|
|
|
||||
|
سلام دوستان خوبم! میگویند قرآن کتاب آسمانی است و باید آن را با دل خواند. اگر آن را با دل بخوانیم گاهی اوقات بعضی از آیات زیبایش مانند پروانه ای بال در میآوردند و آرام بر گل دل مینشینند. و هنگامیکه آیه ای بر دل نشست دل را واله و حیران خود میکند و بعد.... آرام آرام به لطف پروردگار, دروازه ای را به روی آدمی میگشایند و او را نرم نرمک وارد عالم شگفت انگیزی میکنند و کم کم چراغهای این دنیا را یکی بعد از دیگری بر دیدهء باطنی آدمی روشن میکنند... و هر بار آدمی عجایبی حیرت آور در این عالم می یابد... ......... نمی دانم شاید بنا بر احوالات و درجات روحی و موقعیت های هر کس این آیات و عالمها فرق کنند... و شاید هم یکی از این آیات زیبا دعای پرنور حضرت ابراهیم (ع) در سوره بقره باشد...که میشود آن را ازبر کرده در قنوت نماز خواند... رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِن ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّكَ وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَتُبْ عَلَيْنَآ إِنَّكَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ پروردگارا! ما را تسليم خود قرار ده! و از نژاد ما، امتى كه تسليم فرمانت باشند، به وجود آور! و طرز عبادتمان را به ما نشان ده و توبه ما را بپذير ، كه تو توبهپذير و مهربانى!
|
|||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 17:37 توسط نازنین
|
|
|||||
|
|
|
||
|
متنی را نوشته بودم که بعد از حاضر شدن یهو همه ناپدید شد. فکر کردم نباید آنرا مینوشتم و بهتر است مطلبی راجع به توکل به خدا بنویسم. نتیجه این شد: گاهی اوقات زندگیمان از مدار عادی اش خارج میشود. تمام حساب و کتابها اشتباه از آب در می آید. بقول مولانا: از قضا سرکنگبين صفرا نمود روغن بادام خشكي مي فزود کنترل زندگی از دست در می رود و همه چیز بهم میریزد ...... در چنین مواقعی چه میتوان آموخت؟!
ياد زنده ياد استاد بزرگوار تقی جعفری بخیر! بیاد دارم که سختی های زیادی در زندگی داشتند از جمله بیماری و مرگ فرزند و همسر و ... اواخر عمرشان دچار سرطان ريه شدند. ازشان سوال شد: استاد, شما که مرد خدا هستيد چرا!؟ و ايشان بدون معطلی جواب دادند: "چون خدا ميگويد:جعفری! حرف, حرف من است. حرف تو نيست!" و البته او آنچنان مردی بود که در مقابل حرف خدا راضی بود و همیشه سکوت میکرد. ...این يعنی همان جمله معروف: خدایا! رضايم, رضای توست. درس اول همین است که بايد در این مواقع آموخت: همیشه حرف آخر را خدا میزند. خداوندی که مهربان ترين مهربان هاست و هر چه از او رسد خير و برکت است. درس دیگر شاید درس ترک عادات و اعمال روزانه باشد. هیچ وقت قرار نیست زندگی یکجور باشد و برای همین از مرز عادات باید گذشت و در لحظه زيست. و هر لحظه خدا را باید شکر کرد. درس بزرگ بعدی میتواند درس صبر و تحمل باشد. وَاسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ (از صبر و نماز يارى جوئيد) و....بقيهء درسها را شما دوستان دانایم راهنمايم باشيد. خويشتن نشناخت مسکين آدمی از فزونی آمد و شد در کمی
|
|||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:16 توسط نازنین
|
|
|||
|
|
|
|||
|
سلام بر همهء دوستان خوب!
این داستان کوتاه زیبایی است از خانم عرفان نظرآهاری که از سایت دوستی قرض کرده ام: شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری. اما من تو را خوب میشناسم. ما همسایه شما بودیم و
شما همسایه ما و همهمان همسایه خدا.
قایم میشدی. و من همه آسمان را دنبالت میگشتم؛ تو میخندیدی و من پشت خندهها پیدایت میکردم.
توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشتهای نازکت میچکید. راه که میرفتی ردی از روشنی روی کهکشان میماند. یادت میآید؟ گاهی شیطنت میکردیم و میرفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت میکردی و او کفرش درمیآمد. اما زورش به ما نمیرسید. فقط میگفت: همین که پایتان به زمین برسد، میدانم چطور از راه به درتان کنم.
آسمان را روی سرت میگذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره میپریدی و صبح که میشد در آغوش نور به خواب میرفتی.
آرزویی رویاهای تو را قلقک میداد. دلت میخواست به دنیا بیایی. و همیشه این را به خدا میگفتی. و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم، بچههای دیگر هم، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.
ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم...
نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند:
عرفان نظرآهاری از سایت: http://darmasiretalab.blogfa.com
|
||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:35 توسط نازنین
|
|
||||
|
|
|
||
|
مهربان ترین و زیباترین
سلام دوستان!
اینبار نوشته ام با دفعات قبلی فرق دارد: دوست قدیمی خوبم آقا نیما از سرمایه های دل از من دعوت کرده در یک بازی وب سایتی شرکت کنم. به احترام دوستی دیرینه دعوت ایشان را قبول میکنم. نام این بازی را بازی کلمات گذاشته اند. قوانین بازی به این شکل است که هر صاحب وبلاگی با چند کلمه توضیحی در مورد نام وبلاگش بدهد.( اگر درست فهمیده باشم!؟) و بعد هم به ۵ دوست دعوت نامه بفرستد که آنها هم همین کار را انجام دهند... نام "محبت و زیبایی" را از "بسم الله رحمان رحیم" گرفته ام. خدایی که این عالم را با محبت و رحمانیتش, بسیار زیبا آفریده است. هر چه به او بیشتر نزدیک شویم معنای عمیق این دو کلمه را بیشتر و بیشتر با جان و روحمان درک میکنیم همچنانکه هر چه از او دور تر شویم عکس این دو کلمه را بیشتر احساس خواهیم کرد .... پس با محبت و زیبایی مانوس شویم.
حالا دوستان عزیزم که میخواهم از ایشان دعوت کنم: فلب یک فرشته sapphires.blogfa.com/ شبنم عشق .azdiareashena.blogfa.com/ ساحل دل sahele-del.blogfa.com/ هفت آسمان 7abi.blogfa.com/ و این آخری خود شمایی که این پیغام رامیخوانید(بقول آقا نیما).
باهم مهربان باشیم.
|
|||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 16:29 توسط نازنین
|
|
|||
|
|
|
||
|
سلام دوستان! ممنون از کامنت ها و نکته هایی که برایم نوشته اید. اینبار کلامی از عارف گرانقدر حاج آقا دولابی مینویسم: ایشان میگویند: "..... هرچه گرفتاری و ناراحتی داری هر وقت دیدی دارد انباشته میشود، با خدا صحبت کنی. به قرآن نگاه کن که تا نگاه کنی همه را حل میکند. هروقت دیدی کدر شده ای، هر دعا و ذکری که از پدر و مادر یاد گرفته ای همان را با لبت تذکر بده. چرا لبت را روی هم بگذاری تا درونت دم کند و خسته ات کند؟ خدا دوست ندارد نزدیکانش غمناک باشند او میخواهد آنها مسرور باشند با بودن خودش. اگر یک دوست داشته باشید وقتی با او صحبت می کنید از همه غصه ها خالی میشوید چه دوستی از خدا، از پیامبر (ص) و از امامانمان بهتر؟..."
دلهایتان شاد و مسرور!
|
|||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:22 توسط نازنین
|
|
|||
|
|
|
|||||
|
سلام دوستان! بعد از ظهرهای اوایل تابستان یادش بخیر! حیاط را آب و جارو میکردیم و روی تخت چوبی فرش میانداختیم. پدر بزرگم به درختهای باغچه آب میداد و مادر بزرگم با یک سینی چای یا هندوانه از اتاق بیرون میامد و آهسته روی تخت مینشست و نفس زنان رو به ما بچه ها که بی خیال به متکاهای تمیز سفید تکیه کرده بودیم و میخندیدیم میکرد و میگفت: مادر جان! توی این دنیا به هیچکس الّا خدای مهربون تکیه نکنید. آدم که به خدا تکیه کنه محکم و آسوده و راحت زندگی میکنه.
راستش آن روزها فکر میکردم مادر بزرگم میخواهد محترمانه ما را از متکاها که جایگاه بزرگترها بود جدا کند ولی حالا... بعد از آنهمه سال خوب که فکر میکنم میبینم... احساس میکنم آن بزرگوار در لفافه به ما درس مهم زندگی می آموختند... درسی که امروز بعد از سالها کشمکش ها و ضربه خوردن ها و دلگیریها و مسایل فراوان دارم آهسته آهسته فرا میگیرم... باری مادر جان! توی این دنیا به هیچکس الّا خدای مهربون تکیه نکنید. آدم که به خدا تکیه کنه محکم و آسوده و راحت زندگی میکنه...
"ای انسان تمام ساختمانهای این دنیا در برابر ِ مقام ِ تو کوتاه اند. اشکال کار ما اینه که نشستیم. اگه همت کنیم و روی پای خودمون بلند شویم، قد ما از سقف آسمان هم بلندتره. خداوند فرمود: "لقد کرمنا بنی آدم". این بلندای ما بخاطر مقام شخصی ما نیست. ما بواسطه ی بلندی مقام خداست که این مقام را می تونیم پیدا کنیم." دکتر الهی قمشه ای
|
||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:43 توسط نازنین
|
|
||||||