تبليغاتX
محبت و زیبایی
خداوند زیباست و زیباییها را دوست دارد!

Flowers

بهار را باور كنFlowers 

باز كن پنجره ها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد
هيچ يادت هست
توي
تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد
با سرو سينه گلهاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چه كرد
هيچ يادت هست
حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
 با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
خاك جان يافته است
 تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن 
 
فریدون مشیری(روحش شاد)
Flowers
 
عید همگی شما عزیزان مبارک باشد.
 
 
سال نو خوبی داشته باشید.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 23:13  توسط نازنین  | 

به نام خدای  مهربان

که خرد هيچکس به او راه نيست.

 
 

 

سلام به شما,  گلهای های باغ هستی!

 

این متن را چند سال پیش نوشته بودم فکر کردم نیاز دارم که باز

به خودم یادآوری کنم که:

خداوند متعال اسماء حقايق عظما و مقامات عالی رشد

را به حضرت آدم آموخت  و اين تعاليم سینه به سینه برای 

همهء ما, ابناء بشر, به ارمغان داده شد. 

دانه های ايمان و عشق و زيبايی و نيکويی و محبت و ايثار و ...

 در دل تک تک ما می درخشند و آماده آبياری و رشد هستند,

پس معطل چه هستيم!؟


بیایید به جهان هستی  نگاهی کوتاه بيندازيم:

ماه و خورشيدو ستارگان, همراه و همصدا با گلها,  درختان, 

ابرها و بادها و درياها و باران, همه مخلوقات  ...

هر لحظه با شور و شوق زندگی جامهای انوار فیوضات الهی

را سر میکشند و همه باهم, دست به دست هم, تمام هستی

را با آوای عشق و محبت و تسبیح خود لبریز میکنند.

چه غوغای لطیف و زیبایی است!

چه هیاهوی دلنشین فرح بخشی است!

پس ما که اشرف مخلوقات نام داریم,

چرا این سان خود را به غفلت کنار کشیده ایم؟!

میهمانی هستی براه است

پس ما معطل چه هستيم!؟

Flowers 

گل خندان که نخندد چه کند

 علم ار مشک نبندد چه کند!

 ماه تابان بجز از خوبی و ناز

 چه نمايد چه پسندد چه کند!

آفتاب ار ندهد تابش و نور

پس بدين نادره گنبد چه کند!

 دیوان شمس مولانا

 

راستی صدای پای بهار را میشنویم؟!

مبادا باز هم بهاری دیگر بیاید و برود,

و باز هم جوانه زدن ها و شکوفه زدن ها

و آواز شادی پرنده ها را در نیابیم 

دلهایتان بهاری!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 22:58  توسط نازنین  | 

 

 Leaf 6با نام او

که حکيم و داناستLeaf 6

Flowers 

سلام دوستان!

یادم باشد وقتی دخترهایم بزرگتر شدند:

 

حرفی نزنم که آنها را برنجانم.

نگاهی نکنم که دلشان بشکند یا بلرزد.

یادم باشد در مقابل خشمشان سکوت کنم. 

و جواب بیمهری را با مهر, و دورنگی را با صداقت بدهم.

 

یادم باشد مانند آسمان و زمین تنهایی ام را ارج نهم

و نخواهم با فرزندانم پرشان کنم.

 

یادم باشد آموختن برای انسان تمامی ندارد

و همچنان میتوانم از فرزندانم بیاموزم.

 

یادم باشد دلتنگی هایم را با گلهای باغچه ام در میان بگذارم

و عشق و مهر و خوشی هایم را با فرزندانم تقسیم کنم.

 

یادم باشد زندگی را همچنان دوست بدارم.

یادم باشد همچنان مدتها کنار رودخانه بایستم

و به صدای آب گوش کنم و پرواز پرنده ها را تماشا کنم.

 

یادم باشد با فرزندانم که هستم بیشتر بخندم

و کمتر نصیحتشان کنم.

بیشتر گوش کنم و گاهی به گاهی صحبت کنم.

یادم باشد از دردها و مشکلاتم کمتر بگویم.

از آنها و کارهایشان انتقاد نکنم.

یادم باشد برای آنها دوست خوبی باشم.

یادم باشد از تک تک کمکهایشان قدردانی کنم.

و زیباییهایشان را به یادشان بیاورم.

یادم باشد از آنها طلبکار نباشم

آنها تمام طلب مرا با عشق مادری در هنگام تولدشان پرداخته اند.

 

یادم باشد به استقلال آنها ارزش قائل شوم

و آنها را ناخلف و بی وفا ندانم.

 

یادم باشد رویاهایم مال من است و فرزندانم مسئول ادامه

رویاهای ناقص من نیستند.

و یادم باشد همچنان به معجزه معتقد بمانم.

و کودک و جوان درونم را بیدار نگهدارم.

 

یادم باشد بالاخره همه چیز میگذرد و هیچ چیزی ارزش غصه خوردن ندارد.

و تا نفسی دارم همیشه امیدوار باشم

و همیشه عاشق!

.........

 

و اگر یکی از این نکات یادم رفت شما به یادم می اندازید؟!

مادر بزرگ اثر مرتضی کاتوزیان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 17:50  توسط نازنین  | 

 

بنام خدایی که جان آفرید

سخن گفتن اندر زبان آفرید

خداوند بخشندهء دستگیر

کریم خطابخش پوزش پذیر

 

 سلام دوستان!

یکی از دوستان پیشنهاد کرده بود که از سعدی بنویسم.

 

حکایتی از گلستان سعدی:

یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد(عبادت کننده) بودمی و شب خیز و مولع(مشتاق)

زهد و پرهیز.

شبی در خدمت پدر رحمت الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده

بر هم نبسته و مصحف(قرآن) عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته…..

پدر را گفتم: از اینان یکی سر بر نمی دارد که دوگانه ای (نماز دو رکعتی)

به درگاه یگانه بگذارد. چنان خواب غفلت برده اند که که گویی مرده اند.

گفت: جان پدر! تو نیز اگر بخفتی, از آن به که در پوستین خلق در افتی.

 

نبیند  مدعی جز  خویشتن  را

که دارد پردهء  پندار  در پیش

گرت چشم  خدا بینی  ببخشند

نبینی هیچ کس عاجزتر از خویش

 

در باب "در اخلاق درویشان"

حکایت ۲۱

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 23:36  توسط نازنین  | 

 
Listen