|
|
|
||
|
با نام خداوند مهربان سلام دوستان!
|
|||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:46 توسط نازنین
|
|
|||
|
|
|
|
|
هو الاول هو الآخر هو الحق هو الظاهر هو الباطن هو الحی سلام دوستان خوبم! ما همه بطور طبیعی تایید و مهربانی و دوست داشته شدن را دوست داریم و از انتقاد و عناد و توهین بیزاریم و آموخته ایم که در مقابل مهربانی, مهربان باشیم, و در مقابل عناد, عناد بورزیم. اما برای رشد معنوی و انسان کامل شدن باید آموخته ها را دوباره سنجید. آیا مهربانی و محبت به تنهایی کافیست یا باید دل و درون را به آتش زد تا فولاد آبدیده شود؟! باید مبارز و جنگجو بود و با نفس سرکش درون جهاد اکبر آغاز کرد. و در این نبرد روحانی آنان را که ما را به مبارزه میخوانند, تشویق میکنند, و وامیدارند باید بسیار ارج نهیم. چون با انتقاد و توهین و عنادورزی در واقع بهترین دوست و معلم معنوی ما هستند و مثال آیینه ای نقاط ضعف هایمان را نشان میدهند و صبر و بخشش و از خود گذشتگی را به ما میاموزند. و چه درجه ای لذت بخش والایی ست عفو و بخشش! آنانکه شما را میآزارند نیازمند دعای خیر شمایند آنان را بسیار دعا کنید.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:13 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و سلامتی بر همهء شما دوستان خوب! یک کودک آفریقایی یک شعر بسیار زیبایی سروده است که کاندیدای جایزهء ادبی است. این شعر در عین اینکه ساده و زیباست, اما بسیار غم انگیز و تاسف بار هم هست. غم انگیز است چون این شعر نتیجهء قضاوتهای بی مورد و ابلهانهء نوع بشر است و زیباست چون فریاد اعتراض آمیز روح لطیف یک کودک بر این قضاوتها و نا عادلی های انسانیست: When I born, I Black وقتی به دنیا آمدم, من سیاه وقتی بزرگ شدم, من سیاه وقتی زیر آفتاب بودم, من سیاه وقتی ترسیدم, من سیاه وقتی بیمار شدم, من سیاه وقتی مردم, من هنوز سیاه.... اما تو دوست سفیدم, وقتی به دنیا آمدی, تو صورتی وقتی بزرگ شدی, تو سفید وقتی زیر آفتاب بودی, تو قرمز وقتی سردت شد, تو کبود وفتی ترسیدی, تو زرد وقتی بیمار شدی, تو سبز و وقتی مردی, تو خاکستری همهء مان را خداوند با عشق آ فریده است. شکل و قیافه و رنگ مان را خداوند پسندیده است. همهء مان را دوست دارد و عزیز یکی یک دانهء اوییم. هر کدام در آهنگ هستی نتی بسیار مهم هستیم. حالا با اینهمه نعمتی که او عطایمان کرده, ما چه میکنیم؟!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 10:56 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
با نام خدا یا حّی یا قیّوم سلام دوستان خوبم! این اواخر, از زندگی درسهایی فرا گرفتم که دوست دارم گاهی مقداری از آنها را با شما در میان گذاشته و نظر و عقیدهء شما را بدانم. یکی از این درسها این است که اخیرا متوجه شده ام که: زندگی ثابت نیست, بلکه مثال رودخانه ای جاری است. همه چیز و همه کس در حال تغییر و تحّول اند. گیاهها, جامدات, حیوانات, و آدمها می آیند و می روند... کودکان بزرگتر, و بزرگان پیرتر میشوند و پیران میمیرند و مردگان خاک میشوند و چرخ زندگی همچنان میچرخد... زندگی مثال رودخانه ای همیشه, مدام و هر لحظه در حال جریان است... اما چرا ما انسانها این واقعیت زیبا را نمی خواهیم بپذیریم و از آن فرار میکنیم!؟ مادر بزرگم داستانی میگفت که در صحنه ای از آن وزیر به همسر زیبای پادشاه میگوید: امروز از تو خوشبخت تر در سرزمین مان زنی نیست! و همسر پادشاه جواب میدهد: وزیر راست میگویی اما ای کاش میخ بزرگی داشتم و به چرخ فلک میکوبیدم تا از حرکت بازش بدارم و همیشه و دایم همینطور خوشبخت بمانم...... در ورای این جمله رازها نهفته است, چه ما همگی در آرزوی آن میخ بزرگ, روزها و لحظه های طلایی عمرمان را در سیاهی خیالات میگذرانیم و در یک نبرد خیالی با زندگی رنج میکشیم ... موهایمان را که سفیدمیشوند رنگ میکنیم, چین و چورکهای صورتمان را میپوشانیم, فرزندمان را همیشه کودک می انگاریم. دایما در ترس و اضطرابیم تا آنچه داریم از دست ندهیم و به طور کلی با گذر زمان در جنگیم...... میخ های خیالی به چرخ فلک زندگی میکوبیم! غافل از آن که زندگی مثال رودخانه ای در حال حرکت است و چه بخواهیم و چه نخواهیم همه چیز میگذرد,موها سفید و پوستها چروک و بچه هایمان بزرگ و مادر پدرانمان پیرتر و پیرتر میشوند... و زندگی هرگز یکسان و ثابت نمی ماند.... و در این حرکت, زیبایی شگفت انگیزی وجود دارد که فقط وقتی آن را با مهربانی و محبت, از ته قلب,و با صداقت و آرامش بپذیریم, جمال زیبایش را نشانمان خواهد داد. آب اگر راکد بماند مرداب میشود, زیبایی رودخانه در جاری بودنش است.
ای هميشه حاجت ما را پناه بار ديگر غلط رفتيم راه دم به دم وابسته دام نويم هريکی گرباز, سيمرغی شويم صد هزاران دام و دانه است ای خدا ما چو مرغان حريص و بينوا...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 13:0 توسط نازنین
|
|
||