|
|
|
|
|
سلام دوستان خوبم!
دنبال شعر زیبایی در مورد پاییز میگشتم اما هر چه خواندم غمناک و افسرده به نظرم آمد که نشاندهء نشاط و شوق درونم نبود. براستی که پاییز را بسیار دوست دارم. رنگهای قرمز و نارنجی و زرد برگها, نم نم باران, بادها و نسیم های سرد, دسته های پرندگان مهاجر و ... همه سخت حیرانم میکنند. انگار کهنه ها دور ریخته شده و بار سفر بسوی ناشناخته ها آهسته آهسته بسته میشود. انگار یک صفحه دیگر از کتاب زندگی ورق میخورد. و چه شگفت انگیز است هیاهوی طبیعت, و صدای رسای هستی که فریاد میزند: برخیز! برخیز! ای خفتهء غافل! تا کی خفتن؟! تا کی غفلت؟! وقت بیداری است. نمی بینی طبیعت آهنگ سفر کرده است. از جای برخیز! آب سردی بر روی بپاش. که پرندگان رفتند و درختان جامه بر خود دریدند. و بیداران کوله بر دوش فوج فوج در راه اند. چه عظمتی! چه شکوهی دارد این بار سفر بستن!
پاییزتان شاد و پرمهر باد!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 13:16 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان! سلامی به زیبایی و لطافت روح مومن! سلامی به زيبايی برگهای الوان پاييزی! چنين گفتند رو بشناس خود را طريق کفر و دين و نيک و بد را کزين ره سوی يزدان است راهت تو اين را بس باشد اين معنی گواهت اگر بشناختی خود را به تحقيق هم از عرفان حق يابی تو توفيق نماند بر تو پنهان هيچ حالی نبينی از جهان در دل ملالی بدان خود را اگر خود را بدانی ز خود هم نيک و هم بد را بدانی چو خود دانی همه دانسته باشی چو دانستی ز هر بد رسته باشی ندانی قدر خود زيرا چنينی خدا بينی اگر خود را ببينی ناصر خسرو آتش بدو دست خویش بر خرمن خویش چون خود زده ام چه نالم از دشمن خویش کس دشمن من نیست منم دشمن خویش ای وای من و دست من و دامن خویش ابو سعید ابوالخیر
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 16:45 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوند یکتای بی همتا سلام! صدها سلام! دوستان قدمهای زیبای الوان پاییز را میشنوید؟! پاییز پشت در است و به آهستگی دارد در میزند. پاییزتان مبارک! شاگرد تازه وارد به استاد بزرگ اصرار داشت که به او ذکری بیاموزد تا زودتر به وارستگی برسد. استاد که مدتی او را سر دوانده بود بالاخره سر به گوش او برد و ذکر کوتاهی را در گوش او خواند و به او گفت: این ذکر پرقدرتی است و تا وقتی آن را همراه داری در آرامش و صلح زیبایی خواهی بود... اما نباید آن را با کسی در میان بگذاری. شاگرد تازه وارد با تعجب پرسید: چرا استاد؟ استاد جواب داد: اگر با کسی درمیانش بگذاری تمام آرامش و صلح درونت به او منتقل خواهد شد و در عوض تمام درد و رنج و گرفتاری او به درون تو خواهد ریخت. مدتی گذشت.... تا اینکه روزی شاگردان نزد استاد بزرگ آمدند و گفتند که آن شاگرد تازه به هر کس که از راه میرسد آن ذکر را می آموزد باید او را از شاگردی خود خلع کنید چون اسرار معرفت را نزد همگان فاش کرده است. استاد لبخندی زد و گفت: بگویید او نزد من بیاید او دیگر شاگرد من نیست بلکه استاد من است. چون آن از خودگذشتگی و عشقی که او دارد یک روزه ره هزار ساله ما چطور!؟ آیا قادریم درد و رنج دیگران را به جان بخریم و آرامش خود را به آنها هدیه دهیم؟! در این ایام شبهای قدر به یاد همدیگر باشیم. التماس دعا! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:22 توسط نازنین
|
|
||