حکایتی از گلستان!
بنام خدایی که جان آفرید
سخن گفتن اندر زبان آفرید
خداوند بخشندهء دستگیر
کریم خطابخش پوزش پذیر![]()
|
سلام دوستان!
یکی از دوستان پیشنهاد کرده بود که از سعدی بنویسم.
حکایتی از گلستان سعدی:
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد(عبادت کننده) بودمی و شب خیز و مولع(مشتاق)
زهد و پرهیز.
شبی در خدمت پدر رحمت الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده
بر هم نبسته و مصحف(قرآن) عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته…..
پدر را گفتم: از اینان یکی سر بر نمی دارد که دوگانه ای (نماز دو رکعتی)
به درگاه یگانه بگذارد. چنان خواب غفلت برده اند که که گویی مرده اند.
گفت: جان پدر! تو نیز اگر بخفتی, از آن به که در پوستین خلق در افتی.

نبیند مدعی جز خویشتن را
که دارد پردهء پندار در پیش
گرت چشم خدا بینی ببخشند
نبینی هیچ کس عاجزتر از خویش
در باب "در اخلاق درویشان"
حکایت ۲۱
|
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 23:36 توسط نازنین
|

