|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 12:32 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
هوالطیف
هست کلید در گنج حکیم
سلام بر همهء دوستانم!
شعار نطامی گنجوی را دوست دارم. تازگیها کتاب کلیات او را گرفته ام و میخوانم. راحت و ساده و زیبا سروده است. درک و فهمش هم آسان است. این چند بیت از مناجات او با خداست: ای همه هستی ز تو پیدا شده خاک ضعیف از تو توانا شده زیر نشین علمت کاینات ما بتو قائم چو تو قائم بذات هستی تو صورت پیوند نی تو به کس و کس بتو مانند نی آنچه تغیّیر نپــذیرد تویی وانکه نمردست و نمیرد توئی ماهمه فانی و بقا بس تراست ملک تعالی و تقدّس تراست ...... چه بخواهیم و چه نخواهیم همه در محشر و محضر خداییم. اعمال و رفتار و گفتار و افکارمان در دفتر هستی تا ابدیت حکّ میشود.... مواظب باشیم! در این سرمای زمستان دلتان گرم باد! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:31 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
هم او ساغر, هم او ساقی, هم او می هوالاّول, هوالآخر, هوالحق هو الظاهر, هوالباطن, هوالّحی
سلام و صد سلام گرم در این روزهای برفی سرد! با تشکر از همهء دوستان خوبم این قطعه شعر کوتاه و زیبایی است از فریدون مشیری: نوای تازه ...... نوایی تازه از ساز محبت در جهان سرکن کزین آوا بیاسایی ز گردش های گردونش به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ دیگر زن که خود آگاهی از نیرنگ دوران و شبیخونش ز عشق آغاز کن تا نقش گردون را بگردانی که تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش به مهر آویز و جان را روشنایی ده که این ایین همه شادی است فرمانش همه یاری است قانونش ...... در پناه خداوند رحمان و رحیم همیشه شاد و شاداب, و یار و یاور یکدیگر باشیم! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 12:20 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و صد سلام گرم در مسیر روزانه ام پوستر تبلیغاتی یک کودک سرطانی قرار دارد. کودک شیرین سه یا چهار ساله ای که لیاس بیمارستان به تن کرده و سر کوچکش را از ته تراشیده است. تمام عضلات صورتش از درد بهم پیچیده انگار فریاد میزنند, اما در لبانش یک لبخند تلخ دل هر بیننده را میخراشد. هر روز نگاهم به نگاهش گره میخورد و ناخودآگاه رویم را به سوی دیگر برمیگرداندم. بارها بخودم گفته بودم ای کاش میتوانستم راهم و مسیرم را تغییر دهم. نمی دانم! شاید از غم ودرد و غصّه میگریختم و یا شاید هم چون خود مادر هستم از وحشت ابتلای فرزندانم, از او فرار میکردم. تا چند روز پیش که با خود جنگیدم و جرات کردم در مقابل پوستر بایستم. مدتی ایستادم و با تمام دل و وجودم به او خیره شدم. در ورای آن دردها و غم و نازیبایی یک نور درخشانی در چشمان درشتش سوسو میزد. نوری زیبا که انگار از اعماق روحش برمیخاست و از دریچه های چشمانش بیرون میتابید. اینچنین نوری فقط از یک روح لطیف, زیبا و نیرومند میتواند برخیزد! چطور تابحال آن نور را ندیده بودم؟! چطور تابحال فقط نازیباییهای بیرون را دیده بودم؟!... لحظاتی در پرتو این انوار محو شدم. احساس کردم دلم گرم شد. یک شعف زیبایی کم کم درونم را فرا گرفت. چند قطره اشک روی گونه هایم لرزید. دوستش داشتم. سخت مادرانه ,بخاطر او, همهء هستی را دوست داشتم....
خیلی سعی کردم آن تصویر را پیداکنم و برایتان نشان دهم اما تا بحال موفق نشدم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 17:59 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان! اول از همه از لطف و محبتهای همهء شما عزیزان بسیار ممنون و متشکرم. احوال پدرم به امید خدا خیلی بهتر است. بعد هم اینبار چند مناجات از پیر هرات خواجه عبدالله انصاری انتخاب کردم. امیدوارم به دلتان بنشیند: الهی! از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد, اما بود تــــو همـــه عطاست. الهی! نـــام تو مــا را جواز, و مهــــــر تو ما را جهــاز! الهی! شنــاخت تو ما را امان, و لطف تو مـــا را عیـــان! کریمــا! گرفتار آن دردم که تو درمان آنی, بنده آن ثنایم که تو سزای آنی, من در تو چه دانم؟ تو دانی, تو آنی که گفتی, من آنم آنــی! الهی! در سر گریستنی دارم دراز, ندانم که از حسرت گریم یا از ناز, گریستن یتیم بهرحسرت و گریستن شمع بهر ناز, از ناز گریستن چون بود?! این قصه ایی است دراز! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 21:59 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
که کريم است و مهربان, لطيف است و نگاهبان خداوند جهان و جهانيان, فرياد رس نوميدان سلام بر زیباییهای پاییز! ببخشید که کمی دیر آپ دیت کردم. مدتی سرم شلوغ بود. پدرم بیمار بود. این اواخر مدت زیادی را با او گذراندم. وقتی میخوابید مینشستم و مدتها نگاهش میکردم. نمی دانم غروم بود یا رسم و رسوم و یا شاید هم حجب و حیای بیمورد,اما هر چه بود تا بحال مانع بزرگی بود که عشق و احساس محبتم را, آنچنان که باید, به او نشان بدهم. در این چند روز خیلی به او نزدیک شدم, باهم غذا خوردیم, باهم آوازهای قدیمی خواندیم, باهم کلی دردو دل کردیم. چقدر از قدیمها برایم تعریف کرد... از عمه اش,از مادرش و از مرگ پدرش برایم گفت........ قدر پدرها و مادر ها را خیلی باید بدانیم... گرچه آدمی تا خود پدر یا مادر نشود و یا خدای ناکرده تا آنها را از دست ندهد شاید آنچنان که باید قدر آنها را نداند. اما باور کنید دوستان, آنها خیلی عزیزند و زندگی چه کوتاه! پس چرا همین امروز, همین ساعت هر محبتی که به آنها داریم نشانشان ندهیم؟!...خدا نکند اما شاید فردا دیر باشد! ...وَبالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً... به پدر و مادر نيكى كنيد! سوره الانعام آيه ۱۵۱
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 0:32 توسط نازنین
|
|
||