|
|
|
|||
|
با نام او که زیباست و زیبا آفرین
سلام دوستان!
ببخشید ادامه پست قبلی کمی تاخیر پیدا کرد. مادرم بیمار است و مشغول پرستاری از او هستم. در اولین فرصت به تمام دوستانی که برایم کامنت گذاشتند سرمیزنم.
و اما داستان: "سالها پیش یک پیرزن عارف و وارسته شب هنگام به دهکده ای رسید هوا سرد بود و او سخت گرسنه. در خانه ای را زد و از آنها پناه خواست. با بیرحمی او را رد کردند. در خانه دوم را زد و همینطور خانه سوم و چهارم و... هیچ دری به رویش باز نشد. در تاریکی و سرما با دلی شکسته و رنجور و گرسنه از دهکده خارج شد و کنار جوب آبی زیر درخت گیلاسی نشست. در هم پیچید و بخواب رفت. نیمه های شب از شدت سرما و گرسنگی بیدار شد. سرش را بالا آورد و از لای شاخه های پرشکوفه درخت گیلاس ماه درخشان را دید. منظره بسیار زیبایی بود. شکوفه های صورتی رنگ درخت, زیر مهتاب میدرخشیدند و با باد بهاری میرقصیدند. ناگهان تمام مشکلاتش دود شد و به هوا رفت. و او را در یک شعف و شادی عجیبی فرو برد. ناخودآگاه به سجده افتاد و شروع به شکر پروردگار کرد. مردی از آن نزدیکی میگذشت. با تعجب از او پرسید: ای زن شکر چه را میکنی؟! شکم سیرت را یا سقف بالای سرت را؟!!! زن با لبخند سر ازسجده برداشت وگفت: ای مرد شکر اینهمه زیبایی! شکر اینکه این مردمان نازنین اگر راهم میدادند و امشب زیر سقف میخوابیدم نمی توانستم شاهد اینهمه زیبایی باشم..... شکر مهربانی و محبت شان!!!!
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 11:7 توسط نازنین
|
|
||||
|
|
|
||
|
با نام خدای بزرگ مهربان
سلام دوستان! با سکوت و آرامش همهء درد و دلها و ناله هایم را از زندگی و روزگار و این و آن گوش داد. وقتی دیگر حرفی برای گفتن نماند یک استکان چایی برایم ریخت و گفت: زمانی که بیاموزی برای تمام دردها و رنجها و همه خوشی ها وشادیهای زندگیت یکسان شاکر باشی آن روز قدم بزرگی در راه معنویت برداشته ای. با تعجب پرسیدم: شکر برای خوشی ها و شادیها را میفهمم اما شکر کردن برای رنجها و دردها ....؟! جواب داد: هر آنچه از دوست رسد نیکوست.ما همه مهمانان سفره گسترده اویم. هر آنچه میرسد حکمتی بدنبال دارد. گاهی آنچه میرسد را شاید نپسندیدیم اما حتما برای رشد معنوی نیازمندش بودیم. او عالم داناست و صلاحمان را میداند. چنانکه تابستان و زمستان هر دو برای رشد گیاهان لازم است گرچه سرمای زمستان و آفتاب سوزان تابستان دلپذیر نیستند اما برای رشد وباروری گیاهان لازم اند. وقتی این را با تمام وجود بپذیریم هر لحظه از زندگی برایمان لحظه شکر و دعا میشود: خدای شکرت برای شادیها! خدایا شکرت برای اشکها! خدایا شکرت ...شکرت! بی صبرانه میان کلامش دویدم و گفتم: و بعد..... لبخندی زد و ادامه داد: و این یعنی زندگی را پذیرفته ای. با این پذیرش تمام کنترلها و خواسته ها و آرزوها مانندبرف بهاری آب میشوند... و به دنبالش ناراحتی ها و رنجها رنگ میبازند... و بعد... احساس نشاط دایم ... یک شادی بدون دلیل دایمی.... میدانی که وقتی شادی دلیلی داشته باشد دایمی نمیشود اما اگر بدون دلیل باشد دایم و همیشگی است.... و بعد برایم داستانی را تعریف کرد که انشالله اگر عمری باشد در نوشته های بعد برایتان مینویسم. زندگی بافتن یک قالی است
|
|||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 14:1 توسط نازنین
|
|
|||
|
|
|
|
|
با نام خدای بزرگ مهربان
سلام دوستان!
روزی روزگاری پیرمرد دانایی بود که در کنار رودخانه ای به تنهایی زندگی میکرد. مردم ده کناری همه او را بسیار دانا و پرهیزگار میدانستند و همه می گفتند که آن پیر دانا هرگز خشمگین نمی شود. کدخدای ده همراه با چند ثروتمند تصمیم گرفتند که او را بیازمایند. یکی از اوباش را خوانند و گفتند:اگر او را خشمگین کنی به تو پول فراوانی خواهیم داد. آن مرد فردا صبح هنگامیکه پیرمرد دانا از غسل صبحگاهی اش از رودخانه برمیگشت سر راه او سبز شد و آب دهان به سوی او انداخت. پیرمرد نگاهی به او کرد و بی هیچ کلمه ای برگشت به سوی رودخانه و دوباره غسل کرد. باز هم آن اوباش آب دهان به روی آن پیر انداخت و باز هم او برگشت و باز هم غسل کرد. هوا چندان گرم نبود و هر بار بدن پیرمرد از سردی آن کبودتر میشد اما آن اوباش همچنان به کار پست خود ادامه میداد تا اینکه در صد و دهمین بار که باز هم پیر مرد آرام به سوی رودخانه برمیگشت دلش لرزید و نادم و پشیمان و گریان به پای پیرمرد افتاد و همه ماجرا را تعریف کرد. پیرمرد خندید و گفت: خداوند امروز به من لطف و عنایت داشته که صد و ده بار با نام او غسل کردم و از تو هم ممنونم. اما اگر میدانستم با خشمگین شدن من, تو به نوایی میرسی همان مرتبه اول ادای خشمگینی را درمیاوردم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 16:5 توسط نازنین
|
|
||