|
|
|
|
|
با نام او که خالق عشق است و زیباییها
سلام دوستان!
این روزها تند تند آپدیت میکنم... مگه نه!!! راستش اصولا هفته ای یکبار آپدیت میکنم اما شده گاهی اوقات یک مطلبی بخوانید و از زیبایی آن آنقدر هیجان زده شوید که دلتان بخواهد فریاد زنید و به همه عالم گزارش آن را بدهید؟! این شعر را یکی از دوستان فرستاده بود ....نمی دانم از کیست اگر کسی میداند حتما خبرم کند. امیدوارم خوشتان بیاید:
در مجالی که برايم باقيست باز همراه شما مدرسه ای ميسازم که در آن همواره اول صبح به زبانی ساده مهر تدريس کنند و بگويند خدا, خالق زيبايی و سرايندهء عشق آفرينندهء ماست. مهرباني ست که ما را به نکويی, دانايی, زيبايی و به خود ميخواند. جنتی دارد نزديک٬زيبا و بزرگ دوزخی دارد ـ به گمانم ـ کوچک و بعيد. در پی سودا نيست که ببخشد ما را وبفهماندمان ترس ما بيرون دايرهء رحمت اوست.
در مجالی که برايم باقی است باز همراه شما مدرسه ای می سازم که خرد را با عشق, علم را با احساس و رياضی را با شعر, دين را با عرفان٬ همه را با تشويق تدريس کنند. روی انگشت کسی قلمی نگذارند, ونخوانند کسی را حيوان ونگويند کسی را کودن و معلم هر روز روح را حاضر و غايب بکند و بجز ايمانش هيچ کس چيزی را حفظ نبايد بکند. مغزها پر نشود چون انبار, قلب خالی نشود از احساس. درس هايی بدهند که بجای مغز, دل ها را تسخير کنند. از کتاب تاريخ جنگ را بردارند. در کلاس انشا هرکسی حرف دلش را بزند. غير ممکن ها را از خاطره ها محو کنند. تا کسی بعد از اين باز همواره نگويد :هرگز! و به آسانی هم رنگ جماعت نشود. زنگ نقاشی تکرار شود. رنگ را در پاييز تعليم دهند. قطره را در باران موج را در ساحل زندگی را در رفتن و برگشتن از قلهء کوه وعبادت را در خدمت خلق کار را در کندو و طبيعت را در جنگل سبز مشق شب اين باشد که شبی چندين بار همه تکرار کنيم: عدل آزادی قانون شادی امتحانی بشود که بسنجند ما را تا بفهمند که چقدر عاشق و آگه و آدم شده ايم.
در مجالی که برايم باقيست باز همراه شما مدرسه ای می سازم که در آن آخر وقت به زبانی ساده شعر تدريس کنند. و بگويند تا فردا صبح خالق عشق نگه دار شما!
دلهایتان نورانی باشد! دوست خوبم, بهار نازنینم نام شاعر را برایم در کامنت گذاشته است: مجتبی کاشانی و این شعر از کتاب "دانه باشیم نه سیب"
![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 15:25 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
با نام خداوند دادار
![]() گفتگو با نوزاد
جرج مكدونالد (1824-1905)
نگاه ِ خيال انگيزيست بر هبوط ِ آدمي به جهان ِ زيرين و اشاره به سرچشمه ي زيبايي
و كمال كه در جهان برين است.
- اي نازنين كودك ِ دلبند
بازگو كه از كجا آمده اي؟
من از پهنه ي بيكران ِ ?هرجا?
به ?اينجا? آمده ام
- اين چشم ها را به رنگ ِ آبي
از كجا بدست آورده اي؟
در راه كه مي آمدم
آنها را از آسمان وام گرفتم
- و فروغ ِ چشمانت را،
اين برق و چرخش از كجاست؟
اين برق، نيزه ي ستارگان است
كه در ديده ام مانده است
- آن دانه هاي كوچك ِ اشك را
از كدام جعبه ي جواهر ربوده اي؟
چون بدين جاي رسيدم
آنها را در تالار ِ انتظار يافتم
- و آن پيشاني ات را بگو
كه چگونه چون ايوان ِ آسمان، بلند و تابناك شد؟
در راه كه مي گذشتم
دستي مهربان آن را نوازش كرد
- گونه هايت به كدامين موهبت
چون گلهاي سپيد و سرخ شد؟
چشمم در راه به چنان زيبايي ِ شوق انگيزي افتاد
كه از هر چه آدميان دانند و انديشند، خوشتر است.
- آن لبخند ِ سه گوش ِ سعادت بخش از كجاست؟
از آنجا كه سه فرشته با هم مرا بوسيدند.
