پل محبت!

هو الاول هو الآخر هو الحق

هو الظاهر هو الباطن هو الحی

 

 سلام بر دوستان خوبم!

 

از لطف و محبت همه شما ممنون!

این داستان زیبا را دیروز یکی از عزیزانم برایم تعریف کرد که امروز در وبگردی

باز هم به آن برخوردم فکر کردم شاید باید برای شما هم بنویسم:

"دو برادر سالها باهم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود،

به خوشی زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک،

با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و

خلاصه از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد،

مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:

من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما

کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد: اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه

نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است.

او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب

بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد،

انجام داده. حالا از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصاری بلند بکشی

تا دیگر ریخت او را نبینم.»

نجار سری تکان داد و پذیرفت و بالافاصله شروع به کار کرد . تمام روز و تمام شب

را کار کرد و صبح هنگام وقتی کشاورز از خواب بیدار شد, چشمانش از تعجب

گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز بسیار عصبانی شد و میخواست چیزی بگوید که در همین لحظه

برادر کوچک تر از از خانه بیرون آمد و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور

ساختن آن را داده، دوان دوان و اشک ریزان از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش

را در آغوش گرفت و خجل و شرمنده از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته

و در حال رفتن است، از او بسیار تشکر کرد و از او خواست تا چند روزی

میهمان او و برادرش باشد. اما نجار گفت:

« نمی توانم بمانم پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

 

حالا یک سوال از خودم و شما دوستان خوبم:

آیا امروز سازنده پل باشیم یا حصار؟!

 

در دعاهایم هستید. تمام خیرها را یکجا برای شما خواهانم!

 

جانم! یادت باشد!

 بنام خداوندی

 که  نيکی مطلق٬

 عشق و زيبايی خالص ٬

خزانه معرفت ٬

و خرد بی پايان است.


 

سلام دوستان!  

پاییزتان شاداب و پربار!

 

دیشب باز هم پدرم را به بیمارستان بردیم. مدتی است که قادر به تکلم نیست

و بیشتر اوقات چشمانش بسته است. سکون و سکوت و تغذیه تزریقی

روحش را جلا داده است.

گاهی که چشمانش را باز میکند نگاه معصومش تا عمق وجودم فرو میرود و

دلم را تنگ می فشارد.

این مطالب پایین را آبی بر آتش دلم, برای خودم مینویسم:

جانم!نازنینم!

یادت باشد که در برنامه خداوندی هر واقعه ای برای

نيکی و خير و صلاح ماست.

 و ساعت الهی دقيق و صحيح کار ميکند.

یادت باشد که هر اتفاقی درست در لحظه ای که بايد

اتفاق بيفتد, بوقوع میپيوندد.

و ما ممکن است در آن لحظه متوجه مشيت خداوندی

نباشيم اما...

اما اگر صبور باشيم بعد از مدتی درمی يابيم که دردها و رنجها

و مشکلات و نوميديهای ما بخشی از مشيت های الهی بودند

 که برايمان خير و برکت و رحمت آورده اند.

یادت باشد که  هر اتفاقی که در زندگيمان رخ ميدهد

برای اين است که متبرکمان کند و درسی ارزنده برايمان دهد٬

و ما را صيقل داده صاف و پاکمان کند تا قدمی به پروردگار

نزديکتر شويم....

تا بادا مورد رحمت و لطف بيکران او گرديم و قلبمان

راحتی و آرامش يابد...

جانم!عزیزم!

 یادت باشد که اين زندگی چيزی نيست بجز عشقی زلال 

که مدام از سوی او به همه هستی و از سوی همه هستی

به او جاری است!

دوستان خوبم ممنون از دعاها و احوال پرسی هایتان!

همیشه شاد و شاداب باشيد.

التماس دعا!

عمـــیق تـرین درد

با نام خداوند ذوالجلال

قادر بر کمال

سزاوار ثنای  

  

سلام دوستان!

