|
|
|
|
|
همیشه به یاد ماست. سلام بر پاییز!
در کتاب حسن دل عارف نامی محمد بیدآبادی میگوید: " ای عزیز! آگاه باش نه گمراه, خودشناس باش نه خودنما, که خودشناسی,حق شناسی است(من عرف نفسه فقد عرف ربّه)و خودنمایی, دعوی خدایی است. غیبت مکن, تهمت منه, حسد مبر, بخل نورز و زبان را در میدان بیان سرگردان مدار.... و چشم از باطل بپوش و گوش به غیر حق مده, و در هر قدمی و دمی ذکری و فکری به جا آور و مراقبه از دست مگذار,آنچه بر خود نپسندی به هیچ کس مپسند و آنچه ب رای خود میخواهی برای همه بخواه تا به سرّ " انّما المومنون اخوه" (مومنان با یکدیگر برادرند.حجرات۱۰) وبه اسرار "المومنون کمفس واحده"(مومنان چون یک جانند) پی ببری و بدانی که"خیر النّاس انفعهم"( بهترین مردم کسی است که مردم از وجودش بهره مند شوند) کدام است..... و آیهء "فمن کان یرجو القاء ربّه فلیعمل عملا صالحا.کهف۱۱۰" ( پس هر كه به لقاى پروردگارش اميد دارد، بايد كارى شايسته انجام دهد،و هيچ كس را در عبادت پروردگارش شريك نكند! ) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 15:21 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی روزگاری.... پادشاهی سه پسر داشت و باید از بین آنها یکی را به عنوان ولیعهد خود انتخاب میکرد. انتخاب مشکلی بود چون هر سه پسر بسیار زیرک و شجاع بودند. با وزیر خود مشورت کرد و .... هر سه پسر را نزد خود خواست و به هر کدام یک کیسه دانهء گل داد و گفت: من مدتی به سفر میروم و از شما انتظار دارم تا وقتی برمیگردم این دانهء گلها را تر و تازه به من باز گردانید. و هر کس بهتر از دیگران از آنها مواظبت کند ولیعهد من خواهد بود. پسر اول دانه ها را در صندوقچه ای آهنین گذاشت و درش را مهر و موم کرد. پسر دوم آنها را به بازار برد و فروخت و نزد خود اندیشید وقتی پدرم بازگشت به بازار میروم و دانه های تازه میخرم و به او بازمیگردانم. پسر سوم دانه ها را به باغچه برد و همه را کاشت. ....... بعد از مدتی پدر از سفر بازگشت. پسر اول در صندوقچه را باز کرد. تمام دانه ها پوسیده و از بین رفته بودند. پسر دوم زود به بازار رفت و دانه های تازه خرید و به نزد پدر آورد. پادشاه کار او را تحسین کرد. و اما پسر سوم پدر را به باغچه برد و گلهای شاداب را نشانش داد و گفت: به زودی همهء گلها تخم تازه خواهند داد و آن دانه ها را به شما خواهم داد.پدر به هوش و زیرکی پسرسوم آفرین گفت و او را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کرد. این دقیقا کاری بود که با دانهء گل باید میکرد. ... دانهء گل برای کاشتن و پرورش دادن و استفاده از زیبایی و عطر آن است. و درون همهء ما خداوند دانه های استعداد های بسیاری گذارده است. آنها را در صندوقچه نگذاریم تا از بین بروند. به بطالت هم از دستشان ندهیم. بلکه آنها را بکاریم و آبیاری کنیم و پرورش دهیم تا هر کدام گیاهی سبز شاداب و باطراوت شوند. و اگر شجاعت به سلطه گرفتن نفس مان را داشته باشیم روزی این گیاه به گل خواهد نشست. گلی زیبا و معطر!
دانهء عشق و محبت را در دل بکاریم!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 0:58 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
با نام خدا! "...اهل ایمان را از توکّل چاره ای نیست. و آنرا که توکّل نیست ایمان نیست! توکل بر کسی باید کرد که عزیز و رحیم است و بنگر تا اعتماد برکسی نکنی که امروز هست و فردا نیست! توکّل بر پادشاهی کن که همیشه زنده و جاویدان و پاینده است... از مرغان هوا توکّل بیاموز! بامداد هر یکی از آنها را بینی از لانه های خود بیرون آمده, بیزار از خود و بیزار از خلق, چون شب در آید منقار آنها پر از دانه به آشیانهء خود بازگردند! اگر بر خدا توکّل کنید و مانند مرغان پی دانه روید خداوند روزی شما را مقرر و برجا نهاده است!..." از کتاب تفسیر قران خواجه عبدالله انصاری وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ و مؤمنان فقط بر خداوند بايد توكّل كنند. پاییز زیباست! زیبایی پاییز را دریابید!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 16:33 توسط نازنین
|
|
||