- و اين گوش هاي صدف شكل ِ مرواريدگون،
چگونه پديدار شد؟
خداوند سخن مي گفت
و اين هر دو سر برآوردند تا بشنوند
- و آن دستهاي سپيد
چگونه پديد آمد؟
اين دست ها بندي هستند
كه عشق بر خود نهاد
- آن پاهاي كوچك ِ دردانه را
از كجا برگرفتي؟
از همان گنجينه
كه بال هاي كروبيان در آنجا بود
- و چگونه اي همه چيزها در هم پيوست
و تو را پديد آورد؟
خداوند به من انديشيد
و من از ميانه سر برآوردم
- اما چگونه شد اي نازنين
كه تو پيش ِ ما آمدي؟
خداوند به شما انديشيد
و من اكنون در آغوش ِ شما هستم. ترجمه: دكتر حسين الهي قمشه اي
منبع: كتاب كيميا
![]() ![]() ![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 16:17 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
بی نام تو نامه کی کنم باز با نام خدا
سلام دوستان! اول از همه عید غدیر بر همهء عاشقان مبارک باشد! بعد هم با تشکر از همه شما دوستان خوبم, میخواستم یک ترجمه شعر بسیار زیبا را برایتان بنویسم اما دوستی در کامنتها گفته بود چرا خودم نمی نویسم.... این هم یک متن کوتاه ناقابل از خودم: "دیروز وقت نماز سحر وقتی با صدای بلند گفت: "الله اکبر!" تمام وجودش به یکباره لرزید. طاقت ایستادن نداشت. خم شد و به روی زانوانش افتاد. انگار چیزی مهیب درونش شکست. آه عمیقی کشید!..... این اواخر سختی های بسیاری در زندگی داشت. مشکلات پشت سر هم از راه میرسیدند. مشکلاتی که هر کدام به تنهایی کافی بود انسانی را از پا درآورد. همه را روی شانه هایش تحمل کرده بود. چند وقت پیش خوابی دیده بود که به او هشدار داده بودند که زندگیت سخت تر خواهد شد.... و گفته بودند که صبور باشد چون هر لحظه اش در کنار او, با او و همراه او خواهند بود...نصیحتش کرده بودند که فقط به سختی ها ننگرد و زیباییها و خدایش را فراموش نکند.... اما او فقط سختی ها نگریسته بود... و خسته و تنها, ناچار به دیگران رو آورده بود. در نتیجه توقعاتش بیشتر شده بود. هر چه توقعات بیشتر شوند رنجش و عناد آدمی بیشتر میشود. و هر چه عناد بیشتر شود دل چرکین تر و سیاه تر می گردد. و دل چرکین بجز افکار و گفتار و اعمال سیاه چه ارمغانی میتواند داشته باشد؟!.... و دیروز با این دل چرکین, غبار آلود و سیاه چگونه جرات کرده بود مقابل خداوند بایستد؟!... یک قطرهء کوچک چرکین و سیاه در مقابل دریا ها سفیدی و پاکی!.... خجل و شرمنده روی جانمازش افتاد. سجاده را با اشکهایش شست...و آهسته نالید: خدایا بار دیگر غلط رفتیم راه!!!! بار دیگر راه کج کردیم ما!!! ... و بار دیگر با رحمت و مهربانیت راه راستم نمودی!!... و من بار دیگر توبه میکنم و فقط به تو رو می آورم!!!... فقط به تو دل میسپارم و از هرچه غیر توست دل به یکباره میشویم!!! ای مهربان! ای رحیم! ای رحمان!"
ای خدا, ای پاک بی انباز و یار دست گير و جرم ما را در گذار ياد ده ما را سخنهاي رقيق كه ترا رحم آورد آن، اي رفيق! هم دعا از تو اجابت هم زتو ايمني از تو مهابت هم زتو گر خطا گفتيم، اصلاحش تو كن مصلحي تو، اي تو سلطان سخن كيميا داري كه تبديلش كني گرچه جوي خون بود نيلش كني اين چنين ميناگريها كار توست اين چنين اكسيرها زسرار توست
هم تو مگر سامان کنی راهم به خود آسان کنی زان مرهم و احسان تو درد مرا درمان کنی
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 17:7 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان!
عید قربان بر همگی مبارک باشد! این نوشتهء دکتر علی شریعتی را هر سال این موقع در وبم میگذارم. امیدوارم از پوست و گوشت و استخوان همگی مان نفوذ کرده درونمان را منقلب کند. باشد تا به امید و یاری خدا ما هم نفس شرورمان را در راه حق و حقیقت قربانی کرده و رستگار شویم! اسماعيل تو کيست؟ اکنون در منايي، ابراهيمي ، اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي... اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ من چه مي دانم ... اين را تو خود مي داني ، تو خود آن را ،او را هرچه هست و هرکه هست ، بايد به منا آوري وبراي قرباني انتخاب کني، من فقط مي توانم نشاني هايش را به تو بدهم: آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در رفتن به ماندن مي خواند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش تو را به فرار مي خواند، آنچه تو را به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند وعشق به آن کور و کرت مي کند. ابراهيمي اي و ضعف اسماعيلي ات ترا بازيچه ي ابليس مي سازد . در قله ي بلند شرفي و سرا پا فخر و فضيلت... آن اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد يا يک شيء يا يک حالت ، يک وضع و حتي يک نقطه ي ضعف! اما اسماعيل ابراهيم ، پسرش بود! دکتر علي شريعتي مجموعه آثار ۶ حج
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 12:9 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و صد سلام
به دوستان خوب
این قطعهء زیبا را یکی از دوستان خوبم برایم ایمیل
کرده بود. خیلی زیبا وپرمعناست.
امیدوارم خوشتان بیاید:
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.
شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن
از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.
آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که
خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی
سوراخ پیله را گشاد کرد.
پروانه به راحتی از پیله خارج شد،اما جثه اش ضعیف و
بالهایش چروکیده بودند.
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد.
او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و
از جثۀ او محافظت کند, اما چنین نشد.
در واقع پروانه ناچار شد همۀ عمر را روی زمین بخزد
و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند.
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و
تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را, خدا برای پروانه
قرار داده بود، تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود
و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.
اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم،
فلج می شدیم, به اندازۀ کافی قوی نمی شدیم و شاید
هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم.
.....
من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد،
تا قوی شوم.
من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن
به من داد.
من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر
و زور بازو داد تا کار کنم.
من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد،
تا آنها را از میان بردارم.
من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد
که نیازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران
محبت کنم....
من به آنچه خواستم نرسیدم
اما
آنچه نیاز داشتم، به من داده شد.
هرگز نترس،
با مشکلات مبارزه کن و بدان که
می توانی بر آنها غلبه کنی.
از کتاب پیله و پروانه پرستو ابراهیمی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 21:30 توسط نازنین
|
|
||