 

عمـــیق تـرین درد زندگی،


نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را

برایت تکرار کند و تو از او رسم مهربان بودن بیاموزی .

   

عمـــیق تـرین درد زندگی ،


خشک شدن اشکهاست. 

 
عمـــیق تـرین درد زندگی،


قلب شکسته تنهاست.

Flowers  

عمـــیق تـرین درد زندگی ،


نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی سر

بر آنها گذارده دل پر دردت را خالی کنی.

Flowers
عمـــیق تـرین درد زندگی،


داستان جدایی های ناخواسته است .

Flowers 

عمـــیق تـرین درد زندگی ،

نداشتن همدل است  .

Flowers

عمـــیق تـرین درد زندگی،


یخ بستن دل آدم ها و بستن چشمها ست .

Flowers & ButterflyFlowers


و بالاخره عمـــیق تـرین درد زندگی،

به دست فراموشی سپردن 

انسانیت است .

 

 

ارکستر هستی!

 

با نام تو ای خدای دادار

ای خالق بی شريک و بی يار

 

سلام دوستان!

سلامی به زیبایی برگهای پاییزی!

سلامی به گرمی دلهای مهربان الهی!

خواب دید که تمام هستی آواز  میخوانند. پرسید: چه میخوانید؟

گفتند: آواز وحدت!

چه زیبا می نواختند و می خواندند. مات و مبهوت در سکوت گوش داد.

بیدار که شد گفت: من هم بیازمایم... صدای ناهنجاری از گلویش برخاست.

غمگین به گوشه ای نشست....

استاد گفتش: غمگین نباش که تمام هستی مانند ارکستر بزرگ و عظیمی است

که موسیقی بسیار زیبا و موزون می نوازد

تو هم  جزوی از این ارکستر هستی. به تو هم سازی داده اند که بنوازی.

اگر نواختن ساز را ندانی صدای گوش خراش ناهنجاری از سازت در خواهد آمد.

اما اگر نواختن را با تصفیه درون و خودسازی بیاموزی

ساز را آنچنان خواهی زد که با تمام هستی هم نوا خواهی شد.

تو تا وقتی در این دنیا در بند خودخواهی ها و  "من هایت" اسیر و غرق هستی

البته از حلقه توحید الهی دوری....

برای ورود به این حلقه باید تصفیه شد ... و وقتی با همه هستی یکی شوی

صدای ساز"من" در کل ارکستر بزرگ الهی گم خواهد شد.

"من ها" آب شده و "ما" میشوند. 

فقط آهنگ زیبای هستی است که شنیده خواهد شد.

و همه باهم یک نوا را در کمال هارمونی و موزونی خواهند نواخت.

چه زیباست این آهنگ!

هر آنکه خارج از هستی مینوازد آهنگ درد و رنج و عذاب می نوازد و بس.

و هر آنکه همه را قربانی کرد ,عذاب و رنج ها را ریخت و غم و ترسها را رها کرد

 وارد این حلقه شد... قطره ای شد که به دریا پیوست و اقیانوس شده است.

همه لایق این پیوستن هستیم. همه لیاقت داریم....

و چنانکه مولانا میگوید:

جمله ذرات عالم در نهان

با تو میگویند روزان و شبان

ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم

با شما نامحرمان ما خامشیم

چون شما سوی جمادی میروید

محرم جان جمادان کی شوید

از جمادی در جهان جان شوید

غلغله اجزای عالم بشنوید

فاش تسبیح جمادات آیدت

وسوسه تاویلها بزدایدت

....

تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ وَإِن مِّن شَيْءٍ

إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَلَـكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا

آسمانهاى هفتگانه و زمين و كسانى كه در آنها هستند،

همه تسبيح او مى‏گويند؛ و هر موجودى‏، تسبيح و حمد او مى‏گويد؛

ولى شما تسبيح آنها را نمى‏فهميد؛

او بردبار و آمرزنده است‏.اسرا ۴۴