بنى اسرائیل خیلى مهم بود.) مردم، بدنبال دستور پیامبر

خدا، تمام تلاش خود را بكار بردند، ولى هیچ اثرى از قاتل و یا مقتول بدست نیامد.

جوان قاتل، نزدیكیهاى ظهر، از منزل خود بیرون آمد و مشاهده كرد كه وضع شهر بهم

ریخته، همه دست از كار كشیده اند. جوان- با تجاهل - علت را جویا شد و گفتند:

شخصى را كشته و شب گذشته ، به یكى از محله ها انداخته اند و حضرت موسى

دستور شناسائى و دستگیرى قاتل را داده است كه خانواده مقتول ، او را قصاص

كنند. او به سرعت، به كنار جنازه آمد و روپوش را كنار زد و به صورت او نگاه كرد.


  ناگهان نعره زد، و داد و فریاد راه انداخته و مانند اشخاص مصیبت دیده، به سر و

صورت خود مى زد و گریه كنان مى گفت : آه ! آه ! این جوان پسرعموى من است و

باید، یا قاتل را نشان بدهید تا قصاص كنم ، و یا اینكه دیه خون او را بگیرم! وقتى او را

در محضر حضرت موسى علیه السّلام حاضر كردند، حضرت موسى علیه السّلام بعد

از احراز هویّت و خویشاوندى آن جوان با مقتول، فرمود: اهالى آن محل یا باید، قاتل را

بیابند و یا اینكه ، پنجاه نفر قسم بخورند كه خبر از قاتل ندارند و دیه مقتول را بپردازند.

بنى اسرائیل گفتند: یا نبى اللّه ! ما بدون تقصیر چرا دیه بدهیم ، شما از خداى

خویش سؤ ال كن ، تا اینكه قاتل را، به ما معرفى نماید و ما از این اتهام، رها شویم.

حضرت فرمود: دستور خداوند این است و من هرگز خلاف حكم خدا عمل نخواهم كرد.

در این هنگام، از طرف خداوند به موسى علیه السّلام وحى نازل شد: اى موسى!

حالا كه به حكم ظاهرى تو، راضى نشدند دستور بده، گاوى را بكشند و عضوی از آن را

به بدن مرده بزنند، تا من او را زنده نمایم و او قاتل خودش را معرفى كند.


گفتند: آیا ما را مسخره مى كنى ؟ (مگر ممکن است عضو مرده اى را به مرده بزنیم و

او زنده شود).

موسى گفت: به خدا پناه مى برم از اینكه از جاهلان باشم!

بنى اسرائیل گفتند: پس از خداى خود بخواه، كه براى ما روشن كند، این (ماده گاو)

چگونه باشد؟ گفت : خداوند مى فرماید: ماده گاوى است كه نه پیر؛ و نه بكر و

جوان؛ میان این دو باشد. آنچه به شما دستور داده شده (هر چه زودتر) انجام دهید.

(گفتند: از پروردگار خود بخواه كه براى ما بیان كند، رنگ آن چگونه باشد؟

موسى گفت : خداوند مى فرماید: گاوى باشد زرد یكدست، كه بینندگان را خوش آمده و مسرور سازد.

 

باز گفتند: از خداوند بخواه، چگونگى آن گاو را كاملاً براى ما روشن سازد كه هنوز بر

ما مشتبه است و اگر رفع اشتباه شود، ما اطاعت كرده و انشاءالله هدایت خواهیم شد.

گفت: خدا مى فرماید: گاوى باشد كه نه براى شخم زدن رام شده و نه براى زراعت

آبكشى كند و آن بى عیب و یكرنگ باشد. گفتند: اكنون حقیقت را روشن ساختى و

گاوى را بدان اوصاف كشتند، امّا نزدیك بود كه از این امر نیز نافرمانى كنند.

بنى اسرائیل، وقتى این صفات را، از حضرت موسى شنیدند، بدنبال گاوى با این

اوصاف گشتند و هر چه تفحص كردند، پیدا نشد تا اینكه بالاخره، گاو را با آن ویژگى ها،
 
در خانه جوانى پیدا كردند.


او همان جوان گندم فروش بود كه چند سال پیش، در اثر احترام و مهربانى به پدرش،

صاحب گوساله اى شده بود. بنى اسرائیل به در خانه جوانِ تاجر آمده و تقاضاى خرید

گاو را كردند و او وقتى از ماجرا اطلاع یافت خوشحال شده و گفت: من باید از مادرم اجازه بگیرم.


پیش مادرش آمده و مشورت كرد، مادرش گفت: به دو برابر قیمت معمولى او را بفروش.
 
بنى اسرائیل وقتى از قیمت باخبر شدند گفتند: مگر چه خبر شده؟ به دو برابر قیمت بازار؟!

و پیش حضرت موسى علیه السّلام آمده و گزارش دادند. حضرت فرمود: حتماً، باید

بخرید، زیرا فرمان خداوند است. آنها برگشته و به صاحب گاو گفتند: چاره اى نیست،

ما آنرا به دو برابر قیمت مى خریم، برو گاو را بیاور. و او دوباره پیش مادرش آمده و

نظر او را خواست و مادرش گفت: پسرم! برو بگو: به دو برابر قیمت قبلى ما مى

فروشیم! آنها وقتى این جمله را شنیدند با تعجب و ناراحتى گفتند: ما یك گاو را به

چهار برابر قیمت، نمى خریم.


پیش حضرت موسى علیه السّلام برگشتند و حضرت فرمود: باید بخرید، زیرا فرمان

خداوند است. آنها بازگشتند؛ این بار نیز مادر جوان گفت: پسر جان! برو به آنها بگو:

چون شما نخریدید و رفتید، به دو برابر قیمت قبلى مى فروشیم. و بنى اسرائیل باز از

خریدن، خوددارى كرده و برگشتند. و هر بار كه برمى گشتند، قیمت دو برابر مى شد،

تا اینكه، آن گاو را بدستور حضرت موسى خریدند، به قیمت اینكه پوستش را پر از

سكّه هاى طلا بكنند. بعد از خریدن گاو، آنرا ذبح نموده و پوستش را پر از سكّه هاى

طلا كرده و به صاحبش تحویل دادند.

حضرت موسى علیه السّلام آمد و دو ركعت نماز خواند و بعد دستها را به سوى آسمان
 
بلند كرده و فرمود: پروردگارا! ...این مرده را زنده گردانى. و بعد قسمتى از دم گاو را آورده

و به بدن آن مقتول زدند و او زنده شده و قاتلِ خود را معرفى كرده و چگونگى وقوع

جنایت را شرح داد.


بعد از این معجزه ، بنى اسرائیل به همدیگر مى گفتند: ما نمى دانیم معجزه زنده

شدن این مقتول مهمّ است، یا ثروتمند كردن خداوند، آن جوان تاجر را!

حضرت موسى امر كرد كه قاتل را قصاص كنند. و آن جوان بی گناه، بعد از زنده

شدن، از حضرت موسى تقاضا كرد كه از خداوند بخواهد، عمرى دوباره به او عنایت

كند. خداوند به حضرت موسى مژده داد كه هفتاد سال، عمر دوباره به او بخشیدم و

بعد موسى علیه السّلام آن دختر پاكدامن را به عقد آن جوان - پسر عموى متدین و

درستكار - در آورد. .

از این قصه مى فهمیم كه .....
 
من با اجازهء فرستندهء  داستان این قسمت را نمی نویسم و نتیجه گیری را به
 
عهده شما دوستانم میگذارم.
 
دلتان شاد!