|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 23:54 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر همه دوستان خوبم! از لطف و مهربانی همه شما عزیزان متشکر و ممنونم.
خانم گل نازنینم بیمارستان بود. به قول خودش: "درد پیری" دخترش میگفت: او را برده بودیم رادیولوژی, از پشت شیشه دیدم که یهو همه کارکنان دست از کار کشیدند و با احترام ایستادند. دلم ریخت. خیلی نگران شدم. پرستاری بیرون آمد. علت را پرسیدم. گفت: قدر این خانم را خیلی بدانید, داشت دعا میکرد یهو به خلسه رفت. قیافه روحانی اش وادارمان کرد دست از کار بکشیم. حالا منتظریم از این حالت درآید تا کار را شروع کنیم... به دخترش چیزی نگفتم اما یادم آمد که میگفت: "در سخت ترين لحظات زندگي چشمانم را لحظه ای ميبندم و او را صدا میزنم. طولی نمی کشد که حيّ و حاضر کنارم احساسش میکنم, سلام میکنم و خودم را دربست به او میسپارم و دلم باز میشود...." یادم میاید که آن روز دستان چروکیدهء پیرش را گرفتم و بوسيدم و کلی باهم گریه کردیم. التماس دعا! از هستی خويش رها بايد شد از ديو خودی خود جدا بايد شد آن کس که به شيطان درون سرگرم است کی راهی راه انبيا خواهد شد؟! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 21:56 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
||||
|
خدايا! بنام پرنور تو که چون ما در توبه بگشایيم٬ تو در اجابت بگشایی.
سلام دوستان! از لطف و مهربانی تک تک شما عزیزان ممنون و متشکرم. برای همگی شما که قدم به خانه ام میگذارید دعای خیر دارم.
"بین الطلوعین فجر, هر یک ربع, ده دقیقه, یک نمایش دارد. هرکدام در بین الطلوعین آسمان را نگاه کنید میبینید که یک ربع به یک ربع این فضای آسمان قشنگتر است. یک نمایش دارد که در روز که آفتاب است اینجور نیست. گاهی هم نفس انسان غصه دار میشود. این شب است.روزهای انسان هم شب میشود. شب هم عطای خداست. شب هم برای ثبات و سکون است. دیگر کاری از شما بر نمیاید. ثابت مینشینی و صبر میکنی. انشاءالله در شبها صابر باشید." ...... حاج اسماعیل دولابی کتاب طوبای محبّت سختی های زندگی را ارج نهيم!
|
|||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 23:21 توسط نازنین
|
|
|||||
|
|
|
|||
|
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی(سعدی) خدا میداند پیش از آن که لبها برای گفت وگو باز شود انسان از چشم های انسانهای بزرگ درسها میخواند, از حرکات, از نشست و برخاست انسانهای الهی درسها خوانده میشود..... ما از این انسانهای الهی, الحمدالله, پیامبران, ائمه حکمای راستین و انساهای برازنده بسیار سراغ د اریم, که در آن ردیف خیلی بالا چهره امام حسین (ع) قرار دارد. ما هر سال چند ساعتی با این چهره رویاروی هستیم و اگر خدا لطف کند و خود ما هم برای سعادت خودمان قیمتی قایل شویم, می توانیم در طول سال از خودخواهی ها, خود کامگیها, تهمتها, و افتراها, بداخلاقی ها, ادعاهای بی دلیل, تعدی به حقوق دیگران, توهین به دیگران و ارزان شمردن ارزشهای بشری پرهیز کنیم. این چهرهء نازنین پسر فاطمه (ع) به ما نشان میدهد که آن چه داریم چه قدر گران است. .... ذکر یاحسین سنگ تیره را هم چو دّر تابنده میکند آری ار کند بنده بندگی, کار آفریننده میکند آری شما بندگی کنید. بندگی آسان است. وقتی که بندگی کنید احساس خواهید کرد که بر هستی حکومت دارید: چون ز خود رستی, همه برهان شدی چون که گفتی بنده ام, سلطان شدی (مولانا) اگر گفتی سلطان شدم, بنده میشوی, آن هم بنده پست!!! اما حسین (ع) گفت: خدایا من بندهء تو هستم. در ره عشق تو, همهء خلق را ترک کردم و خانواده خود را یتیم کردم تا تو را ببینم. اگر در ره عشق تو مرا قطعه قطعه کنند, دل من به سوی دیگری میل نخواهد کرد. ( منسوب به حلّاج) خدایا پروردگارا! ما را از این نعمت عظمایی که با گوش فرا دادن به حرکت حسین در اعمال خودمان تجدید نظر می کنیم و دلهایمان را هر سال از آلودگی ها, حداقل تا مدتی, تصفیه می کنیم محروم مفرما! آمین قطعه ای از کتاب "امام حسین" نوشته علامه تقی جعفری
