تبليغاتX
محبت و زیبایی
خداوند زیباست و زیباییها را دوست دارد!
 

 یا رحمان
 

سلام دوستان!

یکی از دوستان لطف کرده داستانی از سوره بقره را برایمان فرستاده اند

که به امید خدا هفته دیگر با نام خودشان اینجا میگذارم.

امااینبار خلاصهء یکی از داستانهای دفتر دوم مثنوی را برایتان مینویسم:

مردی از شیوخ با خدا دایما در قرض غوطه میخورد. از مردم وام میگرفت

و به نیازمندان و مستحقان کمک میکرد. با همین قرضها یک خانقاه هم

ساخته بود و خلاصه کارش خدمتگزاری به عشاق الهی بود تا بلکه

دانه هایی در مزرعهء عمر بکارد و به وقت رسیدن اجل سربلند و

فرمانده باشد یعنی از مرگ نهراسد و با آغوش باز آنرا استقبال کند.

 والبته خداوند منّان هم تاحدودی قرضهای او را به اشکال گوناگون ادا میکرد.

تا اینکه روز مرگ او فرارسید. طلبکاران باخبر شدند و دور او را به

امید پس گرفتن اموالشان گرفتند.

و شیخ با خود میگفت:

این بدگمانان را ببین که فکر میکنند خداوند چهارصد دینار ندارد به آنها بدهد.

شیخ گفت این بد گمانان را نگر

نیست حق را چارصد دینار زر؟!

در این موقع فریاد کودک حلوافروش از کوچه شنیده شد. شیخ به خدمتکارش

گفت: برو همه آن حلوا را بخر و بیاور برای این طلبکاران بده بخورند و از این

ترش رویی در آیند.

حلوا را با قول نیم دینار گرفتند و به میهمانان دادند. کودک طلب پول

خود کرد. شیخ همچنان منتظر بود. کودک در طلب پول خود اصرار کرد

و بالاخره وقتی متوجه شد که پولی در کار نیست شروع به گریه و زاری

کرد که استاد من مرا خواهد کشت....

کودک شیون میزد و دیگران هم همه به جنب و جوش افتاده بودند و شیخ را ملامت

میکردند که تو که نداری چرا به این کودک رحم نکردی و ... اما شیخ که به فضل خداوند

ایمان کامل داشت ساکت و آرام نشسته بود.

آنکه جان در روی او خندد چو قند

از ترش رویی خلقش چه گزند!؟

تا اینکه موقع نماز رسید. خدمتکار با یک طبق, پیشکش مردی سخاوتمند

وارد شد. طبق را در مقابل شیخ بر زمین گذاشت و وقتی پرده از روی

طبق برداشتند دیدند درست چهارصد و نیم دینار است.

همه فریادشان برخاست که: یا شیخ این چه سرّی است و ما را عفو فرما!...

اما شیخ با عطوفت به آنها گفت:

 شیخ فرمود آنهمه گفتار و قال ...... من بحال کردم شما را آن جدال

سرّ این آن بود کز حق خواستم ...... لاجرم بنمود راه راستم

گفت این دینار اگرچه اندکست...... لیک موقوف غریو کودکست

تا نگرید کودک حلوا فروش...... بحر بخشایش نمی آید بجوش

ای برادر طفل, طفل چشم تست...... کام خود موقوف زاری دان نخست

کام تو موقوف زاری دلست...... بی تضرع کامیابی مشکل است

گرهمی خواهی که مشکل حل شود...... خار محرومی بگل مبدل شود

گر همی خواهی که آن خلعت رسد...... پس بگریان طفل دیده بر جسد

 

در پناه خدا  دلتان شاد !

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 18:49  توسط نازنین  | 

Leaf 5یا رحیمLeaf 1

Cornucopia

 

سلام بر پاییز!

