|
|
|
||
|
با نام خدای مهربانی که همه چیز زیر سایه دانش و رحمتش قرار دارد
سلام دوستان!
از سیاست بیزارم .... !!! اما این روزها با اینهمه هیاهو حال خوبی ندارم. دیدم ناخودآگاه ابیاتی از این شعر قدیمی را زمزمه میکنم: " چکنم با دل خویش؟! که غمین می شود اندر غم هر غمگینی!؟" در اینترنت گشتی زدم و بالاخره پیدایش کردم. البته با اجازه شاعر دو کلمه آخری را که به رنگ قرمز نوشتم جایشان را عوض کردم (نظر من اینطور است):
چکنم با دل خویش!؟
آه آه از دل من ـ که از او نیست بجز خون جگر حاصل من زآنکه هر دم فکند جان مرا در تشویش ـ چه کنم با دل خویش؟ چه دل مسکینی ـ که غمین می شود اندر غم هر غمگینی هم غم گرگ دهد رنجش و هم قصه میش ـ چه کنم با دل خویش؟ در دلم هست هوس ـ که رسد در همه احوال به درد همه کس چه امیری متمول،چه فقیری درویش ـ چه کنم با دل خویش؟ طفل گریانی دید ـ چشم گریانی و احوال پریشانی دید شد چنان سخت پریشان، که مرا ساخت پریش ـ چه کنم با دل خویش؟ دیده گردیده فقیر ـ بهر نان گرسنه آن گونه که از جان شده سیر دل من سوخت بر او ، تا جگر من شد ریش ـ چه کنم با دل خویش؟ گر دل افتد هر دم ـ بهر هر کس که فقیر است و مریض است به غم من در این دوره که فقر و مرض است از حد بیش ـ چه کنم با دل خویش؟ زارم از دست عدو ـ چه کنم دل نگذارد که برم حمله به او بسکه محتاط به بار آمده و دور اندیش ـ چه کنم با دل خویش؟ گر در افتم با مار ـ نیست راضی دل من تا کشم از مار دمار لیک راضیست که از او بخورم صد ها نیش ـ چه کنم با دل خویش؟ دارد این دل اصرار ـ که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار همه جا در همه وقت و همه کیش ـ چه کنم با دل خویش؟ از برای همه کس ـ دل پرعاطفه در این دوره به کار آید و بس نرود با دل بی رحم کاری از پیش ـ چه کنم با دل خویش؟ "ابو القاسم حالت" |
|||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 14:7 توسط نازنین
|
|
|||