|
|
|
|
|
باز كن پنجره ها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را جشن ميگيرد و بهار روي هر شاخه كنار هر برگ شمع روشن كرده است همهء چلچله ها برگشتند و طراوت را فرياد زدند كوچه يكپارچه آواز شده است و درخت گيلاس هديه جشن اقاقي ها را گل به دامن كرده ست باز كن پنجره ها را اي دوست! هيچ يادت هست كه زمين را عطشي وحشي سوخت برگ ها پژمردند تشنگي با جگر خاك چه كرد هيچ يادت هست توي تاريكي شب هاي بلند سيلي سرما با تاك چه كرد با سر و سينهء گلهاي سپيد نيمه شب باد غضبناك چه كرد هيچ يادت هست؟! حاليا معجزه باران را باور كن و سخاوت را در چشم چمنزار ببين و محبت را در روح نسيم كه در اين كوچه تنگ با همين دست تهي روز ميلاد اقاقي ها را جشن ميگيرد خاك جان يافته است تو چرا سنگ شدي تو چرا اينهمه دلتنگ شدي باز كن پنجره ها را و بهاران را باور كن. فریدون مشیری عید همگی شما عزیزان مبارک باشد.
سال نو خوبی داشته باشید.
![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:30 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
با نام او که اول از همه از شما دوستان خوبم که لطف میکنید و برایم کامنت میگذارید بسیار ممنون و متشکرم. سعی دارم در اولین فرصت جواب سلام شما را بدهم ولی اگر گاهی کمی دیر میشود به بزرگی خودتان ببخشید. متنی نوشته بودم که ناگهان کامپیوتر فریز کرد و همه را پاک کرد. به خودم گفتم شاید آن را نباید مینوشتم. تصمیم گرفتم حالا که در آستانهء فصل بهار هستیم از مادربزرگ دانایم بنویسم: مادر بزرگ میگفت: بهار که می آید در آسمان غوغایی است, فرشته های قشنگ همه در درگاه خداوند جمع میشوند و از خدا میخواهند که لطف کند و اجازه دهد تا هر کدام بالاخره یک جوری عشق شان را به آدمها نشان بدهند. خداوند مهربان بهشان این اجازه را میدهد و فرشته ها بعد از کلی مشورت و بررسی راههای گوناگون تصمیم میگیرند لبخندشان را به عنوان نشانگر عشق شان به انسانها هدیه کنند. ولی سر اینکه چطور اینکار را انجام دهند باز کلی باهم مشورت میکنند اما اینبار به جایی نمی رسند و بالاخره همهء لبخندها را جمع میکنند و به خداوند تقدیم میکنند تا ایشان به هر صورت که صلاح میدانند به انسانها عرضه کند. و خداوند تعالی لبخندها را در فصل بهار به صورت شکوفه های درختان به انسانها عرضه میکند. یادتان نرود هر بار که به شکوفه ای میرسید بایستید و چند لحظه ای به آن خیره شوید باشد که برق لبخند فرشتگان را در آن ببینید. نکند درون اینقدر مرده باشد که انسانی از زیباییهای طبیعت لذت نبرد؟! استاد جعفری |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 19:30 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و صد سلام به دوستان! این شعر را به عزیزانی که بیماری لاعلاج خود و همسرش زندگی را برایشان تیره و تار ساخته است, مینویسم. باشد که برای درد و گرفتگی دل زیبایشان مرهمی باشد: " هر آنچه که موجب بهجت تو میشود غذای روح توست. چنان نیست که فقط تن آدمی به غذا نیازمند باشد. بلکه روح آدمی به غذا نیازمندتر است. همواره جانب بهجت و سرمستی را بگیر. از دلمردگی و احساس بدبختی بپرهیز. به احساس بدبختی مجال ظهور و بروز نده, گرچه گاهی دل آدمی میگیرد, اما این گرفتگی به آمدن ابرها می ماند, ابرها امروز می آیند, اما فردا باز هوا صاف و آفتابی ست. به ابرها بنگر, به خورشید نگاه کن. و به یاد داشته باش که, حساب تو از حساب آن دو جداست. گاهی هوای دل آدمی تیره و ابری میشود. گاهی روح آدمی وارد اقلیم شب میشود. اما روح, سپیده دمان نیز دارد. ما در چرخه ای از شب و روز, مرگ و تولد, و تابستان و زمستان, در حرکت هستیم. سعادت در آن است که بدانیم ما هیچکدام از اینها نیستیم. بدین سان انسان به صلح و صفا با خود و هستی میرسد. هماهنگی با قطب های متضاد هستی شور آفرین است......" این قطعه از کتاب "عشق پرنده ای آزاد و رها" نوشتهء اوشو و ترجمه مسیحا برزگر است. راستش خیلی از نوشته های اوشو به دلم مینشیند اما با بعضی از عقایدش بسیار مخالف هستم. را ه اوست رهرو اوست مقصد اوست وحدهو لا اله الا الله
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:56 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
||
|
سلام دوستان! این شعر زیبا از خانم امیلی دیکنسون است که استاد الهی قمشه ای در یکی از سخنرانی هایشان به این شعر اشاره کرده اند.
|
|||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 15:41 توسط نازنین
|
|
|||