|
||||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 12:58 توسط نازنین
|
|
||||
|
|
|
|||||
|
با نام او دام سخت است مگر یار شود لطف خدا ورنه انسان نبرد صرفه ز شیطان رجیم حافظ
با سلام خدمت تمام دوستان! محرم که شروع میشود سعی میکنم حتما سری به کتاب ارزندهء "نیایش امام حسین در صحرای عرفات" نوشته استاد تقی جعفری بزنم. شاید گاهی هم قطعه ای زیبا از این کتاب را اینجا نوشتم: "پروردگارا! بار الها! بی نیازی را در نفسم قرار بده و یقین را در قلبم, اخلاص را در عملم, نور را در دیدگانم, بینایی را در دینم, تثبیت فرما. معبودا! مرا از اعضایی که لطف فرموده ای بهره مند فرما. چشم و گوشم را وارث من قرار بده (تا از دوران زندگیم امتیازات قابل ذخیره برای سعادت ابدیم تهیه نماید). مرا بر آن کسی که بر من ستم کرده است یاری فرما, و گرفتن خونم را و انتقام آن امتیازاتی که اگر زنده می ماندم کسب میکردم, بر آن ستمکار ارائه فرما و با این لطف چشمم را روشن بساز."
حق همی گوید چه آوردی مرا اندر آن مهلت که دادم مر ترا
قوت و قوت در چه فانی کردهای
پنج حس را در کجا پالودهای
خرج کردی چه خریدی تو ز فرش
دست و پا دادست چون بیل و کُلند من نبخشیدم ز خود آن کی شدند مولانا از کتاب نیایش امام حسین در صخرای عرفات نوشته علامه تقی جعفری
|
||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:25 توسط نازنین
|
|
||||||
|
|
|
||||
|
هو العزيز
از نظرات دوستانی که برای متن قبلی کامنت گذاشته بودند خيلی استفاده کردم. چقدر زيباست هر گلی يک رنگی دارد. دستتان درد نکند!
استاد سنگی را بالای سر گرفت و از شاگردان پرسید: به نظر شما اگر من این را چند دقیقه همینطور نگه دارم چه میشود؟ شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسید: اگر یک ساعت نگه دارم چه اتفاقی میافتد؟ یکی از شاگردان گفت: دستتان درد میگیرد. استاد جواب داد: حق با توست اما اگر یک روز تمام نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری جواب داد: دستتان بی حس میشود و اگر باز بیشتر نگه دارید خون به عضلات نمیرسد و شاید دستتان فلج شود. استاد گفت: خیلی خوب درست میگویید اما آیا وزن سنگ فرق کرده است؟ همه خندیدند: البته که نه!؟ استاد ادامه داد:پس چه چیز باعث فلج شدن دستم میشود؟ یکی از شاگردان جواب داد: بالا نگه داشتن دست... استاد خندید و گفت: دقیقا مشکلات زندگی هم همینطور است. مهم نیست چه اندازه کوچک باشند اگر مدت طولانی آن را در ذهن نگه دارید دچار مشکل میشوید. هر چه بیشتر نگهشان دارید بیشتر دچار مشکل میشوید. البته فکر کردن به مسایل زندگی بسیار مهم است اما مهم تر این است که در پایان هر روز همه را زمین بگذارید و به خدا بسپارید تا روز دیگر سرحال و قوی بیدار شوید و از عهده هر مسئله و چالشی برآیید. پس همین حالا بار زندگیتان را زمین بگذارید و به خدا بسپارید! این نوشته از خودمه مدتها پیش نوشته ام: امشب,در یک سکوت بی پایان, نگرانیهایم, ترسهایم, و تمام اضطرابهایم را به خدا وا می گذارم. امشب ,در آسمان مخمل سیاهم, ستارگان نورانی زندگیم را یکی یکی به خدا وا می گذارم. به او, به آن مهربان ترین, دلسوزترین, داناترین.... امشب, برای اولین بار, تمام باری را که سالهای طولانی بر دوش کشیده ام بر آغوش مادرانهء زمین می نهم. و رها میکنم هر آنچه, هر آنکه, با خود دارم... حتی این جسم عزیز نازنینم را.... چه هستم؟ که هستم؟ شاید یک قطرهء ناچیز آب در یک اقیانوس بی انتها... و شاید فقط یک شعاع کوچک نور در انوار آفتاب... معلّق در کهکشانها... یک ذرّهء مملو از عشق و آگاهی.... سبک, بی وزن, رها در خلاء هستی رها, رسته, آزاد, تسلیم یک لحظه مسلمانم...... بدون تعصب, از همه بيآموزيم!