و صد سلام بر دوستان خوبم!Tree

 

گیلبرتو دو نوچی (دانشمند اهل برزیل) میگوید: آدمها با یک سبد در

جلو و یک سبد در پشت سر, روی زمین راه میروند.

در سبد جلویی صفات نیک و خوب خود را میگذارند

و در سبد پشتی عیبهای خود را جای میدهند.

به همین دلیل در روزهای زندگی چشمانمان را بر صفات نیک خود میدوزیم 

و فشارها را در سینه حبس میکنیم. در همین زمان بی رحمانه تمامی

عیبهای همسفرمان را که پیش روی ما حرکت میکند می بینیم.

این گونه است که درباره خود بهتر از او داوری میکنیم.

بدون آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه میروید در باره ما به همین

شیوه می اندیشد.

کتاب دومین مکتوب پاییلو کوییلو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 23:33  توسط نازنین  | 

یا احد
 
 

سلام دوستان!

به دنبال داستانی بودم که بنویسم. به پیشنهاد دوستی تصمیم گرفتم یکی

از داستانهای مثنوی مولانا را بنویسم. شاید بعضی از شما داستان سلطان محمود

و گوهر شکستن ایاز را بدانید ... سعی میکنم بیشتر از ترجمه اشعار و خود اشعار

مولانا استفاده کنم:

سلطان محمود از خزانه اش گوهری بیرون کشید و بدست وزیرش

داد و گفت: این گوهر چند میارزد؟

وزیر جواب داد: بیشتر از صد خروار طلا ارزش دارد.

سلطان به وزیر امر کرد: آن را بشکن.

وزیر بهانه آورد که نمی تواند و ....

شاه به وزیر پاداش داد و رو به فّراش کرد و از او خواست آن گوهر را

بشکند. او هم بهانه ای آورد و گوهر را نشکست و همینطور یکی یکی

پنچاه یا شصت نفر از امرا و سران دربار به تقلید از وزیر و فرّاش از شکستن گوهر

سر باز زدند و پادشاه پاداشی به آنها داد. تا اینکه نوبت رسید به غلام باوفای سلطان

ایاز... سلطان گوهر را به دست او داد و گفت:

ای ایاز اکنون بگویی کاین گهر

چند می ارزد بدین تاب و هنر؟

گفت افزون زآنچه توانم گفت من

گفت اکنون زود خردش درشکن

ایاز بدون درنگ سنگهایی را از آستین درآورد و بدون معطلی و تردید گوهر

را خرد کرد. فریاد امرا و درباریان بلند شد که:

کاین چه بی باکیست والله کافر است

هر که این پرنور گوهر را شکست

اما بینوایان این حقیقت را نمی دانستند که خود آنها یکی از گرانبهاترین

گوهرهای شاه را که فرمان او بود شکسته بودند.

جای شگفتی بود که ارزش بی نهایت گوهر فرمان که نتیجهء مهر و محبت

بود بر آن وزیر و امرا دربار پوشیده مانده بود؟!

ایاز به آنها گفت:

گفت ایاز ای مهتران نامور

امر شه بهتر به قیمت یا گهر؟!

امر سلطان به بود پیش شما

یا که این نیکو گهر بهر خدا؟!

این نابینایان گوهر را میبینید و شاه را نه! ... من شاه را میبینم و نمی توانم نظر

از وی برگردانم. من آن مشرک نیستم که خدا را بگذارم و سنگ را بپرستم.

آن انسان بی جوهر و تبار است که یک سنگ رنگین بخاک افتاده را به شاه ترجیح

میدهد.

پشت سوی لعبت گل رنگ کن

عقل در رنگ آوردنده دنگ کن

اندر آ در جو سبو بر سنگ زن

آتش اندر بو و رنگ زن

گر نه ای در راه دین از ره زنان

رنگ و بو مپرست مانند زنان

دوستان در مورد این داستان چه نظری دارید منظور مولانا از

مطرح کردن این داستان چه بوده است؟! و فکر میکنید در زندگی

کنونی ما چگونه میتواند موثر واقع شود؟!

