|
|
|
|
|
بسم الله
اللّه سرِ هر اسم و رسمي اللّه مهار هر طلسمي اللّه سرور و روح سالك حامي و حمای, در مهالك سلام دوستان!
يك :آن كه خود را نشناخت چگونه ديگري را میشناسد؟ !دو :آن كه از صحيفة نفس خود آگاهي ندارد، از كدام كتاب و رساله طرفي مي بندد؟ !سه :آن كه گوهر ذات خود را تباه كرده است، چه بهر ه هاي از زندگي برده است؟! چهار :آن كه خود را فراموش كرده است، از ياد چه چيز خرسند است؟ !پنج :آن كه مي پندارد كاري برتر از خودشناسي و خداشناسي است، چيست؟ !شش :آنكه در صقع ذات خود با تمثّ لات ملكي همدم و هم سخن نباشد، بايد با چه اشباح وخيالات هم دهن باشد؟! هفت :آن كه خود را براي هميشه درست نساخت، پس به چه كاري پرداخت؟ !از کتاب صد کلمه در معرفت نفس اثر علامه حسن زاده آملی باهم مهربان باشیم!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 18:57 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان!
شیخ انصاری میگوید: " بسم الله الرحمن الرحیم شنیدن بسم الله موجب هیبت است و هیبت متضّمن فنا و غیبت است. شیندن رحمن الرحیم موحب حضور و رحوع است و حضور متضّمن بقا و تقرّب است. الله قادر است و قدیم و مستوجب قدمت! و رحمن است و قاهر و عظیم است وسزاوار عظمت! و رحیم است و غافر و حلیم است و سزاوار فضیلت و کرامت! ای خدای بزرگ ای خدای بخشندهء مهربان! نه با قرب تو اندوه است و نه با یاد تو غم!"
چشمی که تو را دید, شد از درد معافا جانی که تو را یافت, شد از مرگ مسلّم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 23:7 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان! داستان کوتاهی است به نام "مرد فرزانهء دیگر " از هنری ون داک که بسیار زیبا و عارفانه است. خلاصهء داستان به این روال است: "هنگام تولد حضرت عیسی در کنار حضرت مریم سه مرد فرزانهء زرتشتی ایرانی بودند که از هکمتانه (همدان امروز که در قدیم پایتخت قوم ماد بود)بدنبال ستارهء درخشانی که در آسمان معنویت رویت کرده بودند, به دیدار تولد حضرت عیسی آمده بودند. میگویند در اصل این مردان چهار نفر بودند که مرد چهارم در این سفر به دوستانش نرسیده و مجبور شده بود به تنهایی مسافرت کند و در راه بخاطر کمک به نیازمندان معطل شده و عاقبت دیر به محل تولد رسیده بود. بعد از پرس و جو بسیار شروع به تعقیب حضرت کرده بود و همینطور سالهای سال بدنبال ایشان از محلی به محلی در سفر بوده است. او با خود تمام دارایی خود را که چند جواهر ارزنده بود آورده بود تا تقدیم حضرت کند اما در همین سفرها ناچار میشود همه را در راه کمک به دیگران خرج کند. آخر کار, وقتی به مقصود خود میرسد که او را به صلیب کشیده بودند. غم بزرگی دلش را میگیرد. اینهمه سال بدنبال او بود و حالا که کنار او بود او را مرده در صلیب میدید. با خود اندیشید: آه! شکست خوردم؟!.... ندایی آرام در گوشش گفت: تمام زندگی کنارت بودم. وقتی تنها و بی کس بودم پناهم دادی. وقتی گرسنه بودم نانم دادی و وقتی برهنه بودم لباس بر تنم کردی. در روح هر نیازمندی که بر سر راهت حاضر شد و با فروختن تمام دارایی ات آنها را سیراب کردی من حاضر بودم. و برای همهء هدایای بامحبتت سپاسگزارم." نتیجه گیری داستان .......شما چه فکر میکنید؟! یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:27 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
با نام خداوند ذوالجلال قادر بر کمال
سلام و سلامتی و شادی بر شما عزیز و نازنین یکتای خداوند! دوستان این داستان را بهار ۸۳ در وبلاگم نوشته بودم. امروز نمی دانم چرا دلم خواست آن را دوباره اینجا بنویسم. امیدوارم مفید باشد و به دردتان بخورد: "روزی روزگاری در بازاری, یک مرد, شيطانکی در قفس ديد و هوس کرد آن را بخرد. فروشنده به او گفت:البته اين شيطانک ميتواند خیلی مفيد باشد اما بايد فراموش نکنی که هميشه بسیار مراقب او باشی و هرگز او را به حال خود رها نکنی. مرد قبول کرد و آن شيطانک را خرید و به خانه برد. شيطانک در کارهای خانه و کارگاه به مرد و همسرش کمک میکرد و حتی گاهی هم از فرزند کوچکشان به خوبی نگهداری میکرد و مرد هم هميشه مراقبش بود و هرگز او را بحال خود رها نمی کرد... تا اينکه مدتی گذشت. شيطانک خيلی رام و ملايم و مطيع بود و مرد کم کم سفارش فروشنده را فراموش کرد. روزی از خانه بيرون رفت و با دوستانش تا پاسی از شب مشغول صحبت و گفتگو شد. نزديکی های صبح ناگهان به ياد شيطانک افتاد که در خانه با همسر و فرزندش تنها مانده بود. با عجله به خانه برگشت و چشمتان روز بد نبیند, ديد شيطانک آتشی افروخته و همسر و فرزند را کباب کرده و خانه را به آتش کشيده است..." دوستان! شيطانک همان نفس امارهء ماست که گرچه مفید و از بعضی لحاظ لازم است اما به سفارش خداوند بايد بسيار مراقبش باشيم و لحظه ای آن را به حال خود رها نکنيم و گرنه آن به سر ما آرد که خواهد. قدر همدیگر بدانیم و باهم مهربان باشیم!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 13:0 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و صد سلام! به زیبایی رنگین کمان راستی دوستان! همه میدانیم که خودشناسی دشوار است! ولی از آن سخت تر و پبچیده تر میدانید چیست؟! شاید خودسازی باشد! خودسازی! خودسازی یعنی چه؟! شاید یعنی: وقتی دلت شکست انگار بعد از کلی انتظار وارد گود زورخانه می شوی. حریفت شیطانک درونت است و جماعت تماشاگر آسمانیان و عرشیانند. اگر شروع به ناله و آه و "چرا من!؟"بکنی بدون و اگر به فکر انتقام و کینه و "بهش نشان" میدهم باشی مدتهاست که مغلوب و نوکر شیطانکت اما اگر خدا را یاد کنی و به خود بگویی: "از این موقعیت استفاده خواهم کرد تا انسان بهتری شوم." یعنی آمادهء نبرد هستی و همهء عرشیان در کنار تو اند. اگر خطا و تقصیرها و نکته ضعف های خود را ببینی, یعنی فنّ ها و شگردهایی میدانی که در راه پیروزی حتما خیلی به دردت خواهند خورد. اگر خطاها و نکته ضعفهای طرفت را ببینی و او را درک کنی و ببخشی شیطانکت را بر زمین زده ای و بر سینه اش نشسته ای. و اگر این بخشش تبدیل به عشق و محبت در راه خدا شد شیطانکت را برای مدتها معیوب کرده ای و از کار و چه عالمی دارد پیروزی بر این شیطانک درون! همهء آسمانیان برایت آواز خواهند خواند. شما در این مورد چه فکر میکنید؟!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:5 توسط نازنین
|
|
||