|
|
|
|
|
سلام دوستان خوبم! مرحوم استاد تقی جعفری می گویند: " ای انسان دفتر وجودت را از امضا های دیگران پاک کن...." ما همه ارزنده و زیباییم و به طور یگانه و مخصوصی آفریده شده ایم اما در اثر مرور زمان خود را کنار گذارده و خود مصنوعی که مورد پسند دیگران و جامعه است در ذهنمان ساخته ایم, و تمام رنج و درد و غم و اندوهمان از همان موقع آغاز شده است... امضاها و جای پای دیگران را که روی روحمان سنگینی میکنند بشناسیم. فقط با شناخت دقیق, از یوغ اسارت آنها رها خواهیم شد. ......... خود یکتایی که خداوند ارزانی مان کرده دوباره بیابیم. خود را بشناسیم. با خود آشتی کنیم. خود را هر آنچه هستیم ارج نهیم. حتی اگر با دیگران متفاوت هستیم خود را بپذیریم. هر انسانی برای خود دنیایی یکتا و زیباست. زیبایی و عطر و رنگ خود را به آغوش کشیم. قدر خودمان را بدانیم. تا قدر خود را ندانیم قدر هیچ چیز را نخواهیم دانست. تا خود را نشناسیم خدا را نخواهیم شناخت. با خود و دیگران مهربان باشیم!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 17:17 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان! خدایا! در معصومیت چشمان کودک, در آسمان آبی شفاف, در رنگهای براق گلهای بهاری, در پرواز هر پرنده لبخند زیبای ترا می بینم. و دلم می لرزد. و دلم می لرزد. بار پروردگارا! در نسیمی که شاخه ای را نوازش میکند, در قطرهء شبنمی که, صبحگاهان, از گلبرگی میچکد, درهر لحن صدای مهرآمیز, در جیک جیک جوجکان کلاغها نام ترا میشنوم. و دلم می لرزد. و دلم می لرزد. بار الها! چشمانم را می بندم, و در خیالم هر نامت -با دو بال کوچک طلایی- به سوی آسمانها اوج می گیرد و در میان ستارگاه رقص کنان میدرخشد. خداوندا! صورتم را به شن های سرد ساحل اقیانوس میکشم, جای پاهای مرطوبت را می بوسم. آه! واژه ها چه ناقص اند! چه کوتاه! و چه کوچک! کاشکی دلم را از سینه برون آرم, در صحراها بگسترم. تا شاید ذره ای از احساس, و عشق بی پایانم را به صحرا بنگرم صحرا تو بینم به دریا بنگرم دریا تو بینم به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تو بینم!
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 23:14 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و صد سلام به دوستان خوبم!
دوستی میگفت: "گاهی اوقات احساس کرده اید که با یک نفر (زن یا مرد فرقی ندارد) انگار یک اتصال روحی دارید؟! من مدتی است که با یک خانمی از دوستانم این اتصال روحی را احساس میکنم... و اخیرا این بانوی نازنین ناراحتی قلبی دارد و چند روز پیش قرار شد به اطاق عمل برود تا شاید بتوانند رگ گرفتهء قلبش را باز کنند. آن شب از سر شب شروع به دعا و ذکر خدا کردم. تا پاسی از نیمه شب با دل شکستگی و گریه و زاری خدا را صدا میکردم. تا اینکه کم کم ناتوان و خسته شدم اما نمی توانستم دست از دعا بردارم....ناگهان یک حال عجیبی دست داد و احساس کردم هر "یا رب" یا "یا خالق" که میگویم دو بال در میاورند و در آسمان تاریک شب اوج میگیرند و آنقد بالا میروند تا در میان ستارگان درخشان ناپدید شوند... عجب احوالی بود! صبح که بیدار شدم تقریبا اطمینان داشتم که دعاهایم مستجاب شده و دوستم شفا خواند یافت.... اما وقتی با بیمارستان تماس گرفتم گفتند عمل انجام نخواهد شد چون ..... دوستم باید عمر کوتاهی که دارد به وسیلهء ورزش ملایم و تغذیهء درست با دردهایش بسازد. ماتم برد.... دیگر به چه باور داشته باشم. با حالت قهر و ناامیدی از خدا پرسیدم: چرا؟.... و جوابی نیامد. تا چند روز بعد دو شب پشت هم دو خواب عجیبی دیدم که آگاه شدم قوانین دعا و اجابت چگونه کار میکند. فهمیدم خدا وند همهء دعاهای ما را میشنود و برای هر تک تک آنها جواب میدهد... شاید آنچه تقاضا داریم به صلاحمان نباشد و شاید هم برای رسیدن به خواسته هایمان وقت و زمان معیینی لازم باشد اما به هر حال دستهایی که به سویش دراز شده اند هرگز دست خالی برنمیگرداند...."
دستهایی که بسوی خدا دراز میشود هرگز دست خالی برنمیگردند. چه خوب میشد اگر دستهایی که به سوی ما دراز میشوند هم هرگز ناامید و خالی برنگردند.
![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 14:56 توسط نازنین
|
|
||