زن بداخلاق!
با نام او
که خالق کل کاینات است
![]() |
سلام دوستان!
"مردی به دنبال استادی بزرگ و عارف نامی ماهها پای پیاده راه رفت تا عاقبت
به در خانهء او رسید. در زد و زنی در را باز کرد و همینکه چشمش به او افتاد
شروع به فحاشی و داد و بیداد کرد. مرد بینوا فکر کرد خانه را عوضی آمده و خود
را جمع و جور کرد و آهسته گفت: ببخشید انگار خانه را اشتباه آمده ام.
من به دنبال شیخ بزرگ میگردم که آوازه اش همه دیار را پر کرده است.
زن همینکه این را شنید با شدت بیشتری فریاد زد که: درست آمدی و .....
و باز هم به فحاشی ادامه داد:... این شیخ بدبخت, نگون روزت رفته به بیابان
تو هم برو به دنبال او که ای کاش هر دو از بین بروید و رویتان را نبینم و.....
مرد با سرعت از زن جدا شد و راه بیابان را گرفت و در راه با خود می اندیشید:
این دیگر که بود؟!... آیا واقعا همسر شیخ بود یا او را به دروغ روانه بیابان
کرده است!؟
در این افکار غرق بود که از دور شیخ را دید که کنار سنگی نشسته و
دور و بر او حیوانات وحشی فراوانی به راحتی آرامیده اند.
با ترس و لرز جلو رفت و سلامی کرد.
شیخ جواب سلامش را داد و گفت: نترس جلو بیا و بنشین اینها را
با تو کاری نیست.
مرد نشست و با تعجب از شیخ پرسید: یا شیخ شما چگونه این وحشیان را
رام خود کرده اید که اینگونه آرام در کنارتان بینشینند ولی آن زن را در
خانه نتوانسته اید رام و مطیع سازید؟
شیخ لبخندی زد و گفت: خاموش! که از برکت به سر بردن با آن زن
به این مقام رسیده ام...."
این داستان بسیار زیباست. نظر شما چیست؟
![]()
|