|
|||||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 13:37 توسط نازنین
|
|
|||||
|
|
|
|||||
|
با نام خدای مهربان
سلام دوستان خوبم! سلامی گرم و با صفا در این ایام سرد! آقا سید مرد خود خواه و عیب جویی بود. استعداد خوبی در کشف نقاط ضعف و عیبهای دیگران داشت. هیچ رفتار و نقصی از زیر ذره بین تیز او در نمی رفت. عیبها و کمبودهای دیگران را می یافت و به رخشان میکشید. و از این بابت هم به خود میبالید و فخر می فروخت. یادم هست که یک روز زمستانی هراسان به دیدن مادر بزرگم آمد. اصرار داشت او را تنها ببیند. هوا خیلی سرد بود. مادر بزرگم همانطور که کنار سماور جوشان عدس پاک میکرد از او خواست هر چه میخواهد در مقابل ما بچه ها بگوید. بعد از مدتی من من کردن بالاخره آقا سید سرش را به زیر انداخت و گفت: خانوم جون دیشب یه خواب بد دیدم.... یک نگاهی تند به همهء ما انداخت و ناامید از اینکه اجازه نخواهد داشت در خلوت با خانوم جونم درد و دل کند, ادامه داد: خواب دیدم در یک بیابان خشک و بی علف با کاروانی دارم میروم. هوا خیلی گرم بود و بار من خیلی سنگین... همینطور عرق میریختم و روی شن ها با سختی راه میرفتم. در خواب از سرکاروان پرسیدم آخه چرا بار من اینقدر سنگینه؟ اینها چیه که من با خودم میکشم؟!..... سرکاروان برگشت و جواب داد: بار تو, همهء عیبهایی است که در دیگران پیدا کرده ای. مگر خودت به تنهایی همهء این عیبها و نقصها را کشف نکرده ای؟! پس همگی فقط متعلق به خودت هستند.... وقتی به اینجا رسید هق هق گریه مجالش نداد. مادر بزرگم دست از سینی عدس کشید و عینک ذره بینی اش را برداشت و نگاهی به آقا سید انداخت و با مهربانی گفت: پسرم! تا به حال چند بار بهت گفتم اینقدر با سرزنشها و عیب جویی هات جون مردم را نگیر؟! هر بار کسی را سرزنش میکنی حتما دل اونو میشکنی و با هر دلی که میشکنی بار زندگیت سنگین تر میشود و خودت قدمی به سوی بدبختی و مریضی نزدیکتر میشوی.... سخن که به اینجا رسید گریه های آقاسید بیچاره بیشتر شد.... خانوم جون یک استکان چایی ریخت و جلو او گذاشت و ادامه داد: باشه مادر! حالا هم دیر نشده چایی ات را بخور و دو رکعت نماز شکر بخوان که خدا اینقدر بهت لطف و محبت داره و بعد از این مواظب حرفها و فکرت باش. عوض بدیها, خوبیهای مردم را در نظرت بیار.... اگر هم دلت برای عیب پیداکردن تنگ شده بود تو خودت بگرد و از خودت یک عیب پیدا کن شاید بتوونی تا فرصت هست کاری براش بکنی! نشنیدی مولانا میگه: اى خنك جانى كه عيب خويش ديد
مولانا
هر چه به شرّ دیگران بیندیشیم شرّ زندگیمان بیشتر میشود. و هر چه به خیر دیگران بیندیشیم خیر و برکت زندگیمان بیشتر میشود.
میلاد حضرت مسیح مبارک باد!
|
||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 17:3 توسط نازنین
|
|
||||||