راستی از دیدن زیباییهای پاییز غافل نشویم!

برایم از این زیباییها بنویسید!

در دعاهایم هستید!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 15:44  توسط نازنین  | 

 

  یا رحمان

عید بر عاشقان مبارک باد
 
عاشقان عیدتان مبارک باد

سلام دوستان!

عید فطر بر همه شما مبارک باشد!

به دنبال مطلبی برای نوشتن بودم. یاد اشعار مولانا افتادم. 

عید فطر برای مولانا روز گذشتن از تاریکی های درون و رسیدن

 به صبحدم  روشنایی هاست.
 
عید فطر برای او آسودگی و آرامش دلپذیری است که بعد از
 
به مسلخ بردن اسماعیل درون از سوی خدا اهدایش میشود.
 
در نگاه او در این ماه, سنگ درونمان باید تبدیل به گوهر, و
 
زهر جانمان باید به شکر مبدّل گردد و قفل دل به کلیدی تبدیل شده
 
و دل پاکمان را به روی انوار الهی باز و گشاده کند.
 
در نگاه مولانا این روز, روز وصل و وصال است... وصل با خداوند متعال!
 
بگذشت مه روزه، عید آمد و عید آمد
 
بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد
 
آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد
 
معشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد
 
شد جنگ و نظر آمد شد زهر و شکر آمد
 
شد سنگ و گهر آمد شد قفل و کلید آمد
 
جان از تن آلوده هم پاک به پاکی رفت
 
هر چند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد
 
از لذت جام تو دل مانده به دام تو
 
جان نیز چو واقف شد او نیز دوید آمد
 
بس توبه شایسته بر سنگ تو بشکسته
 
بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 13:8  توسط نازنین  | 

 

سلام دوستان!

به لطف و مهربانی و رحمانیت پروردگار, عبادتها و راز و نیازهایتان  

قبول حق باشد.

چند هفته پیش در مورد یکی از دوستانم, خانم گل نازنینم و دفترچه

دعایش نوشته بودم.

بسیاری از دوستان در کامنت از من خواسته بودند که از ایشان بخواهم

برای آنها هم دعا کند. قبل از نوشتن این متن به ایشان تلفن کردم.

در مورد اینترنت وسایت چیزی نگفتم چون میدانستم سر در نمی آورد.

اما گفتم دوستانی دارم که برایشان از شما گفته ام و همه التماس دعا

دارند. همان لحظه همهء تان را با توسل به جدّش فاطمه زهرا (ع) دعا کرد.

گفتم: در دفترتان هم نامشان را مینویسید؟

گفت: به نام "دوستان تو" مینویسم.

دعای زبانی مانند پلی است که کم کم دعا را به درون و قلب انسان میکشاند.

البته اول قلب انسان متوجه خداوند میشود و بعد آدمی نام او را به زبان میآورد.

یارب!

«اَنْتَ الذّاکِرُ قَبْلَ الذّاکِرین؛

 خدایا! تو قبل از یادآوری کنندگان، آنان را یاد کرده‏ای».

 امام حسین علیه‏السلام در دعای عرفه

اما مرتبه عالی تر دعای قلبی است که انسان تمام وجودش را عادت میدهد

که هر لحظهء زندگیش را با خداوند بگذراند.

در این مرتبه،انسان به جایی می‏رسد که با تمام جانش درمی‏یابد:

 «هر کجا که باشید او با شماست».

 (حدید: 4)

درک حضور حق تعالی در همه حالات و رفتار!

چه مقام و مرتبهء والایی!

چه عظمت و شگفتی!

انسانی که همیشه با خداست!

خوشا آنان که الله یارشان بی

به حمد و قل هو الله کارشان بی

خوشا آنان که دایم در نمازند

بهشت جاودان بازارشان بی

بابا طاهر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 13:32  توسط نازنین  | 

 
Listen